از آنجا که تاریخ یکی از سه ضلع مثلث هویت (تاریخ، زبان و دین) را تشکیل میدهد، طبیعی است که بهگونهی فعال در اکنونِ تمام جوامع انسانی بهطور یکسان تأثیر بگذارد. در جوامع عربی معاصر، تاریخ در اکنون از طریق مجموعهی بزرگی از تصاویر ذهنی رایج حضور چشمگیر و تأثیرگذار دارد. براساس این تصاویر، تاریخ در این جوامع در قالب روایتهایی خیالپردازانه از رویدادهای گذشته ارایه میشود.
در حقیقت، پیوند مستحکم میان تاریخ اسلام از یک سو و دین اسلام از سوی دیگر یکی از اسباب گسترش حضور تاریخ در زمان حاضر بودهاست. براساس این پیوند، روایتهای تاریخی اسلامی نقش مهمی را در عرصه رویدادهای سیاسی، اجتماعی و فکری در کشورهای عربی و اسلامی ایفا نمودهاند. در این مقاله به برخی پیامدهای منفی که برخاسته از گسترش تحلیل سنتی از تاریخ اسلامی در زمان حاضر است، روشنی میاندازیم.
غیاب تفسیرهای عقلانی و عینی
درهمآمیزی میان امرِ دینی و تاریخی در وضعیت اسلامی سبب گردیده است که راهحلهایی غیر عینی مطرح شوند. این راهحلها در گام نخست بر پایه نگاه دینی و خیالپردازانه به گذشتهای آرمانی و باشکوه و مملو از هالهای از تقدس بنا شدهاند. جوامع ما ترجیح دادهاند پاسخ به بسیاری پرسشهای دشوار و حلنشده – که به بحرانهای اقتصادی، اخلاقی و سیاسی مربوط میشود- را به تأخیر بیندازند. آنها در عوض، به تاریخ مقدس روی آورده و تلاش کردهاند تا برای این مسائل راهحل بیابند. بهعنوان نمونه، میان پابندی به دین و قدرت دولت و بهبود و اصلاح وضعیت جامعه پیوند برقرار نمودهاند.
سنتگرایان تکرار میکنند که وضعیت جامعه تنها زمانی بهبود مییابد که زنان حجاب بپوشند. همچنین، چنین القا کردهاند که بحرانهای شدید اقتصادی که جوامع اسلامی از آن رنج میبرند، تنها با بازگشت به صحیح دین، پابندی کامل به شعائر دینی و تطبیق شریعت اسلامی برطرف خواهد شد. در این چارچوب، مجموعهای از داستانهای تاریخی جعلی رواج یافتهاست؛ داستانهای که ترویجکنندگان آن صرفا در تلاش بودهاند از طریق آنها دیدگاههای خود را ثابت کنند. یکی از مشهورترین این روایتها این است که اندلس به دلیل ورود زریاب به آنجا و سرگرم شدن مردم به وی و فراموش کردن امور دینیشان سقوط کرد.
متاسفانه این داستانهای تاریخی جعلی به چیزی شبیه بدیهیات تبدیل گردیدهاند و توانستهاند خود را در ساختار تفکر جمعی معاصر در جوامع عربی تحمیل کنند. این امر در نتیجه، بهطور گسترده به حذف و به حاشیه رفتن تفسیرهای عقلانی و عینی از عرصهی فرهنگی منجر گردیده است.
توجیه استبداد و مشروعیتبخشی به حاکمیتهای دیکتاتوری معاصر
میتوان گفت اوضاع سیاسی دشواری که بسیاری کشورهای عربی و اسلامی اکنون در آن بسر میبرند، حاصلِ طبیعی تصاویر ذهنی کلیشهای و خیالی از عصور گذشته خلافت اسلامی است. مؤرخان مسلمان پیشین در کتابهای خود، تصویری اغراقآمیز و فراتر از واقعیت از حاکمان ترسیم نمودهاند. آنها از حاکم بهعنوان «سایه خدا در روی زمین» و کسی که حرف آخر را میزند و فرمانش برگشتناپذیر و غیر قابل اعتراض و نقض است، یاد کردهاند.
