صبح هنوز کاملاً روشن نشده است. پسرِ نوجوانی کتابهایش را در بغل گرفته و راه مدرسه را در پیش میگیرد؛ اما آنچه در انتظار اوست، فقط درس خواندن نیست.
در افغانستانِ زیر سلطه طالبان، کلاس درس به یکی از مهمترین میدانهای شکلدهی به نسل آینده تبدیل شده است؛ نسلیکه قرار است فردای این کشور را بسازد و بخشِ مهمی از جهانبینی خود را از همان کتابهایی بگیرد که امروز پیش رویش گذاشته میشود.
پشتِ دیوار مدرسه، پرسشی بزرگتر از نمره و امتحان جریان دارد: «این کودک قرار است چه نوع انسانی و با چه تصویری از جامعه، تاریخ، دین و جهان بزرگ شود؟»
در کشوریکه طالبان شبکه گستردهای از مراکزِ تعلیمات اسلامی را در اختیار دارند و همزمان در نصاب و محتوای آموزشی مکاتب عمومی تغییر ایجاد کردهاند، پاسخ به این پرسش دیگر فقط یک موضوع آموزشی نیست؛ مسئلهای درباره آینده افغانستان است.
طالبان تنها نمیخواهند نسلِ امروز را آموزش دهند؛ آنها در حال شکل دادن به نسلی هستند که ممکن است سالها پس از تغییرات سیاسی امروز، همچنان با جهانبینی آموختهشده در کلاسهای این دوره زندگی کند.
پشتِ دیوار مدارس دینی طالبان چه میگذرد و کتابهاییکه امروز بهدست پسران افغانستان داده میشود، چه نوع آیندهای را برای این کشور ترسیم میکند؟
افغانستان تنها شاهدِ تغییر یک حکومت نیست؛ شاهد تغییر چیزی عمیقتر نیز هست: تغییر در آنچه به نسل آینده آموزش داده میشود.
طالبان پس از بازگشت به قدرت در آگست ۲۰۲۱، تنها ساختارِ سیاسی کشور را در اختیار نگرفتند؛ آنها نظام آموزشی را نیز بهتدریج با برداشت خود از دین، جامعه و حکومت هماهنگ کردهاند؛ از تغییرِ نصاب و محتوای آموزشی مکاتب عمومی گرفته تا گسترش مراکز تعلیمات اسلامی و مطرح شدن «مدارس جهادی» در ساختار آموزشی.
در نتیجه، مسئله فقط شمارِ مدارس دینی نیست؛ مسئله محتوایی است که در آنها و در کتابهای درسی مکاتب به نسل آینده منتقل میشود.
وقتی شبکهای با بیش از ۲۱ هزار مرکز تعلیمات اسلامی در کنارِ نظام آموزش عمومی قرار میگیرد و همزمان نصاب و اولویتهای آموزشی تغییر میکند، آموزش دیگر صرفاً یک موضوع یادگیری نیست؛ به بخشی از پروژه شکلدهی به آینده جامعه تبدیل میشود.
در این میان، آنچه بیش از ساختمانِ مدارس اهمیت دارد، کتابها، نصاب، معلم و روایتی است که کودک هر روز در کلاس میشنود و میخواند.
وزارت معارف؛ مجری سیاستِ آموزشی طالبان:
پس از بازگشتِ طالبان، سخن گفتن از «کنترل وزارت معارف» چندان دقیق نیست؛ زیرا این وزارتخانه بخشی از ساختارِ خود طالبان است.
پرسشِ واقعی این است که وزارت معارف چگونه سیاست آموزشی طالبان را اجرا میکند.
آمار اعلامشده از سوی این وزارتخانه، ابعادِ شبکه آموزش دینی را نشان میدهد.
