من در حوزه معرفتشناسی، بیشتر با لیبرالها احساس نزدیکی میکنم تا با سوسیالیستها. یکی از دلایل این نزدیکی، نگاه متفاوت لیبرالها به مسئله دانش است: اینکه دانش یک امر همگانی، پراکنده و غیرمتمرکز است و هر انسانی، در حوزهای از زندگی، دانشی دارد که ممکن است دیگری از آن بیبهره باشد.
هایک بر همین نکته تأکید میکرد که بخش مهمی از دانش انسانی در یک مرکز جمع نشده است. بخشی از دانش را میتوان در کتاب، دانشگاه، مقاله و نظریه صورتبندی کرد؛ اما بخش بزرگی از آن در تجربههای روزمره میلیونها انسان پراکنده است؛ در مهارتها، عادتها، تجربههای شغلی، شناخت محیط و تصمیمهایی که انسانها در زندگی واقعی میگیرند.
مقاله هایک درباره عقل انگلیسی و عقل فرانسوی در این زمینه خواندنی است؛ بهویژه از این جهت که شاید بتوان تفاوت میان اصلاحات تدریجی و انقلاب را نیز تا حدی از همینجا فهمید: اینکه آیا ما به دانش پراکنده و انباشتهشده در جامعه اعتماد میکنیم یا تصور میکنیم میتوان جامعه را بر اساس دانشی که در ذهن چند نفر متمرکز شده، از نو طراحی کرد.
مشکل از جایی آغاز میشود که نخبگان تصور کنند تنها چیزی که «دانش» نامیده میشود، دانشی است که در دانشگاه تولید و در کتاب ثبت شده است. در این نگاه، استاد دانشگاه، فیلسوف، روشنفکر و برنده جایزه علمی صاحب دانشاند؛ اما کشاورز، کاسب، راننده، صنعتگر یا کارآفرینی که سالها در میدان عمل تجربه اندوخته است، صرفاً صاحب «تجربه» تلقی میشود، نه صاحب دانش.
در حالی که گاهی همین دانش غیرآکادمیک میتواند در یک تصمیم واقعی، تعیینکنندهتر از دانش رسمی و دانشگاهی باشد.
در خاطرات یکی از مجاهدان خوانده بودم که در دوره جهاد، فرماندهان با مشکلی مواجه شده بودند. برای مدتی، هر بار که اسلحه و مهمات را به منطقهای منتقل میکردند، در مسیر گرفتار کمین دشمن میشدند. آن روزها وسیله حملونقل عمدتاً خر و دیگر چهارپایان بود. فرماندهان درباره راهحل این مشکل مشورت میکردند، اما کسی راهحل مناسبی پیدا نمیکرد.
در میان آن جمع، یک دهقان پیشنهاد میکند که تجهیزات را با خرهای ماده انتقال دهند؛ چون خرهای نر سروصدا میکنند، اما خرهای ماده آرامترند.
فرماندهان از اینکه یک دهقان در میان آن جمع درباره مسئلهای نظامی اظهار نظر کرده، ناراحت میشوند. اما آمر صاحب به دستیارش دستور میدهد نظر آن دهقان را یادداشت کند؛ چون ممکن است همین پیشنهاد ساده، حاصل سالها شناخت و تجربه او از رفتار حیوانات باشد.
این دقیقاً همان چیزی است که نخبگان گاهی نمیبینند: دانش همیشه در لباس دانشگاه ظاهر نمیشود.
هنری فورد، مثلاً، استاد دانشگاه یا فیلسوف نبود؛ اما در حوزه صنعت و کسبوکار دانش و مهارتی داشت که بسیاری از دانشگاهیان فاقد آن بودند. اگر کسی در حوزهای به شکل چشمگیری موفق میشود، دستکم باید احتمال بدهیم که چیزی میداند که دیگران نمیدانند؛ حتی اگر آن دانش در کتابهای دانشگاهی ثبت نشده باشد.
