حامد کرزی، رئیسجمهور پیشین افغانستان، در تازهترین گفتوگوی خود با روزنامه ایتالیایی «کوریره دلا سرا» گفته است که اکنون «زمان ندامت و مصالحه» است و افغانستانیها باید چهار دهه جنگ، مرگ و رنج را پشت سر بگذارند و برای همزیستی و ساختن کشور تلاش کنند. او طالبان را «برادر» میخواند، از گفتوگو با آنان دفاع میکند و میگوید نمیخواهد افغانستان را از زاویه جمهوری یا امارت طالبان ببیند.
در بخشی از سخنانش، اما مواضعی دارد که نمیتوان به آسانی از کنارشان گذشت. او آموزش دختران را هدف فوری خود میداند، میگوید مکاتب باید باز باشند و زنان باید حق کار داشته باشند. همچنین از رفتار خشن امریکا، نقش پاکستان و اشتباهات جمهوری سخن میگوید و در نهایت اعتراف میکند: «جمهوری من شکست خورد. من شکست خوردم. اما افغانستان هنوز پابرجاست و پیروز خواهد شد.»
این بخش از سخنان کرزی قابل تأمل است؛ اما یک پرسش اساسی همچنان باقی میماند: چه کسی در رسیدن افغانستان به این نقطه سهم داشت؟
کرزی امروز خود را در جایگاه مردی قرار داده که میخواهد میان طرفهای درگیر آشتی برقرار کند؛ اما او تنها یک ناظر بیرونی این تراژدی نیست. او سیزده سال رئیسجمهور افغانستان بود و در تمام سالهایی که طالبان از یک نیروی شورشی به یک قدرت بزرگ سیاسی ـ نظامی تبدیل شدند، او در رأس ساختار جمهوری قرار داشت.
کرزی؛ بخشی از گذشتهای که امروز درباره آن سخن میگوید
نمیتوان از طالبان امروز سخن گفت و نقش حکومتهای پیشین، بهویژه دوران کرزی، در تقویت تدریجی این گروه را نادیده گرفت. در سالهای ریاستجمهوری او، بارها اتهامهایی درباره نرمش بیش از حد در برابر طالبان، رها شدن زندانیان این گروه، تلاش برای بازگرداندن آنان به ساختار سیاسی و حتی روابط پنهانی با برخی حلقههای طالبان مطرح شد.
البته نسبت دادن حمایت مستقیم از طالبان به کرزی نیازمند اسناد مشخص است و نمیتوان هر ادعایی را به عنوان واقعیت قطعی پذیرفت؛ اما این نیز واقعیتی غیرقابل انکار است که سیاست کرزی در قبال طالبان، بهویژه در سالهای پایانی ریاستجمهوریاش، با انتقادهای جدی روبهرو بود.
کرزی امروز میگوید طالبان نیز «به افغانستان تعلق دارند» و باید در کنار دیگر افغانستانیها زندگی کنند. این سخن در اصلِ همزیستی، سخن نادرستی نیست. افغانستان سرزمینی متکثر است و هیچ گروهی نمیتواند تا ابد دیگری را حذف کند. اما همزیستی با تسلیمشدن در برابر استبداد تفاوت دارد.
وقتی یک گروه مسلح قدرت را بدون انتخابات در دست میگیرد، زنان را از آموزش و کار محروم میکند، رسانهها را محدود میسازد، مخالفان را سرکوب میکند و شهروندان را از مشارکت سیاسی کنار میزند، نمیتوان صرفاً با واژه «برادر» بر این واقعیتها سرپوش گذاشت.
کرزی میگوید حتی در سال ۲۰۱۰، هنگام دفن برادری که طالبان کشته بودند، آنان را «برادر» میخوانده است. شاید این نگاه از نظر شخصی برای او معنای خاصی داشته باشد؛ اما سیاست را نمیتوان تنها با مناسبات خانوادگی و عاطفی اداره کرد. وقتی «برادر» تفنگ برداشته و حقوق برادر دیگر را سلب میکند، نخست باید از او خواست تفنگ را زمین بگذارد.
مسئله دیگر این است که کرزی از آموزش دختران دفاع میکند، اما همین امروز افغانستان در تاریکترین دوره آموزشی زنان و دختران قرار دارد. دفاع از آموزش دختران بسیار خوب است؛ اما جامعه حق دارد از کرزی بپرسد: چرا در سالهایی که فرصت و قدرت داشتید، نتوانستید چنان ساختار سیاسی و اجتماعیای بسازید که بازگشت طالبان نتواند همه این دستاوردها را در چند روز نابود کند؟
سخنآخر اینکه؛
کرزی درست میگوید که افغانستان به صلح، آموزش و همزیستی نیاز دارد. اما صلح بدون عدالت، مصالحه بدون پاسخگویی و فراموشی بدون درس گرفتن از گذشته، تنها میتواند زمینه تکرار فاجعه را فراهم کند.
«ندامت» زمانی معنا پیدا میکند که انسان فقط از شکست سخن نگوید، بلکه سهم خود را در آن نیز بپذیرد.
کرزی میگوید جمهوری او شکست خورد و خودش نیز شکست خورد. این شاید صریحترین بخش سخنان تازه او باشد. اما کافی نیست. مردم افغانستان حق دارند بدانند چرا جمهوریای که او سیزده سال ریاستش را بر عهده داشت، نتوانست طالبان را مهار کند؛ چرا فساد، انحصار سیاسی و ضعف نهادها گسترش یافت؛ چرا روند صلح به جای وادار کردن طالبان به پذیرش نظام جمهوری، در نهایت به بازگشت آنان کمک کرد و چرا افغانستان دوباره به همان نقطهای رسید که امروز دخترانش پشت دروازههای بسته مکاتب ایستادهاند.
افغانستان به مصالحه نیاز دارد، اما مصالحهای که تاریخ را پاک نکند. به همزیستی نیاز دارد، اما نه به قیمت آزادی. به گفتوگو نیاز دارد، اما نه گفتوگویی که قربانیان را فراموش و عاملان را بیپاسخ بگذارد.
کرزی اگر امروز از ندامت سخن میگوید، شاید مهمترین گام این باشد که پیش از دعوت دیگران به بخشیدن گذشته، سهم خود را در ساختن گذشتهای که به امروز رسید، صادقانه با مردم در میان بگذارد.
زیرا افغانستان فقط به کسانی نیاز ندارد که بگویند «چه باید کرد»؛ گاهی بیش از آن، به کسانی نیاز دارد که صادقانه بگویند: «ما کجا اشتباه کردیم؟»