آنها در توصیف شجاعت، قدرت و صلابت حاکم بسیار اغراق کرده و شرح دادهاند که چگونه او مخالفان را به شدت مجازات میکرد و عادت داشت در مقابل چشمان و حضور همه آنها را شکنجه نماید. در مقابل، مؤرخان توجه چندانی به تودهها و عامهی مردم نشان نداده و عادت داشتهاند که در بسیاری نوشتههای خود جامعه را در حاشیه قرار بدهند. از همینرو، خلیفه/سلطان/ امیر/ حاکم/ در محور تاریخ قرار داشتهاست؛ گویا که وی نافِ زمین است و دنیا پیرامون وی میچرخد و کسی هم حق اعتراض و گفتوگو در برابر او را ندارد.
مؤرخان مسلمان در ارایه چنین تصویری از حاکمان با دیگر مؤرخان مشهور در قرون وسطی تفاوت چندانی نداشتهاند. اما مشکل اساسی این است که، الگوی «سلطان مستبد» که مؤرخان مسلمان اقتدار وی را ترسیم نمودهاند، به نحوی با خود دین اسلام در آمیختهاست. این کار بهویژه پس از به رسمیتشناختن «حاکم متغلب» در فقه اسلامی رونق یافتهاست. حاکم متغلب کسی است که با زور شمشیر و بدون توجه به رأی امت و یا حاکمیت ملت به قدرت میرسد و هیچ ارزشی به نظر مردم قائل نیست.
در نتیجه این همه، تصویر ذهنی پدید آمد که حاکمیت دیکتاتوری را تأیید میکرد و به آن قداست میبخشید و ارزش تعامل دمکراتیک را به دلیل غیر الزامی دانستن شورا به حاشیه میراند. این تصویر در تفکر جمعی مسلمانان در قرون وسطی استقرار یافت و از نسلی به نسل دیگر انتقال یافت تا اینکه به عصر ما رسید و برای همه اشکال استبدادِ رایج در جهان عرب توجیه شرعی و مشروعیت فقهی فراهم آورد.
از همینرو، شگفتآور نیست که میبینیم اکثریت قریب به اتفاق مردم عادی بهجای تلاش برای دستیابی به دمکراسی و شورا، به دنبال مستبد عادل هستند. در همین راستا، داستانهای شبه افسانهای در بارهی خلیفه دوم، عمر بن خطاب رواج یافت. در این داستانها آمده که وی به احوال مردم رسیدگی میکرد و به یاری ناتوانان میشتافت و به مستمندان کمک میکرد و فقیران را نوازش مینمود.
مردم داستان زهد عمر بن عبدالعزیز را روایت نموده و گفتهاند که کارگزاران در زمان وی با اموال زکات و صدقات در کوچهها میگشتند، اما هیچ فقیر و نیازمندی نمییافتند. همچنین خبر لشکرکشی و حمله معتصم بالله برعلیه بیزانسها رواج یافت. براساس این داستان، خیلفه عباسی، معتصم بالله زمانیکه صدای یک زن مسلمان را شنید که در اسارت فریاد «وا معتصماه» سر داده، به بیزانسها حمله کرد. به این ترتیب، حضور تاریخ اسلامی در عرصهی سیاسی معاصر در جوامع ما نقشی منفی بازی نمودهاست؛ چراکه با ارائه تصویری آرمانی و مقدس، به نوعی به مشروعیتبخشی و توجیه استبداد انجامیده است.
شعلهور سازی درگیریهای قدیمی
حضور تاریخ عربی – اسلامی در جوامع عربی معاصر باعث شعلهور شدن بسیاری از نزاعهای سنتی و قدیمی شدهاست. هنوز تا امروز، درگیریها میان اهل سنت از یک سو و شیعهها از سوی دیگر ادامه دارد. باوصف گذشت بیش از چهاره قرن از پایان عصر فتنه و جنگ داخلی میان صحابیان، بازتاب آن اختلافات همچنان در واقعیت معاصر حضور دارد و تأثیرگذار است.
