پس از بازگشت طالبان به قدرت، هزارهها در بخشهای مختلف افغانستان با مجموعهای از فشارها و محدودیتها روبهرو شدهاند؛ از محدودیتهای اجتماعی و مذهبی گرفته تا نگرانی درباره مالکیت زمین و خانه. گزارشهایی درباره جابهجایی اجباری یا تهدید به تخلیه برخی مناطق هزارهنشین، از جمله شهرک امید سبز، و نگرانی درباره آینده دشت برچی، بار دیگر این پرسش را پیش کشیده است که چرا جامعهای که سالها قربانی تبعیض و خشونت بوده، امروز در برابر فشارهای تازه چنین کمصدا و پراکنده ایستاده است؟
مسئله تنها زمین نیست. وقتی یک جامعه احساس کند خانه، هویت، مذهب و آینده فرزندانش یکی پس از دیگری در معرض تهدید قرار گرفته، دیگر نمیتوان همه این اتفاقها را حادثههای جدا از هم دید. اگر زمین از دست برود، فقط چند جریب خاک از دست نرفته است؛ خانه، خاطره، امنیت و امکان ماندن یک خانواده در سرزمین خودش نیز به خطر افتاده است.
در مورد هزارهها، این نگرانی زمانی جدیتر میشود که به سابقه طولانی تبعیض علیه آنان نگاه کنیم. هزارهها در تاریخ معاصر افغانستان بارها قربانی کشتار، محرومیت و کوچ اجباری شدهاند. بنابراین هر سیاستی که به جابهجایی جمعیتی، تصرف زمین یا محدود کردن هویت مذهبی آنان منجر شود، باید با حساسیت بسیار بیشتری بررسی شود.
در سالهای اخیر، گزارشهایی نیز درباره فشار بر برخی جوامع اسماعیلی در بدخشان و تلاش برای تغییر اجباری یا تحمیل مذهبی منتشر شده است. موضوع دیگر تنها اختلاف بر سر زمین یا مدیریت محلی نیست؛ بلکه مسئله به حق اساسی انسان برای انتخاب و حفظ باور مذهبی خود میرسد.
وقتی یک جامعه از دفاع از خود بازمیماند
تلخترین بخش ماجرا شاید خودِ فشارها نباشد؛ بلکه این باشد که جامعه هزاره هنوز نتوانسته در برابر بسیاری از این فشارها یک واکنش منسجم، روشن و مؤثر نشان دهد.
رهبران سیاسی، بزرگان قومی، نخبگان، فعالان مدنی و حتی جامعه مهاجر هزاره، در برابر بسیاری از تحولات یا سکوت کردهاند یا واکنشهایشان پراکنده و کوتاهمدت بوده است. اعتراضهایی صورت گرفته، بیانیههایی منتشر شده و نگرانیهایی ابراز شده است؛ اما در بسیاری موارد، این واکنشها نتوانستهاند هزینه سیاسی و اجتماعی مؤثری برای سیاستهای تبعیضآمیز ایجاد کنند.
اینجا باید میان صلحطلبی و تسلیم تفاوت گذاشت.
هیچ جامعهای مجبور نیست برای دفاع از حقوق خود به خشونت متوسل شود. اعتراض مدنی، فعالیت سیاسی، مستندسازی، کار رسانهای، پیگیری حقوقی، دیپلماسی، سازماندهی اجتماعی و ایجاد فشار بینالمللی، همگی ابزارهایی هستند که میتوانند بدون افتادن در چرخه خشونت مورد استفاده قرار گیرند.
اما سکوت طولانی، هرچند از سر ترس، خستگی یا ناتوانی باشد، برای قدرت مسلط یک پیام دیگر دارد: هزینهای برای ادامه این رفتار وجود ندارد.
مارتین لوتر کینگ جونیور در مبارزه مدنی خود بر این اصل تأکید داشت که بیعدالتی تنها زمانی عقب مینشیند که جامعه در برابر آن سازمانیافته و پیگیر بایستد. تجربه جنبشهای مدنی جهان نیز نشان داده است که تغییر الزاماً از تفنگ آغاز نمیشود؛ گاهی از یک جامعه آگاه، متحد و مصمم آغاز میشود که حاضر نیست حقوق خود را فراموش کند.
هزارهها نیز بیش از هر چیز به چنین انسجامی نیاز دارند.
مشکل امروز این نیست که همه هزارهها باید یک رهبر داشته باشند یا همه یک حزب سیاسی را بپذیرند. اتفاقاً یکی از مشکلات اساسی همین است که سیاست هزارهها بیش از اندازه به شخصیتها و رهبران وابسته بوده است. جامعهای که سرنوشت خود را به چند چهره سیاسی گره بزند، با کنار رفتن یا تضعیف آن چهرهها دچار خلأ میشود.