در سپتامبر ۲۰۲۴، وزارت معارفِ طالبان اعلام کرد که افغانستان ۲۱ هزار و ۲۵۷ مرکز تعلیمات اسلامی دارد؛ شامل ۱۹ هزار و ۶۶۹ مدرسه دینی، هزار و ۲۷۷ دارالحفاظ، ۱۱۵ دارالعلوم و ۳۹ دارالایتام. در همان زمان، طالبان شمار مکاتب دولتی و خصوصی را ۱۸ هزار و ۳۳۷ باب اعلام کردند. گزارشگرِ ویژه حقوق بشر سازمان ملل نیز این ارقام را ثبت کرده است.
این آمار بهمعنای آن نیست که طالبان تمامِ این مراکز را پس از بازگشت به قدرت از صفر ساختهاند. رقم مذکور، آمار اعلامشده از سوی وزارت معارف طالبان در سپتامبر ۲۰۲۴ است و نباید بدون قیدِ زمانی بهعنوان شمار مدارسی معرفی شود که همگی پس از سال ۲۰۲۱ ایجاد شدهاند.
این تفکیک مهم است.
اما حتی با همین احتیاط، رقمِ مزبور یک واقعیت سیاسی و آموزشی را برجسته میکند: «آموزشِ دینی در ساختار طالبان دیگر یک بخش حاشیهای نیست.»
شبکهای عظیمِ از مراکز دینی در کنار نظام آموزش عمومی افغانستان وجود دارد و طالبان آن را در سطح رسمی برجسته کردهاند.
گزارشگرِ ویژه سازمان ملل در عین حال تأکید کرده است که مدارس دینی افغانستان یکدست نیستند؛ برخی زیر نظارت نهادهای دولتی قرار دارند، برخی خصوصیاند، برخی جامعهمحور و برخی شبانهروزی. این مدارس قرنها بخشی از زندگی اجتماعی و مذهبی افغانستان بودهاند و نمیتوان همهی آنها را یکسان ارزیابی کرد.
بنابراین، مسئله این گزارش «مدرسه دینی» به خودی خود نیست.
مسئله، جهتگیری حکومتِ طالبان در قبال این شبکه و محتوایی است که در آن آموزش داده میشود.
مکتبِ رسمی و مدرسه دینی؛ دو مسیر متفاوت:
مکتب عمومی و مدرسه دینی «یکسان» نیستند.
مکتب عمومی باید دانشآموز را با مجموعهای گسترده از دانش و مهارتها آشنا کند: زبان، ریاضی، علومِ طبیعی، تاریخ، جغرافیه، فناوری، مهارتهای اجتماعی و دیگر دانشهای عمومی.
مدرسه دینی اساساً بر علومِ اسلامی مانند قرآن، حدیث، فقه، عقاید و زبان عربی تمرکز دارد.
وجود مدرسه دینی در یک جامعه مسلمان، به خودی خود نشانه افراطگرایی نیست.
مسئله زمانی سیاسی و امنیتی میشود که یک حکومت، آموزشِ دینی را در خدمت یک پروژه ایدئولوژیک قرار دهد، یا آموزش عمومی را نیز به همان سمت سوق دهد.
به همین دلیل، معیارِ اصلی باید محتوای آموزش باشد، نه نام مدرسه.
– چه چیزی تدریس میشود؟
– چه چیزی حذف میشود؟
– چه کسی نصاب را تعیین میکند؟
– چه کسانی معلماند؟
– و آیا دانشآموز در کنارِ آموزش دینی، علوم مدرن و مهارتهای عمومی را نیز به اندازه کافی فرا میگیرد؟
کتابِ درسی؛ جاییکه طالبان وارد ذهن کودک میشوند:
اگر مدرسه ساختمان باشد، کتاب درسی «محتوای» آن است.
طالبان میتوانند مدرسه بسازند، معلم تعیین کنند و برنامه درسی تصویب کنند؛ اما آنچه در نهایت به ذهنِ دانشآموز منتقل میشود، از صفحات کتاب و محتوای کلاس میگذرد.
Human Rights Watch در پژوهشی درباره آموزش پسران افغانستان، از تغییرات قابل توجه در نصاب مکاتب پس از بازگشت طالبان گزارش داده است.
