دیروز گزارشی خواندم مبنی بر اینکه در پی انتشار بیانیهای اعتراضی از سوی رهبران جامعه اهل تشیع و هزاره علیه وزیر عدلیه طالبان، شیخ عبدالحکیم شرعی، آنان به وزارت عدلیه احضار شدهاند، اما بزرگان هزاره و شیعه از حضور در دفتر او خودداری کردهاند.
اگر این گزارش درست باشد، میتوان آن را نمونهای از مقاومت خشونتپرهیز در برابر استبداد طالبانی دانست؛ مقاومتی که نه با اسلحه، بلکه با امتناع از پذیرش احضار و نپذیرفتن مناسبات یکسویه قدرت صورت میگیرد.
طالبان هنگامی که در ۱۵ آگست ۲۰۲۱ بار دیگر بر افغانستان مسلط شدند، جامعه تاجیک و هزاره ــ دو جامعهای که در دورههای مختلف، از مخالفان جدی طالبان بودهاند ــ واکنشهای متفاوتی در برابر بازگشت این گروه به قدرت نشان دادند.
بخشی مهم از نخبگان و نیروهای سیاسی تاجیکتبار، مسیر مقاومت مسلحانه را برگزیدند. شماری از رهبران و دولتمردان تاجیکتبار، در همان روزهای نخست سقوط کابل، با چرخبال به پنجشیر رفتند و از آنجا مقاومت مسلحانه علیه طالبان را اعلام کردند. پنجشیر اگرچه پس از چند هفته به تصرف طالبان درآمد، اما مقاومت مسلحانه نیروهای عمدتاً تاجیکتبار علیه طالبان متوقف نشد و از سال ۲۰۲۱ تاکنون، بهصورت پراکنده، از بدخشان تا پنجشیر، اندراب و کابل ادامه داشته است.
جبهات سیاسی ـ نظامی مخالف طالبان نیز عمدتاً از سوی نیروهای تاجیکتبار رهبری میشوند. از میان این جبهات، «جبهه مقاومت ملی» به رهبری احمد مسعود و «جبهه آزادی» به رهبری یاسین ضیا شناختهشدهترند. «جبهه سپاهیان میهن» نیز که در نخستین اقدام خود توانست برای مدت محدودی کنترل یک ولسوالی را از طالبان خارج کند، توسط شماری از جوانان بدخشی راهاندازی شده است.
تاجیکان در پنج سال گذشته، جسته و گریخته، از بدخشان تا پنجشیر و اندراب و کابل، علیه طالبان جنگ چریکی و در مواردی نیز نبرد مستقیم داشتهاند و هزینه این مقاومت را نیز پرداختهاند.
اما در سوی دیگر، بخش مهمی از جامعه هزاره در پنج سال گذشته مسیر متفاوتی را در مواجهه با طالبان برگزیده است؛ مسیری در مرز میان تعامل، مطالبهگری، اعتراض مدنی و مقاومت خشونتپرهیز.
معروفترین چهرههایی که از میان هزارهها بهصورت رسمی وارد تعامل با طالبان شدند، عبداللطیف نظری، جعفر مهدوی و شماری از شخصیتهایی هستند که در شورای علمای شیعه و نیز کمیسیون شیعیان گرد آمدهاند.
این دسته امیدوار بودند که بتوانند از طریق تعامل با طالبان و مطالبهگری، این گروه را به تمکین در برابر حقوق جامعه شیعیان و هزارهها وادار کنند. آنان در پنج سال گذشته، گاهی با زبانی بسیار نرم، موضوعاتی چون رسمیت مجدد فقه جعفری، جایگاه هزارهها در ساختار حکومت و آزادیهای مذهبی شیعیان را مطالبه کردهاند.
در این میان، نمونههایی از تقابل مدنی با طالبان نیز در جامعه هزاره دیده شده است. اعتراضات مردم جبرئیل در هرات در واکنش به بازداشت شماری از بانوان از سوی محتسبان امر به معروف، یکی از نمونههای برجسته این اعتراضات است.
در بیرون از کشور نیز شماری از نخبگان هزاره بر مقاومت خشونتپرهیز در برابر طالبان تأکید کردهاند. محمدامین احمدی، استاد پیشین دانشگاه، یکی از این چهرههاست که طی سالیان گذشته بارها مفهوم مقاومت خشونتپرهیز را با الهام از جنبشهای گاندی، مارتین لوتر کینگ و نلسون ماندلا، در رسانهها و شبکههای اجتماعی مطرح کرده و دلایل خود را برای ارجحیت این شیوه در شرایط کنونی افغانستان بیان داشته است.
با این حال، به نظر میرسد طالبان تاکنون علاقه چندانی به رفتار تعاملی جامعه هزاره و شیعه نشان ندادهاند.
شاهد این مدعا نیز آن است که طالبان نهتنها رسمیت فقه جعفری را تاکنون مجدداً برقرار نکردهاند، بلکه محدودیتها بر جامعه شیعه و هزاره را تشدید کرده و در یک سال اخیر، در مواردی رفتار تهاجمیتری در قبال این جامعه داشتهاند. آزار و اذیت روحانیون شیعه در غرب کابل، مصادره شهرک امید سبز، بستن تلویزیون تمدن و حوزه علمیه خاتمالنبیین از جمله نمونههایی است که در این زمینه مطرح شدهاند.