جامعه باید بزرگتر از رهبرانش باشد.
اگر زمین یک خانواده غصب میشود، فقط همان خانواده نباید اعتراض کند. اگر یک منطقه هزارهنشین در معرض تخلیه قرار میگیرد، مسئله نباید به یک محله محدود شود. اگر یک گروه مذهبی تحت فشار قرار میگیرد، دیگران نباید بگویند «این مشکل آنهاست». هر مورد باید بخشی از یک مسئله بزرگتر دیده شود: حق یک شهروند برای زندگی امن، مالکیت، هویت و باور.
از سوی دیگر، هزارهها نباید اجازه دهند که اعتراض به سیاستهای طالبان به دشمنی با اقوام دیگر تبدیل شود. یکی از خطرناکترین دامها همین است که ظلم یک حکومت به یک جامعه، به دشمنی میان جوامع تبدیل شود. مسئله باید روشن باقی بماند: متجاوز، سیاست تبعیضآمیز است؛ نه یک قوم.
زمین، مذهب و خانه؛ سه خط قرمزی که نباید عادی شوند
تخلیه اجباری یا غصب زمین تنها یک مسئله اقتصادی نیست. زمین برای یک جامعه، بخشی از تاریخ و حافظه جمعی آن است. اگر خانوادهای از خانهاش رانده شود، تنها دیوارهای خانه را از دست نداده؛ ریشه اجتماعی و احساس امنیت خود را نیز از دست داده است.
به همین دلیل، هر ادعای مربوط به غصب زمین باید به صورت مستند ثبت شود؛ نام قربانیان، محل، تاریخ، اسناد مالکیت، تصمیمهای محلی و عاملان احتمالی باید جمعآوری شود. اگر امروز کسی صدای خود را بلند نکند، فردا اثبات آنچه بر او گذشته دشوارتر خواهد شد.
همین مسئله درباره مذهب نیز صدق میکند. باور مذهبی، امری شخصی و انسانی است و هیچ قدرتی حق ندارد انسانها را به ترک باورشان مجبور کند. فشار بر اسماعیلیان بدخشان، اگر به تغییر اجباری مذهب منجر شده باشد، باید نه به عنوان یک اختلاف محلی، بلکه به عنوان نقض آشکار آزادی عقیده دیده شود.
جامعهای که در برابر از دست رفتن زمین سکوت کند، فردا ممکن است با از دست رفتن خانه روبهرو شود؛ جامعهای که در برابر حذف هویت مذهبی سکوت کند، ممکن است روزی با محدودیت هویت فرهنگی خود نیز مواجه شود.
این همان جایی است که سکوت دیگر یک انتخاب شخصی نیست؛ به یک مسئله جمعی تبدیل میشود.
سخن آخر اینکه؛
هزارهها در افغانستان بارها نشان دادهاند که میتوانند با آموزش، فرهنگ، سیاست و کار مدنی برای آینده خود تلاش کنند. آنچه امروز بیش از هر چیز ضرورت دارد، تبدیل این تواناییها به یک شبکه منسجم دفاع مدنی و سیاسی از حقوق جامعه است.
جامعه هزاره اگر میخواهد زمینهایش حفظ شود، باید از حق مالکیت دفاع کند. اگر میخواهد هویت مذهبیاش باقی بماند، باید از آزادی عقیده دفاع کند. اگر میخواهد در شهرهای افغانستان باقی بماند، باید در برابر کوچ اجباری و تغییرات جمعیتی اجباری ایستادگی کند. و اگر رهبرانش نمیتوانند این کار را انجام دهند، جامعه باید از آنان پاسخ بخواهد.
این پرسش دیگر نمیتواند عقب انداخته شود:
دیگر چه چیزی باید از دست برود تا هزارهها به این نتیجه برسند که زمان سکوت و واکنشهای پراکنده گذشته است؟
شاید خانهای که امروز در معرض تخلیه است، فقط یک خانه نباشد. شاید زمینی که امروز غصب میشود، فقط یک قطعه زمین نباشد. شاید مذهبی که امروز به ترک آن فشار آورده میشود، فقط مسئله یک خانواده نباشد.
هرکدام میتواند بخشی از آینده یک جامعه باشد.
و اگر قرار است این آینده حفظ شود، نخستین گام نه جنگ، بلکه بیداری، همبستگی، سازمانیافتگی و دفاع پیگیر و مسالمتآمیز از حق است. جامعهای که حقوق خود را بشناسد و برای آن متحدانه ایستادگی کند، بسیار دشوارتر از جامعهای که پراکنده و خاموش است، حذف خواهد شد.