بر اساسِ این تحقیق، در شماری از مکاتب، مضامینی مانند هنر، ورزش، زبان انگلیسی و آموزش مدنی حذف یا تضعیف شده و ساعات بیشتری به قرآن و مطالعات اسلامی اختصاص یافته است. این سازمان برای تهیه گزارش خود با ۲۲ پسرِ دانشآموز و پنج پدر و مادر، در هشت اُستان «گفتوگو» کرده بود.
یکی از دانشآموزان در فراه به Human Rights Watch گفته بود که دیگر تفاوت میان مدرسه و مسجد محل را به آسانی احساس نمیکند و از کمبودِ معلمان متخصص برای فیزیک، کمپیوتر و کیمیا شکایت کرده بود.
این شهادتها میتواند وضعیتِ همه مکاتب افغانستان را توضیح دهد و تصویری از یک روند ارائه کند: «تغییرِ اولویتهای آموزشی.»
سند ۷۸ صفحهای؛ پیشنهاد یا سیاست؟
Human Rights Watch در همین زمینه به سندی ۷۸ صفحهای با عنوان «گزارش کمیته ارزیابی نصاب تعلیمی مدرن» دست یافته بود که ظاهراً یک پیشنهادِ داخلی طالبان برای بازنگری نصاب است.
این سند اهمیتِ زیادی دارد، اما نباید بیش از آنچه منبع اجازه میدهد، از آن نتیجه گرفت.
Human Rights Watch تصریح کرده است که نتوانسته اصالتِ سند و اینکه تمام پیشنهادهای آن در نهایت اجرا شدهاند را مستقلانه تأیید کند. با این حال، این سازمان میگوید تغییرات پیشنهادی در سند با گزارشهای دانشآموزان و منابع دیگر درباره تغییر نصاب همخوانی دارد.
در این سند، نصابِ دوره جمهوری بهدلیل آنچه نویسندگانش ارزشهای غربی و غیر اسلامی میدانستند، مورد انتقاد قرار گرفته و حذف یا تغییر برخی مضامین از جمله هنر، آموزش مدنی و فرهنگ پیشنهاد شده بود.
اهمیت سند در همینجاست:
طالبان فقط درباره آنچه کودک باید بیاموزد تصمیم نمیگیرند؛ درباره آنچه نباید بیاموزد نیز تصمیم میگیرند.
و گاهی حذفِ یک مضمون، از اضافه کردن یک مضمون «مهمتر» است.
وقتی آموزشِ مدنی و فرهنگ عقب میروند:
نظام آموزشی فقط برای انتقالِ اطلاعات علمی نیست.
مدرسه باید به کودک کمک کند جامعه خود را بشناسد، تفاوت دیدگاهها را بفهمد، تاریخ را نقد کند، با فرهنگهای مختلف آشنا شود و برای زندگی اجتماعی آماده شود.
وقتی آموزشِ مدنی و فرهنگ تضعیف میشوند، بخشی از همین آموزش اجتماعی نیز تضعیف میشود.
بحرانِ آموزش افغانستان اما فقط به تغییر نصاب محدود نیست. گزارش وضعیت آموزش افغانستان در سال ۲۰۲۵ از سوی UNICEF و UNESCO نشان میدهد که بیش از ۲.۱۳ میلیون کودک در سن ابتدایی در سال ۲۰۲۴ خارج از مکتب بودهاند و بیش از ۹۰ درصد کودکانِ ۱۰ ساله قادر به خواندن یک متن ساده نبودهاند.
در چنین وضعیتی، افغانستان بیش از هر زمانِ دیگری به تقویت آموزش پایه، علوم، مهارتهای حرفهای و کیفیت تدریس نیاز دارد.
این کشور به پزشک، مهندس، روزنامهنگار، معلم، پژوهشگر و متخصصِ فناوری نیاز دارد.
بنابراین، هر تغییری در اولویتهای آموزشی، فقط یک بحثِ فرهنگی نیست.
مستقیماً با آینده اقتصادی و اجتماعی افغانستان ارتباط دارد.
