پنج سال پس از بازگشتِ دوبارهٔ طالبان به قدرت، این گروه هنوز بر یک واقعیت بنیادین استوار است: «تمرکز شدیدِ قدرت در دست یک رهبر واحد.»
در رأسِ این ساختار، هبتالله آخندزاده قرار دارد؛ فردی که هم مرجع نهایی سیاسی و هم عالیترین مرجع تصمیمگیری مذهبی در نظام طالبان محسوب میشود.
اما در سطحِ عمیقتر، مسئله فقط شخص او نیست؛ بلکه این است که کُل نظم سیاسی طالبان بر فرض تداوم حضور او ساخته شده است. به همین دلیل، هرگونه خلأ در رأس قدرت میتواند نه یک تغییر معمول، بلکه یک بحران ساختاری تمامعیار ایجاد کند.
شکاف میان دولتبودن و گروهبودن:
طالبان پس از ۲۰۲۱ تلاش کردهاند خود را بهعنوانِ یک «حکومت» معرفی کنند، اما ساختار واقعی آنها هنوز ویژگیهای یک سازمان شبهنظامی با مرکزیت تصمیمگیری محدود را حفظ کرده است.
در دولتهای کلاسیک، انتقال قدرت از طریق قانون، نهاد و سازوکارهای از پیش تعریفشده انجام میشود. اما در طالبان، قدرت در حلقههای بسته و غیرشفاف در قندهار جریان دارد. این یعنی نهادها تابع افراد هستند، نه بالعکس.
این تفاوتِ ظریف اما حیاتی، تعیین میکند که چرا مسئله جانشینی در طالبان یک موضوع عادی سیاسی نیست، بلکه یک گره امنیتی و ساختاری است.
تجربههایِ گذشته؛ الگوی بحران بهجای انتقال:
طالبان پیش از این نیز بارها با مسئله جانشینی روبهرو شدهاند، اما هیچکدام از این انتقالها «نهادمند» نبوده است.
پسا مرگِ ملا محمد عمر، پنهانکاری طولانیمدت درباره مرگِ او نشان داد که گروه طالبان در برابرِ خلأ قدرت آمادگی روانی و ساختاری ندارد. این پنهانکاری در عمل باعث شد مشروعیت رهبری بعدی زیر سؤال برود.
در مرحلهی بعد، انتخاب ملا اختر محمد منصور نیز بهجای یک روند شفاف، نتیجه توافق محدود و اضطراری بود. مخالفتِ برخی فرماندهان نشان داد که اجماع درونی طالبان همواره شکننده بوده است.
کشته شدن منصور، این چرخه را دوباره شکست و در نهایت هبتالله آخندزاده در فضایی سریع و محدود به قدرت رسید؛ انتخابی که بیشتر برای جلوگیری از فروپاشی بود، تا تثبیتِ یک نظم پایدار.
این روند نشان میدهد که در طالبان، بحرانِ جانشینی نه استثنا، بلکه الگوی تکرارشونده مدیریت قدرت است.
معماری پنهانِ قدرت در طالبان:
در ظاهر، طالبان یک دولت متمرکز بهنظر میرسند، اما در واقع قدرت در میان چند محور توزیع شده است.
حلقه قندهار نقشِ مرکز ایدئولوژیک و مشروعیتساز را دارد. وزارت دفاع به رهبری محمد یعقوب مجاهد، ستونِ نظامی حکومت محسوب میشود. در کنار آن، شبکه حقانی بهعنوان یک ساختار امنیتی نیمهمستقل عمل میکند که نفوذِ عملیاتی قابل توجهی دارد.
در سطحِ محلی نیز والیان و فرماندهان میدانی نقش مهمی در کنترل واقعی مناطق دارند. این چندلایگی باعث میشود که در چنین ساختاری، بحرانِ جانشینی بهجای یک روند منظم، به میدان سنجش توازن واقعی قدرت میان جناحها تبدیل میشود.
