افغانستان کشور اقلیتهاست. منظورم از این تعبیر، ورود به دعوای همیشگی «اکثریت و اقلیت» در افغانستان نیست. نمیخواهم بحث کنم که کدام قوم اکثریت است و کدام قوم اقلیت. منظور من چیز دیگری است.
اکثریت اقوام اصلی افغانستان، در بیرون از مرزهای سیاسی این کشور زندگی میکنند: اکثریت پشتونها در پاکستان، اکثریت تاجیکان در آسیای میانه و ایران و اکثریت ازبیکها در ازبیکستان. یعنی زمانی که منطقه ما به کشورهای ملی تقسیم شد، بخش بزرگ جمعیت هر یک از این اقوام در بیرون از مرزهای سیاسی افغانستان قرار گرفت و تنها بخشی از آنها در داخل این مرزها باقی ماندند.
این وضعیت، از نظر روانشناختی و سیاسی، اهمیت زیادی دارد.
اقلیتبودن فقط یک وضعیت جمعیتی نیست؛ میتواند ویژگیهای روانشناختی خاصی نیز ایجاد کند. یکی از این ویژگیها، چیزی است که ریچارد هافستدر، پژوهشگر آمریکایی، از آن به عنوان «رویکرد پارانویید» یاد میکند؛ نوعی نگرش مخدوش به جهان که با بدگمانی افراطی، احساس دائمی تهدید، اغراق در واقعیتها و آمادگی برای پذیرش روایتهای توطئهآمیز همراه است.
کسی که جهان را از دریچه تهدید میبیند، در محیط پیرامون خود به دنبال دشمن میگردد. چنین فردی یا گروهی، به جای اینکه رویدادها را نتیجه مجموعهای از عوامل پیچیده بداند، ممکن است آنها را به یک توطئه سازمانیافته نسبت دهد. به همین دلیل، نظریههای توطئه در جوامعی که احساس بیقدرتی، تهدید و فقدان کنترل دارند، میتواند جذابیت بیشتری پیدا کند.
پژوهشهایی نیز در این زمینه انجام شده است. گورتزول، استاد جامعهشناسی دانشگاه راتگرز نیوجرسی، در پژوهشی در سال ۱۹۹۲ دریافت که نظریههای توطئه در میان برخی گروههای اقلیت، از جمله هیسپانیکها و آفریقاییتباران آمریکایی، محبوبیت بیشتری دارد. در پژوهش دیگری در سال ۲۰۰۶ نیز که با بیش از هزار آمریکایی انجام شد، بار دیگر مشاهده شد که برخی اقلیتها، از جمله آفریقاییتباران، هیسپانیکها و آسیاییتباران، گرایش بیشتری به پذیرش نظریههای توطئه دارند.
شاید یکی از دلایل مهم این وضعیت، همان احساس فقدان کنترل باشد. وقتی یک گروه احساس کند در تصمیمگیریهای مهم سیاسی و اجتماعی نقش تعیینکنندهای ندارد، نسبت به محیط پیرامون خود محتاطتر و بدبینتر میشود. احساس تهدید، حس کنترل را کاهش میدهد و کاهش حس کنترل میتواند انسان را مستعد دیدن دشمنان پنهان و پذیرش روایتهای توطئهآمیز کند.
اگر این فرض را درباره افغانستان به کار ببریم، میتوانیم بخشی از بیاعتمادی عمیق میان اقوام این کشور را بهتر بفهمیم.
پشتونها گاهی تصور میکنند که سایر اقوام در پی تضعیف موجودیت سیاسی و هویتی آناناند. نمونههایی از این نگاه را میتوان در نوشتههایی مانند مقاله «زوال پشتونها» از انوارالحق احدی و کتاب «سقاوی دوم» مشاهده کرد. در مقابل، تاجیکان نیز نگراناند که پشتونها در پی حذف یا به حاشیهراندن سایر اقوام و فرهنگها باشند. هزارهها و ازبیکها نیز تجربههای تاریخی، ترسها و روایتهای خاص خود را دارند.
در نتیجه، هر قوم تا اندازهای خود را در موقعیت دفاعی میبیند و دیگری را بالقوه تهدیدکننده تلقی میکند. ما فقط با اختلاف منافع مواجه نیستیم؛ با ترس متقابل مواجهیم.
این ترس متقابل بسیار خطرناک است. زیرا وقتی یک هویت احساس کند موجودیتش در معرض تهدید قرار دارد، ممکن است برای دفاع از خود به حذف و سرکوب دیگری روی بیاورد. فاشیسم نیز در بسیاری از موارد از همین احساس تهدید تغذیه میکند: ابتدا یک دشمن ساخته میشود، سپس همه مشکلات به او نسبت داده میشود و در نهایت حذف او به عنوان راه نجات جامعه معرفی میگردد.
بختیار علی، نویسنده کرد، تعبیر بسیار زیبایی درباره این وضعیت دارد: «قصابان در شرق تنها زمانی میتوانند قصاب باشند که در درون ترسهایشان سر خود را در دست دشمنانشان ببینند.»
به باور من، اگر افغانستان قرار است به صلح و ثبات برسد، یکی از نخستین کارها این است که هویتهای قومی را از چنگ ترس و احساس تهدید نجات دهیم. نمیتوان از پشتون، تاجیک، هزاره یا ازبیک خواست که صرفاً با موعظه و توصیه اخلاقی به دیگران اعتماد کند. اعتماد، محصول ساختارهای سیاسی عادلانه است.
از همینرو، آشتی قومی در افغانستان نیازمند یک برنامه عملی است: بهرسمیتشناختن اقوام، زبانها، فرهنگها و مذاهب؛ تضمین نمایندگی عادلانه گروههای مختلف؛ توزیع متوازن قدرت؛ و تمرکززدایی سیاسی.
وقتی یک قوم مطمئن باشد که موجودیت، زبان، فرهنگ و سهم سیاسیاش در نظام آینده تضمین شده است، دیگر برای بقای خود مجبور نیست دیگری را تهدید تلقی کند.
مسئله افغانستان فقط این نیست که اقوام با یکدیگر اختلاف دارند؛ مسئله این است که اقوام از یکدیگر میترسند.
و تا زمانی که این ترس از میان نرود، هر طرحی برای صلح و ثبات، ناقص خواهد بود.
آشتی قومی زمانی آغاز میشود که هیچ قومی احساس نکند برای حفظ خود، باید دیگری را شکست دهد.