تاریخ؛ چه کسی قهرمان است؟
یکی از حساسترین میدانهای آموزشی، تاریخ است.
تاریخِ افغانستان فقط مجموعهای از تاریخها و نامها نیست. تاریخ بهنسل جدید میگوید چه کسی قهرمان بوده، چه کسی دشمن بوده و کدام جنگ مشروع یا نامشروع تلقی میشود.
طالبان خود را پیروزِ جنگ علیه نیروهای خارجی و نظام جمهوری میدانند.
اما تجربه میلیونها افغانستانی از همان سالها «متفاوت» است.
برای یک خانواده، یک جنگ ممکن است «جهاد» باشد؛ برای خانوادهای دیگر، مرگِ یک عضو خانواده.
برای یک جنگجو، پیروزی ممکن است پایانِ اشغال باشد؛ برای یک غیرنظامی، ممکن است آغاز آوارگی.
اگر یک حکومت تنها روایتِ خود را از این تاریخ بهنسل جدید منتقل کند، مدرسه از محل شناخت گذشته به ابزار مشروعیتِ سیاسی تبدیل میشود.
نسلِ آینده باید تاریخ افغانستان را بشناسد، نه فقط روایت رسمی طالبان از تاریخ را.
مدارسِ جهادی؛ حساسترین حلقه:
در میان همه بخشهای سیاست آموزشی طالبان، موضوع «مدارس جهادی» حساستر از دیگر بخشهاست.
زیرا اینجا دیگر فقط بحثِ آموزش سنتی دینی مطرح نیست؛ مسئله رابطه میان آموزش، جهاد و ایدئولوژی سیاسی طالبان نیز مطرح میشود.
گزارشگرِ ویژه حقوق بشر سازمان ملل درباره پیامدهای آموزش جهادی نامتناسب با سن در برخی مراکز آموزشی افغانستان هشدار داده و بر ضرورت ایجاد توازن میانِ آموزش دینی، آموزش علمی و پرورش تفکر انتقادی تأکید کرده است.
این موضوع باید جدی گرفته شود. در عینِ حال، پرسش درست این است که مدارسِ جهادی دقیقاً چه محتوایی دارند، چه کسانی تدریس میکنند، دانشآموزان در چه سنی وارد میشوند، چه کتابهایی میخوانند و چه نسبتی میان آموزش دینی و آموزش سیاسی برقرار میشود.
این پرسشها هنوز به تحقیقاتِ مستقل و گستردهتری نیاز دارند.
کودکان در برابرِ سوءاستفاده؛ خلأ نظارت چه میکند؟
بحث درباره مدارسِ دینی فقط به نصاب و محتوای آموزشی محدود نمیشود؛ مسئله حفاظت از کودکان نیز اهمیت دارد. افغانستان سابقه مستندی از سوءاستفاده جنسی از پسران، از جمله در قالب «بچهبازی»، دارد. سازمان ملل پیشتر چند مورد خشونت جنسی علیه پسران را در افغانستان ثبت کرده و گفته است که برخی ادعاهای دیگر بهدلیلِ نگرانیهای امنیتی «قابل راستیآزمایی» نبودهاند.
این سابقه، ضرورت نظارتِ جدی بر هر محیط آموزشی را برجسته میکند؛ بهویژه جاییکه کودکان در برابر افراد صاحب قدرت و نفوذ قرار دارند. با این حال، هیچ آمار معتبر و جامعی در دست نیست که نشان دهد چنین سوءاستفادهای در مدارسِ دینی تحت حاکمیت طالبان تا چه اندازه رخ میدهد. از همینرو، نمیتوان موارد ثبتشده گذشته را به همه مدارس دینی امروز نسبت داد.
مسئله اصلی، نبودِ شفافیت و دسترسی محدود برای بررسی مستقل است. اگر طالبان مدعیاند شبکه بزرگی از مراکز تعلیمات اسلامی را مدیریت میکنند، باید بتوانند درباره سازوکار گزینش و نظارت بر آموزگاران، حفاظت از کودکان، رسیدگی به شکایتها و برخورد با متخلفان نیز پاسخ روشن ارائه کنند.
