«طالبها بدیل ندارند»
و «جنگ راهحل نیست»؛ پس راهحل چیست؟
«طالبها بدیل ندارند!»
«جنگ راهحل نیست!»
این دو جمله را بسیار میشنویم؛ اما پرسش اساسی این است: اگر طالبان هیچ بدیلی ندارند و جنگ نیز راهحل نیست، برای مردمی که تمام راههای مبارزه سیاسی، مدنی و مسالمتآمیز به رویشان بسته شده، چه راهی باقی میماند؟
هیچ انسان عاقلی جنگ را دوست ندارد. جنگ قربانی میگیرد، خانهها را ویران میکند، انسانها را آواره و معلول میسازد و سرمایههای یک کشور را نابود میکند. اما آیا نخواستن جنگ به معنای پذیرفتن استبداد نیز هست؟
اگر جنگ را نخواهیم، آیا باید حاکمیت طالبان را با تمام محدودیتها و سرکوبهایش بپذیریم؟
امروز دختران و زنان افغانستان از ابتداییترین حقوق انسانی خود محروم شدهاند. آموزش، کار، آزادی رفتوآمد و مشارکت اجتماعی از آنان گرفته شده و در برابر بسیاری از این محدودیتها حتی حق اعتراض نیز ندارند.
کسانی که با هر نوع مقاومت در برابر طالبان مخالفت میکنند، باید یک پاسخ روشن داشته باشند: برای پایان دادن به این وضعیت چه راه عملی دیگری پیشنهاد میکنند؟
طالبان چرا خودشان راه جنگ را باز کردند؟
طالبان تنها با مخالفان سیاسی خود مشکل ندارند؛ آنان اساساً با مفهوم مشارکت سیاسی و دولت فراگیر مشکل دارند.
این گروه، دولت را نه یک نهاد متعلق به همه شهروندان، بلکه ابزاری برای اعمال اراده خود میداند. قدرت در حلقه محدود طالبان متمرکز شده و گروههای سیاسی، قومی، اجتماعی و حتی بسیاری از نیروهای سابق خودشان نیز از مشارکت واقعی در حکومت محروم ماندهاند.
در چنین شرایطی، کجاست آن دولت فراگیری که طالبان وعدهاش را داده بودند؟
کجاست شورای ملی؟ کجاست مشارکت واقعی مردم در سطح ولایت، ولسوالی و روستا؟ کجاست حق شهروند برای انتخاب، پرسش، انتقاد و اعتراض؟
در نظام طالبان، مردم از شهروند به رعیت تقلیل یافتهاند؛ رعیتی که باید فرمان ببرد، مالیات بدهد و برای حاکمیت طالبان دعا کند، اما در تعیین سرنوشت سیاسی کشور هیچ نقشی نداشته باشد.
حتی دوستان طالبان هم در امان نیستند
طالبان برخلاف ادعاهای دینی و فراملی خود، در عمل گرفتار قومگرایی، محلگرایی و انحصار قدرت شدهاند. بسیاری از کسانی که سالها در کنار آنان ایستادند، پس از بازگشت طالبان به قدرت کنار گذاشته، تحقیر و حذف شدند.
این رفتار یک پیام روشن دارد: طالبان نه تنها مخالفان خود، بلکه حتی متحدان سابقشان را نیز تا زمانی میپذیرند که مطیع باشند.
به همین دلیل، دایره نارضایتی از طالبان روزبهروز گستردهتر میشود.
امروز نشانههای نارضایتی تنها در یک منطقه یا میان یک قوم دیده نمیشود. صدای اعتراض از بخشهای مختلف کشور بلند شده و حتی در میان جوانان پشتون نیز نارضایتی از سیاستهای طالبان افزایش یافته است.
پس اگر جنگ راهحل نیست، مقاومت چگونه شکل بگیرد؟
بحث بر سر تقدیس جنگ نیست؛ بحث بر سر حق یک ملت برای دفاع از آزادی، کرامت و آینده خود است.
وقتی یک حاکمیت تمام راههای مشارکت سیاسی و اعتراض مدنی را میبندد، جامعه را از حقوق اساسی محروم میکند و هیچ راه مسالمتآمیزی برای انتقال قدرت باقی نمیگذارد، طبیعی است که مقاومت شکلهای دیگری به خود بگیرد.
اکنون مسئولیت نخبگان سیاسی و نیروهای مخالف طالبان این نیست که مردم را به جنگهای پراکنده و بیهدف بکشانند؛ بلکه باید برای انسجام، هماهنگی و مدیریت مسئولانه مقاومت تلاش کنند.
جامعه جهانی نیز نباید تنها نظارهگر این وضعیت باشد. اگر قرار است افغانستان از چرخه جنگ و استبداد بیرون شود، باید برای ایجاد یک راهحل سیاسی فراگیر و قابل قبول تلاش شود؛ راهحلی که بتواند زمینه تشکیل یک دولت انتقالی یا موقت را با مشارکت جریانهای سیاسی، نیروهای مخالف طالبان و نمایندگان واقعی مردم فراهم کند.
افغانستان به جنگ بیهدف نیاز ندارد؛ اما به تسلیم در برابر استبداد نیز محکوم نیست.
مسئله امروز این نیست که «جنگ خوب است یا بد؟»؛
مسئله این است که وقتی همه راههای مسالمتآمیز را میبندند، مردم برای دفاع از حق خود چه گزینهای دارند؟
و طالبان باید بدانند: هیچ حاکمیتی که مردم را از حق انتخاب، مشارکت و اعتراض محروم کند، نمیتواند برای همیشه بر سکوت جامعه تکیه کند.