گاهی برای درک آنچه نداریم، کافی است به همسایه نگاه کنیم. امروز، تاجیکستان روز وحدت ملی را گرامی میدارد؛ روزی که یادآور پایان جنگ داخلی و آغاز فصلی تازه در تاریخ این کشور است، که در رقم زدن این روز نقش دو تاجیک افغانستانی(شهید استاد برهانالدین ربانی و قهرمان ملی احمدشاه مسعود). کشوری که در دهه ۱۹۹۰ در آتش اختلافهای سیاسی و نظامی میسوخت، اما سرانجام دریافت که هیچ ملتی با تفنگ، حذف و انتقام به آرامش نمیرسد. صلح و وحدت، هرچند با دشواری، جای جنگ را گرفت و امروز تاجیکستان، با همه کاستیها و چالشهایش، کشوری باثباتتر از گذشته است.
اما در سوی دیگر رود آمو، افغانستان ایستاده است؛ کشوری که از نظر جغرافیا بزرگتر، از نظر منابع غنیتر و از نظر تاریخ و تمدن، یکی از کهنترین سرزمینهای منطقه است. با این همه، افغانستان هنوز نتوانسته است بر سر سادهترین اصل یک ملت، یعنی «زیستن در کنار یکدیگر»، به توافق برسد.
چرا چنین است؟ چرا افغانستان نمیتواند به وحدت برسد؟
وحدتی که هرگز فرصت تولد نیافت
افغانستان در طول یک قرن گذشته، بارها شعار وحدت ملی را شنیده است، اما کمتر آن را تجربه کرده است. دولتها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند، اما بیشتر به دنبال ساختن قدرت بودند تا ساختن ملت. هر حکومت، بخشی از جامعه را به خود نزدیکتر دید و بخشی دیگر را به حاشیه راند. نتیجه این شد که بیاعتمادی، آرامآرام جای اعتماد را گرفت و شکافهای قومی و سیاسی، عمیقتر از همیشه شد.
امروز، زیر سلطه طالبان، این شکاف نهتنها ترمیم نشده، بلکه آشکارتر از هر زمان دیگری شده است. طالبان از نخستین روزهای بازگشت به قدرت، به جای آنکه افغانستان را خانه مشترک همه شهروندان بدانند، ساختاری را بنا کردند که بسیاری از مردم احساس میکنند در آن سهمی ندارند. تقریباً تمام ارکان قدرت در انحصار حلقهای محدود قرار گرفته و بسیاری از اقوام، زنان، نخبگان، روشنفکران و حتی بخش بزرگی از جامعه پشتون نیز از مشارکت واقعی در تعیین سرنوشت کشور کنار گذاشته شدهاند.
وقتی شهروندان احساس کنند که دولت نماینده همه نیست، سخن گفتن از وحدت ملی بیشتر به یک شعار شبیه میشود تا یک واقعیت.
طالبان تنها سیاست را انحصاری نکردهاند؛ آنان حتی دین را نیز از زاویه نگاه خود تعریف کردهاند. قرائتی که با آن موافق نباشی، متهم میشوی. مذهبی که با برداشت آنان تفاوت داشته باشد، به حاشیه رانده میشود. در چنین فضایی، دین که میتوانست عامل همبستگی باشد، به ابزاری برای حذف و تفکیک تبدیل شده است. قومیت نیز به جای آنکه بخشی از تنوع افغانستان باشد، به یکی از معیارهای نانوشته قدرت بدل شده است.
در این میان، نمیتوان نقش پاکستان را نیز نادیده گرفت. طی دهههای گذشته، سیاستهای امنیتی اسلامآباد و حمایت از گروههای نیابتی، از جمله طالبان، بر بحران افغانستان تأثیر عمیقی گذاشته است. بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که بخشی از تداوم بیثباتی افغانستان، به رقابتهای منطقهای و استفاده ابزاری از گروههای مسلح گره خورده است. با این حال، واقعیت تلختر آن است که هیچ مداخله خارجی نمیتواند جامعهای را از هم بپاشد، مگر آنکه زمینههای داخلی برای آن فراهم باشد. افغانستان، بیش از هر چیز، قربانی ناتوانی در ساختن یک هویت ملی فراگیر شده است.
تفاوت تاجیکستان و افغانستان شاید در همین نقطه باشد. تاجیکستان نیز اختلاف داشت، جنگ داشت و زخمهای عمیق بر پیکرش مانده بود، اما در نهایت به این نتیجه رسید که هیچ قومی، هیچ گروهی و هیچ جریان سیاسی به تنهایی نمیتواند کشور را اداره کند. افغانستان هنوز به این نقطه نرسیده است. هنوز بسیاری به جای ساختن «افغانستان»، به دنبال ساختن افغانستانِ مطلوب خود هستند؛ افغانستانی که در آن، دیگران یا باید شبیه آنان باشند یا حذف شوند.
پایان سخن اینکه؛
روز وحدت ملی تاجیکستان، برای افغانستان فقط یک مناسبت در تقویم نیست؛ آینهای است که میتوان در آن، فاصله میان آنچه هستیم و آنچه میتوانستیم باشیم را دید.
وحدت ملی با شعار ساخته نمیشود؛ با حذف مخالف، با انحصار قدرت، با برتری دادن یک قوم بر قوم دیگر و با محروم کردن نیمی از جامعه از حقوق اساسی نیز به دست نمیآید. وحدت، زمانی شکل میگیرد که هر شهروند، فارغ از قوم، زبان، مذهب و جنسیت، احساس کند این سرزمین به همان اندازه که متعلق به حاکمان است، به او نیز تعلق دارد.
افغانستان امروز، بیش از هر زمان دیگری، از وحدت ملی فاصله گرفته است. تا زمانی که قدرت بر پایه انحصار، حذف و تبعیض بنا شود و تا زمانی که گروهی خود را مالک کشور و دیگران را صرفاً فرمانبر بداند، این فاصله بیشتر خواهد شد. وحدت ملی، پیش از آنکه یک مناسبت برای جشن گرفتن باشد، مسئولیتی است که هنوز در افغانستان بر زمین مانده است.