مدرسهای که از کودک در برابر خشونت و سوءاستفاده محافظت نکند، حتی اگر بهترین کتابهای درسی را داشته باشد، نمیتواند محیط امنی برای آموزش باشد.
پسران؛ نسلیکه کمتر دیده شد:
بحرانِ آموزشی افغانستان، فقط بحران دختران نیست. دختران با محرومیتِ سیستماتیک آموزش بالاتر از صنف ششم روبهرو هستند؛ اما پسران نیز از سیاستهای آموزشی طالبان آسیب دیدهاند.
Human Rights Watch در پژوهشیکه در هشت اُستان افغانستان انجام داد، با ۲۲ پسر دانشآموز صنوفِ هشتم تا دوازدهم و پنج والدین گفتوگو کرد. این سازمان از کاهش کیفیت آموزش، حذف یا تضعیف برخی مضامین، کنار رفتن معلمان زن از مکاتب پسرانه و افزایش تنبیه بدنی گزارش داد.
یکی از دانشآموزان صنفِ دوازدهم گفته بود که از ۱۴ مضمون، تنها برای هفت مضمون معلم دارد و مضامینی مانند فیزیک، بیولوژی، مهارتها، کمپیوتر، انگلیسی و هنر تدریس نمیشوند.
این گزارش محدود به چند اُستان است و نمیتوان تجربه مصاحبهشوندگان را به تمام مکاتب افغانستان تعمیم داد.
اما وجودِ چنین شهادتهایی در کنار تغییرات نصاب، یک پرسش اساسی ایجاد میکند:
«آیا طالبان در کنار ساختنِ آموزش دینی، درحال تضعیف ظرفیت آموزش علمی پسران نیز هستند؟»
تضعیفِ آموزش علمی پسران تنها یک شکست آموزشی نیست؛ پیامد آن میتواند سالها بعد، در کمبود نیروی متخصص، افزایش وابستهگی اقتصادی و تضعیفِ ظرفیت توسعه افغانستان آشکار شود.
افغانستان برای خروج از فقر و وابستهگی اقتصادی، بهنسلِ تحصیلکرده و متخصص نیاز دارد.
خطرِ اصلی؛ دین نیست، ایدئولوژیک شدن آموزش است:
آموزشِ دینی را نیز نباید با افراطگرایی یکی دانست؛ مسئله، زمانی آغاز میشود که آموزش دینی به ابزار ترویج یک ایدئولوژی سیاسی تبدیل شود.
افغانستان جامعهای اسلامی است و آموزشِ دینی – بخشی طبیعی از زندگی بسیاری از خانوادههاست.
مسئله زمانی آغاز میشود که یک برداشتِ سیاسی از دین، جای آموزش متنوع و علمی را بگیرد.
اگر دانشآموز قرآن و فقه را در کنار فیزیک، ریاضی، تاریخ، زبان، علوم اجتماعی و تفکر انتقادی بیاموزد، موضوع یک نظامِ آموزشی متوازن است.
اما اگر آموزشِ دینی جایگزین بخش بزرگی از آموزش عمومی شود و همزمان روایت سیاسی حکومت نیز در کتابها و کلاسها غالب شود، خطر دیگری شکل میگیرد.
گزارشگرِ ویژه سازمان ملل نیز بر ضرورت توازن میان آموزش دینی، آموزشهای علمی و پرورش تفکر انتقادی تأکید کرده است.
پس مسئله این نیست که افغانستان نباید آموزشِ دینی داشته باشد.
مسئله این است که آموزش دینی نباید به ابزار بستهکردن ذهن کودک و بازتولیدِ یک ایدئولوژی سیاسی تبدیل شود.
نسلیکه طالبان میسازند:
طالبان امروز وزارت معارف، مکاتب، دانشگاهها و شبکه بزرگی از مراکز تعلیمات اسلامی را در اختیار دارند.
اما هیچ حکومتِ سیاسی برای همیشه باقی نمیماند.