علت بیمیلی طالبان به تعامل با جامعه شیعه و هزاره را میتوان دستکم در دو عامل جستوجو کرد: نگاه ایدئولوژیک طالبان به تشیع و غلبه فرهنگ سیاسی مبتنی بر زور و حذف در افغانستان.
تعریف شیعیان در منظومه ایدئولوژیک طالبان را میتوان در آثار شیخ عبدالحکیم حقانی، قاضیالقضات این گروه، و نیز در کتاب کلامی اسلامجار، والی طالبان در هرات، مشاهده کرد.
قاضیالقضات طالبان در کتاب «نظام امارت اسلامی»، اعتقاد به مذهبی جز حنفیت را در افغانستان ننگ و عار میداند. از این کتاب، پژوهشگران به عنوان مانیفست یا قانون اساسی طالبان یاد میکنند.
والی طالبان در هرات نیز در کتاب «مباحث في العقيدة الماتريدية المسمى معتمد ماتريد من معتقد ماتريد»، اتهامات ناروایی بر شیعیان وارد میکند و پیروان این مذهب را فرقه قبوریه و تکفیریه خوانده و همدست کفار میداند.
بنابراین، طالبان صرفاً یک گروه سیاسی معمولی نیستند؛ آنان یک جریان ایدئولوژیکاند و همین نگاه ایدئولوژیک، یکی از موانع عمده در مسیر تعامل آنان با شیعیان است.
عامل دوم، فرهنگ سیاسی افغانستان است. در ساختار سیاسی افغانستان همیشه زور و قهر بر گفتوگو و سازوکارهای مدنی حل اختلاف غلبه داشته است. در چنین فرهنگی، گفتوگو با مخالف نه نشانه قدرت، بلکه گاهی نشانه ضعف تلقی میشود و طرف مسلط بیشتر به اطاعت و بیعت میاندیشد تا پذیرش مطالبات مخالفان.
طالبان نیز از جامعه، بیش از آنکه مشارکت سیاسی و گفتوگوی برابر بخواهند، اطاعت و بیعت میطلبند. همین امر باعث میشود مطالبات خشونتپرهیز جامعه شیعه و هزاره کمتر مورد توجه قرار گیرد.
با این همه، یک نکته تاکنون روشن شده است: تعامل جامعه شیعه با طالبان، دستکم در تحقق مطالبات اصلی این جامعه، دستاورد چشمگیری نداشته است. به تعبیر دیگر، نخبگان و نهادهای شیعی تاکنون نتوانستهاند از مسیر تعامل، مطالبهگری و اعتراض خشونتپرهیز، طالبان را به پذیرش بخش مهمی از خواستههای خود وادار کنند.
اما پرسش مهمتر از اینجا آغاز میشود:
آیا جامعه هزاره ناگزیر خواهد شد در شیوه مبارزاتی خود تجدیدنظر کند و به مانند بخشی از نیروهای تاجیکتبار، به مقاومت مسلحانه روی آورد؟
پاسخ این پرسش، تنها به تصمیم جامعه هزاره وابسته نیست؛ بلکه به شرایط منطقهای و بینالمللی نیز بستگی دارد.
تاکنون هیچ کشور مهم منطقهای یا قدرت جهانی ــ شاید با استثناهایی محدود ــ از تقابل نظامی با طالبان حمایت جدی نکرده است. در چنین شرایطی، مقاومت مسلحانه برای جامعه هزاره نهتنها یک انتخاب سیاسی، بلکه تصمیمی با هزینههای سنگین انسانی و امنیتی خواهد بود. نبود حمایت منطقهای و بینالمللی، طبیعی است که محاسبه هزینه و فایده چنین مسیری را برای این جامعه دشوارتر کند.
از سوی دیگر، تجربه پنج سال گذشته یک پرسش جدی دیگر نیز پیش روی جامعه هزاره گذاشته است: اگر تعامل نتیجه ندهد و مقاومت مسلحانه نیز هزینهای سنگین و چشماندازی نامعلوم داشته باشد، چه گزینه دیگری باقی میماند؟
شاید پاسخ در انتخاب میان «تعامل» و «جنگ» خلاصه نشود. مقاومت خشونتپرهیز، اگر بخواهد از سطح اعتراضهای پراکنده فراتر برود، نیازمند سازماندهی، رهبری، شبکه اجتماعی، مطالبهگری مستمر و ایجاد هزینه سیاسی برای طرف مقابل است.
از این منظر، شاید تجربه هزارهها هنوز به پایان نرسیده باشد. شکست یک سلسله مطالبات، الزاماً به معنای شکست مقاومت خشونتپرهیز نیست؛ همانگونه که تداوم جنگ مسلحانه نیز الزاماً به معنای پیروزی نیست.
آنچه در نهایت تعیین خواهد کرد جامعه هزاره به کدام سو خواهد رفت، نه فقط رفتار طالبان، بلکه میزان امکانپذیری مقاومت مدنی، شرایط منطقهای، موضع جامعه جهانی و مهمتر از همه، محاسبه هزینه و فایده هر دو مسیر از سوی خود این جامعه خواهد بود.
پرسش اصلی، بنابراین، شاید این نباشد که «هزارهها چه زمانی مسلح خواهند شد؟»؛ بلکه این باشد که آیا مقاومت خشونتپرهیز میتواند در برابر نظامی که زبان زور را بهتر از زبان گفتوگو میفهمد، به یک نیروی مؤثر سیاسی تبدیل شود یا نه؟