مسئله حلنشده؛ نبودِ مکانیسم انتقال قدرت:
یکی از بنیادیترین ضعفهای طالبان این است که هیچ مدل رسمی، نهادمند یا قابل پیشبینی برای جانشینی وجود ندارد.
این یعنی انتقالِ قدرت در سه سطح نامطمئن انجام میشود:
– توافق محدود در حلقه رهبری.
– توازن میانِ جناحهای نظامی و سیاسی.
– پذیرشِ عملی فرماندهان در مناطق.
اما هیچکدام از این سطوح تضمینشده نیست. در نتیجه، هر لحظه انتقال قدرت میتواند به یک لحظه تصمیمگیری بحرانی و غیرقابل پیشبینی تبدیل شود.
سناریوی پنهانتر؛ رقابتِ خاموش پیش از بحران:
حتی پیش از وقوع هر خلأ واقعی، تحلیلها نشان میدهد که در درونِ طالبان نوعی رقابت پنهان بر سر آینده قدرت وجود دارد.
این رقابت نه الزاماً علنی است و نه لزوماً به درگیری منجر میشود، اما در سطح شبکههای نفوذ، موقعیتسازی و ائتلافهای غیررسمی قابلِ مشاهده است.
در چنین فضایی، هر تحول در وضعیت رهبر میتواند این رقابتهای خاموش را بهسطحِ آشکار منتقل کند.
بازیگرانِ احتمالی در لحظه بحران
در صورت خروج رهبر، چند چهره در مرکز معادله قدرت قرار خواهند گرفت:
محمد یعقوب مجاهد بهدلیلِ پیوند تاریخی و موقعیت نظامی، یکی از گزینههای جدی است. سراجالدین حقانی با تکیه بر ساختار امنیتی منسجم و تجربه عملیاتی، نقش تعیینکننده دارد. عبدالغنی برادر نیز بهعنوان چهره سیاسی و مذاکرهگر، میتواند نقش میانجی را بازی کند.
اما نکته مهم این است که هیچیک از این افراد ظرفیتِ ایجاد اجماع کامل و بدون چالش را ندارند.
سه مسیرِ محتمل برای آینده:
اگر بحرانِ جانشینی رخ دهد، سه مسیر اصلی قابل تصور است:
۱. انتقال مدیریتشده:
در بهترین حالت، توافقِ داخلی میتواند مانع فروپاشی شود. اما این سناریو نیازمندِ سطح بالایی از هماهنگی است که در ساختارهای چندپاره همیشه دشوار است.
۲. رقابتِ کنترلشده:
قدرت میانِ جناحها تقسیم غیررسمی میشود. این وضعیت ممکن است به جنگ منجر نشود، اما کارآمدی حکومت را کاهش میدهد.
۳. شکاف تدریجی:
ساختار ظاهراً حفظ میشود، اما تصمیمگیری واقعی فرسوده شده و قدرت بهتدریج چندپاره میشود.
پیامدهایِ منطقهای و فراتر از آن:
بحران جانشینی در طالبان فقط یک مسئله داخلی نیست. در سطح منطقهای، کشورهای همسایه و بازیگرانِ بینالمللی ممکن است برای حفظ یا افزایش نفوذ خود وارد رقابت شوند.
در سطحِ داخلی، اقتصاد شکننده افغانستان میتواند تحت فشار بیشتری قرار گیرد و ساختار امنیتی کشور نیز دچار عدم انسجام شود. این وضعیت میتواند فضای فعالیت گروههای رقیب را نیز تغییر دهد.
جمعبندی:
طالبان توانستهاند در میدان جنگ یک ساختار منسجم ایجاد کنند، اما تبدیلِ این ساختار به یک نظام پایدار سیاسی هنوز کامل نشده است.
بنابراین، مسئله جانشینی صرفاً یک رویدادِ احتمالی نیست، بلکه یک آزمون ساختاری است که میتواند آینده کُل نظام طالبان را تعیین کند.
در نهایت، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: «آیا طالبان میتوانند بدونِ محور شخصی قدرت، بقای سیاسی خود را حفظ کنند یا نه؟»