آنچه میتواند از یک حکومت بیشتر عمر کند، نسلی است که در نظامِ آموزشی آن حکومت رشد کرده است.
این همان نقطهای است که سیاستِ آموزشی طالبان از یک موضوع آموزشی به مسئلهای ملی تبدیل میشود.
اگر کودک تاریخ را فقط از یک روایت بشناسد، اگر علوم اجتماعی و مدنی محدود شوند، اگر مضامین علمی از کمبودِ معلم رنج ببرند و اگر آموزش دینی در مرکز یک پروژه ایدئولوژیک قرار گیرد، اثر این سیاستها ممکن است بسیار فراتر از عمرِ حکومت طالبان ادامه یابد.
آنچه قابلِ بررسی و نقد است، ساختار، محتوای آموزشی و سیاستی است که طالبان بر آن بنا کردهاند.
چند پرسشِ اساسی همچنان باقی است:
– چه تعداد از مدارسِ دینی افغانستان پس از بازگشت طالبان ایجاد شدهاند؟
– چه مقدار از بودجه عمومی به این شبکه اختصاص مییابد؟
– محتوای دقیقِ کتابهای مدارس دینی چیست؟
– «مدارسِ جهادی» دقیقاً چه برنامهای دارند؟
– چه کسانی نصاب آنها را مینویسند؟
– معلمان چگونه انتخاب و آموزش داده میشوند؟
– چه نظارتی بر محتوای آموزشی وجود دارد؟
– و آیا پژوهشگرانِ مستقل اجازه دارند این مدارس و کتابهای آنها را بررسی کنند؟
شفافیت در این زمینه میتواند بسیاری از نگرانیها را برطرف کند.
نبودِ شفافیت اما پرسشها را بیشتر میکند.
فردای افغانستان در کتابهای امروز نوشته میشود:
در نهایت، مسئله یک مدرسه یا یک کتاب نیست. مسئله یک نسل است.
طالبان امروز میتوانند وزارت معارف را اداره کنند، نصاب را تغییر دهند، کتاب چاپ کنند و مدارسِ دینی را گسترش دهند.
اما هیچ حکومت یا گروهی حق ندارد آینده افغانستان را بهنامِ خود «مصادره» کند.
کودکیکه امروز پشتِ نیمکت نشسته، فردا افغانستان را خواهد ساخت.
او ممکن است پزشک، مهندس، معلم، عالمِ دین، کارآفرین یا سیاستمدار شود.
اما بخشی از جهانبینی او در همان سالهای مدرسه شکل خواهد گرفت.
به همین دلیل، سیاستِ آموزشی طالبان باید با همان جدیتی بررسی شود که سیاست امنیتی و اقتصادی آنان بررسی میشود.
– باید کتابها خوانده شوند.
– نصابها مقایسه شوند.
– مدارس دینی مطالعه شوند.
– با دانشآموزان و معلمان گفتوگو شود.
– بودجهها بررسی شوند.
– و از طالبان پرسیده شود که چرا نظامِ آموزشی افغانستان را به این سمت میبرند.
مجموع این شواهد، یک پرسشِ جدی را پیش میکشد: آیا نظام آموزشی طالبان درحال شکل دادن به نسلی است که جهانبینی و آینده فکری آن، بیش از دانش و تفکر انتقادی، بر ایدئولوژی طالبانی استوار باشد؟
پاسخِ این پرسش را نه تبلیغات طالبان تعیین میکند و نه شعار مخالفان آنان؛ پاسخ را باید در کتابهایی پیدا کرد که کودکان امروز میخوانند.
زیرا حکومتها تغییر میکنند.
رهبران میروند.
نظامهای سیاسی سقوط میکنند.
اما آنچه در ذهنِ یک نسل نوشته میشود، ممکن است دههها باقی بماند.
و شاید مهمترین نبردِ افغانستان امروز فقط بر سر این نباشد که چه کسی بر کشور حکومت میکند؛
بلکه بر سرِ این باشد که:
«چه کسی آینده ذهنِ افغانستان را میسازد؟»