در افغانستانِ امروز، شاید هولناکترین بخش ماجرای بازداشت زنان، خودِ بازداشت نباشد؛ بلکه تاریکیای باشد که پس از آن آغاز میشود.
دختری از خیابان برده میشود. خانوادهای ساعتها و روزها در جستوجوی خبری از او سرگردان میماند. شایعات دهانبهدهان میچرخند. روایتها پراکندهاند. مقامهای طالبان توضیح روشنی ارائه نمیکنند. آمار رسمی وجود ندارد. رسانههای مستقل امکان دسترسی ندارند. نهادهای ناظر حضور مؤثر ندارند.
و درست در همین نقطه، پرسش اصلی شکل میگیرد: «در پشتِ این بازداشتهای خیابانی چه میگذرد؟»
شاید هیچکس پاسخ قطعی این پرسش را نداند؛ اما همین فقدان پاسخ، خود بخشی از مسئله است.
در هر نظام سیاسی، بازداشت شهروندان باید با قواعد روشن، روندهای قانونی مشخص و پاسخگویی نهادهای مسئول همراه باشد. خانواده باید بداند فرد بازداشتشده کجاست، چرا بازداشت شده و چه زمانی امکان دسترسی به او وجود دارد. اما آنچه در بسیاری از روایتهای منتشرشده درباره بازداشت زنان در افغانستان دیده میشود، بیش از آنکه به یک روندِ شفاف حقوقی شباهت داشته باشد، به فضایی از ابهام، ترس و بیخبری شباهت دارد.
این بیخبری اتفاقی نیست.
قدرت تنها از طریق زندان، سلاح و نیروهای امنیتی اعمال نمیشود. گاهی قدرت از طریق نامعلوم نگه داشتن سرنوشت افراد عمل میکند. زمانی که خانوادهها نمیدانند عزیزانشان کجا هستند، زمانی که هیچ آمار معتبری وجود ندارد، زمانی که هیچ روایت رسمی قانعکنندهای ارائه نمیشود، ترس از یک فرد یا یک خانواده فراتر میرود و به یک احساس جمعی تبدیل میشود.
امروز بسیاری از زنان افغانستان پیش از آنکه توسطِ مأموران طالبان متوقف شوند، توسط ترسی که در جامعه ایجاد شده متوقف میشوند.
شاید هدف اصلی نیز همین باشد.
در نزدیک به پنج سال گذشته، طالبان تقریباً همه راههای حضور مستقل زنان در جامعه را محدود کردهاند؛ از آموزش و دانشگاه گرفته تا بخش بزرگی از اشتغال و فعالیتهای اجتماعی. در چنین شرایطی، خیابان به یکی از آخرین عرصههای قابل مشاهده حضور زنان تبدیل شده است. بنابراین کنترل خیابان، صرفاً کنترل یک مکان نیست؛ کنترل نمادین حضور زنان در جامعه است.
به همین دلیل، مسئله فقط حجاب نیست.
اگر موضوع صرفاً پوشش بود، میشد آن را در چارچوب مقررات اداری یا توصیههای مذهبی توضیح داد. اما وقتی بازداشتها با ابهام، بیخبری و نگرانی خانوادهها همراه میشود، موضوع از پوشش فراتر میرود و به مسئله قدرت و کنترل اجتماعی تبدیل میشود.
پیام این بازداشتها تنها خطاب به زنانی نیست که مستقیماً هدف قرار میگیرند. مخاطب واقعی آن میلیونها زن و دختر دیگری هستند که این تصاویر و روایتها را میبینند. هر بازداشت، حتی اگر تعداد آن محدود باشد، میتواند صدها و هزاران نفر دیگر را از حضور در جامعه منصرف کند.
این همان چیزی است که حکومتهای اقتدارگرا در طول تاریخ بارها از آن استفاده کردهاند؛ ایجاد ترس نه از طریق مجازات گسترده، بلکه از طریق نامعلوم بودن مرزهای مجازات.
هیچکس دقیقاً نمیداند چه رفتاری ممکن است به بازداشت منجر شود. هیچکس نمیداند پس از بازداشت چه اتفاقی رخ خواهد داد. هیچکس نمیداند چه زمانی این روند پایان مییابد. در نتیجه، بسیاری ترجیح میدهند خود را محدود کنند.
اما این سیاست تنها زنان را هدف قرار نمیدهد.
هر بار که دختری از رفتن به دانشگاه محروم میشود، هر بار که زنی از حضور در اجتماع میترسد، هر بار که خانوادهای دخترش را در خانه نگه میدارد، افغانستان بخشی از سرمایه انسانی خود را از دست میدهد. هزینه این روند را نه فقط زنان، بلکه کل جامعه میپردازد.
شاید بزرگترین تراژدی افغانستانِ امروز همین باشد؛ کشوری که زمانی درباره بازسازی، توسعه و مشارکت اجتماعی سخن میگفت، اکنون با پرسشهای ابتداییتری مواجه است: «چرا زنان از خیابان برده میشوند؟ کجا منتقل میشوند؟ چه بر سر آنان میآید؟ و چرا هیچ پاسخ شفافی وجود ندارد؟»
تا زمانی که این پرسشها بیپاسخ بمانند، مسئله فقط بازداشت چند زن نخواهد بود؛ مسئله حکومتی خواهد بود که شهروندانش را در تاریکی نگه میدارد و از همین تاریکی برای گسترش ترس استفاده میکند.