از این منظر، میتوان به بحث «عیاض» نیز نگاه دیگری انداخت.
من رمان «عیاض» را نخواندهام و بنابراین درباره کیفیت ادبی و حتی نام آن داوری نمیکنم. ممکن است این کتاب از نظر ادبی عالی باشد یا ضعیف؛ قضاوت درباره این مسئله نیازمند خواندن اثر است.
اما یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت: اگر یک کتاب توانسته باشد مخاطبان گستردهای پیدا کند و در بازار فروش موفق باشد، این موفقیت دستکم میتواند نشانه وجود نوعی دانش و مهارت در نویسنده یا پدیدآورنده آن باشد؛ دانشِ شناخت مخاطب، ارتباط با مردم، بازاریابی، فروش و توانایی تبدیل یک اثر به محصولی فرهنگی که مردم حاضرند برایش پول بپردازند.
چرا باید این دانش را نادیده بگیریم؟
چرا اگر نویسندهای میتواند کتابش را به تعداد زیادی از مردم بفروشد، به جای آنکه در کنار نقد ادبی اثر، این توانایی او را نیز به رسمیت بشناسیم، احساس کنیم که «بیعدالتی» رخ داده است؟
اینکه کتاب یک نویسنده پرفروشتر از نویسنده دیگری است، الزاماً به این معنا نیست که نویسنده پرفروشتر، نویسنده ادبی بهتری است. فروش، معیار مطلق ارزش ادبی نیست. اما از سوی دیگر، فروش نیز یک مهارت است و شناخت بازار و مخاطب نیز نوعی دانش.
اگر زریاب در ادبیات دانش و مهارت دارد، یک نویسنده پرفروش نیز ممکن است در شناخت بازار و مخاطب دانش و مهارت داشته باشد. چرا باید اولی را دانشمند بدانیم و دومی را صرفاً «بازاری»؟
چرا فقط دانش زریاب را دانش بدانیم، اما دانش یک کاسب، کارآفرین، فروشنده یا ناشر را دانش به حساب نیاوریم؟
به گمان من، بخشی از این مسئله به یک پیشداوری عمیق در میان جوامع نخبهگرا برمیگردد: ما به دانش رسمی و دانشگاهی اعتبار بیشتری میدهیم و دانش حاصل از تجربه و میدان عمل را تحقیر میکنیم.
اما جامعه از میلیونها انسان تشکیل شده و هر کدام از این انسانها بخشی از پازل دانش را در اختیار دارند. یک دهقان ممکن است درباره زمین و آب چیزی بداند که یک استاد دانشگاه نمیداند؛ یک کاسب ممکن است رفتار مشتری را بهتر از یک اقتصاددان بشناسد؛ یک راننده ممکن است مسیرهای شهر را بهتر از یک جغرافیدان بداند؛ و یک کارآفرین ممکن است چیزی درباره بازار بداند که در هیچ کتاب درسی نیامده است.
این البته به معنای آن نیست که همه دانشها ارزش یکسان دارند یا هر ادعایی درست است. نه دانش دانشگاهی را باید تحقیر کرد و نه دانش تجربی را تقدیس. مسئله، پذیرش یک اصل ساده است: دانش در یک طبقه، دانشگاه یا نهاد خاص انحصار نشده است.
کارل پوپر میگفت همه انسانها به نحوی فیلسوفاند.
میتوان این سخن را گستردهتر کرد: همه انسانها به نحوی صاحب دانشاند.
از این منظر، شاید هنگام مواجهه با موفقیت یک نویسنده پرفروش، به جای آنکه نخستین واکنش ما حس بیعدالتی باشد، بهتر باشد پرسش دیگری مطرح کنیم:
او چه چیزی میداند که ما نمیدانیم؟
شاید پاسخ این پرسش، از خودِ کتاب نیز برای ما آموزندهتر باشد.