پیروزی، پیش از آنکه در میدان نبرد رقم بخورد، در اندیشه، اخلاق، فرهنگ، تشکل و اراده یک ملت متولد میشود. ملتهایی که این حقیقت را دریافتهاند، حتی اگر بارها شکست خورده باشند، سرانجام راه خود را به سوی آزادی گشودهاند؛ و ملتهایی که از درون تهی بودهاند، حتی پیروزیهای نظامی نیز نتوانسته است آیندهای پایدار برایشان بسازد.
آنچه در پی میآید، نه برنامه سیاسی یک حزب است و نه بیانیه یک جریان. این، مانیفستی برای مقاومت، امید و ساختن آینده است؛ ده اصلی که به باور من، اگر به آنها پایبند باشیم، میتوانند ما را به سوی پیروزی رهنمون شوند.
نخست آنکه، نباید در جستوجوی منجیان موهوم باشیم. گاهی به این قدرت و گاهی به آن قدرت دل میبندیم؛ گاهی به ترامپ و گاهی به جمعهٔ فاتح خوشبین میشویم. اما هیچ ملتی آزادی را هدیه نگرفته است. آزادی را ملتها با اراده، ایستادگی و فداکاری خود به دست آوردهاند. نخستین شرط پیروزی، اتکای به خود و گره نزدن سرنوشت یک ملت به اراده دیگران است.
دوم، در مبارزه باید توکل به خدا داشته باشیم. توکل، به معنای گوشهنشستن و تماشاکردن نیست؛ توکل به مقام حرکت تعلق دارد، نه سکون. همانگونه که بر سر در مزار یکی از مشایخ بخارا نوشته بودند: «دل به یار و دست به کار.» باید همه توان خود را به کار گیریم و در عین حال باور داشته باشیم که خداوند تلاش صادقانه را بیپاداش نمیگذارد.
سوم، صبر استراتژیک داشته باشیم. پیروزیهای بزرگ، یکشبه به دست نمیآیند. صبر استراتژیک یعنی مبارزهکردن، بدون آنکه نومید شویم؛ یعنی ادامه دادن راه، حتی اگر نتیجه دیر به دست آید. پیروزی، محصول استمرار، استقامت و امید است، نه شتاب و هیجان زودگذر.
چهارم، تشکل خود را ایجاد کنیم. عصر ابرانسانها و قهرمانان سپری شده است. امروز، قدرت در تشکل، سازمان و کار جمعی است. اکنون دیگر مسعود شدن، کار یک فرد نیست؛ کار یک ملت و یک تشکل است. اگر میخواهیم پیروز شویم، باید نهاد بسازیم، نه اسطوره.
پنجم، تشکل باید بر آرمان و روایت استوار باشد. نه با چند روشنفکر نهیلیست میتوان مبارزهای بزرگ را پیش برد و نه با تودهای که آرمانی ندارد. ملتها با آرمان زنده میمانند و با آرمان پیروز میشوند. چنانکه گفتهاند: «دو مرد خراسانی، به از صد مرد روم.»
ششم، از روایتهای تفرقه بپرهیزیم و هنر ائتلافسازی را بیاموزیم. هر روایتی که ما را نماینده یک قوم، یک منطقه یا یک گروه خاص معرفی کند، برای ما زهر هلاهل است. هیچ گروهی تنها از راه نظامی پیروز نمیشود. مهمتر از فتح سنگرها، فتح دلهای مردم است و این، تنها با روایتی همهشمول، انسانی و مبتنی بر محبت، عدالت و کرامت ممکن است.
هفتم، بزرگان سیاسی را، به دلایل متعدد، معذور بداریم و نسل جوان دست به کار شود. بزرگان ما در برهههایی از تاریخ، نقش خود را ایفا کردهاند و سزاوار احتراماند؛ اما آینده را نسل جوان خواهد ساخت. احترام آنان را نگه داریم، اما منتظر آنان نمانیم. خود، مسئولیت زمانه خویش را بر عهده بگیریم و «طرحی نو دراندازیم.»
هشتم، از همین امروز، در کنار مبارزات سیاسی و نظامی، به فرهنگسازی و تربیت نسل متخصص بیندیشیم. ما بارها جنگ را بردهایم، اما در حکومتداری کم آوردهایم. اگر از امروز برای ساختن دولت، تربیت مدیر، آموزش متخصص و نهادسازی برنامه نداشته باشیم، حتی پیروزی نیز پایدار نخواهد ماند.
نهم، مهاجر هستیم؛ هجرت درونی نیز بکنیم. هجرت درونی، یعنی کنار گذاشتن عقدهها، کینهها و هر آنچه در گذشته اسباب اختلاف بود. تا خود نو نشویم، جهان نو ساخته نمیشود. «آدمی نو بباید و عالمی نو.»
و سرانجام، عشق به همسایه را اصل قرار دهیم. خاخام هیلل میگوید: «عصاره تمام پیامهای الهی این است: همسایهات را مانند خودت دوست بدار.» در احادیث نبوی نیز بارها بر حق همسایه تأکید شده است. همسایه در افغانستان، یعنی همه اقوام؛ در منطقه، همه کشورهای همجوار؛ و در جهان، همه بشریت. پیام ما باید پیام دوستی، کرامت و همزیستی باشد، نه تهدید و نفرت.
قرآن کریم میفرماید: «سست مشوید و غمگین مباشید؛ اگر مؤمن باشید، شما پیروز خواهید شد.»
من نیز باور دارم که پیروزی ممکن است؛ اما تنها در صورتی که این اصول را از شعار به برنامه، و از برنامه به عمل تبدیل کنیم.