یک نگاه به جهان عرب ثابت میسازد که تاکنون تاریخ نقش مسلط و تأثیرگذار در این منطقه دارد. عراق، لبنان، یمن و سوریه از خطرات جنگهای داخلی خیلی زیاد آسیب دیدهاند. این جنگها، بر پایه بازتولید روایتهای تاریخی فرقهای از سوی طرفهای سیاسی بهرهبردار -چه سنیها و چه شیعهها- صورت گرفتهاست.
همچنین براساس چنین تصوری از تاریخ، درگیرهای قومی در طول قرنها در این منطقه ادامه یافتهاست. میان فارسها و عربها دشمنی قدیمی وجود دارد. هر دو طرف به گزارشها و روایتهای تاریخیای استناد میکنند که نگاه برتریجویانه هر یک را تقویت میکند. فارسها باور دارند که آنها دارای تمدنی برتر و ریشهدارتر هستند و عربها را صرفا مردمانی بادیهنشین و کمتمدنتر میدانند. در مقابل، عربها خود را حاملان دعوت اسلامی معرفی میکنند و معتقدند که آنان این دین را در سراسر بلاد فارس پخش و نشر کردهاند؛ سرزمینهایی که به زعم آنها در مسیر گمراهی قرار داشتند و آتش را میپرستیدند و جز باورهای نادرست مجوسیت و دوگانهپرستی چیز دیگری را نمیشناختند.
عین همین درگیری میان فارسها و ترکها نیز شعلهور است. همچنین، چنین درگیری میان ترکها و کردها نیز وجود دارد. در دورترین نقطه مغرب اسلامی، نشانههای این نزاعهای تاریخی و قومی میان عربها و آمازیغیها نیز دیده میشود. هر دو طرف به تاریخ استناد میکنند. امازیغیها باور دارند که آنها صاحبان اصلی این سرزمین هستند و عربها را صرفا یک مشت مهاجمانی معرفی میکنند که منابع و ثروت سرزمینشان را غصب کرده و آنرا استعمار کردهاند. در مقابل، عربها به کلیشه تاریخی دیگری استناد میکنند. آنها خود را فاتحانی معرفی میکنند که نور اسلام را در این سرزمین «بربری» و «بتپرست» پخش و نشر کردهاند. معنای این سخنان این است که تاریخ به ابزاری در دست گروههای مختلف فعال در عصر حاضر تبدیل شده و هر گروه نیز کلیشه و روایتی را به کار میگیرد که مشروعیت لازم را برای تحقق اهداف آن به او بدهد. به این ترتیب، تاریخ بهعنوان پوششی ایدئولوژیک در خدمت عملگرایی سیاسی مورد استفاده قرار گرفته است.
تشدید گرایش شونیستی
حضور تاریخ به عنوان یک امر مقدس در جوامع عربی معاصر تا حد زیادی به تولید یک روایت برتریجویانه/شونیستی انجامیده است. در برابر شکستهای پی در پی که مسلمانان – عربها در عصر حاضر با آن روبرو بودهاند، دستگاههای سنتی یک روایت تخیلی تولید کردهاند. این روایت، با برجستهسازی برخی دورهها و نقاط تاریخ و جدا کردن آن از بستر کلی تاریخی از گذشتهی باشکوه، تمجید و توصیف میکند.
مسلمانان با برزگنمایی جنگهایی که در آنها نیاکانشان پیروز شدهاند، میخواهند ضعف امروزیشان را پنهان کنند. آنها در باره جنگهای قادسیه، یرموک، ملاذگرد، حطین، عین جالوت، موهاچ و غیره چنین تصوری دارند. در عرصههای علمی و فکری نیز سنتگرایان وضعیت ناهنجار و رو به زوال آموزش را در جهان عرب امروز نادیده گرفته و در عوض، این دیدگاه را ترویج نمودهاند که مسلمانان مردمان متمدنی بودند که علم و روشنایی را در سراسر اروپا در قرون وسطی پخش و نشر کردند. آنها به میراث دانشمندان بزرگی مانند ابن سینا، ابن هیثم، جابر بن حیان، ابن رشد، ابن طفیل و غیره افتخار میکنند و ادعا نمودهاند که این دانشمندان موجب رنسانس و نهضت بزرگ در اروپا شدهاند؛ نهضتی که امروز غرب حاصلات آنرا برداشت میکند. براساس این دیدگاه، محصولات مدرنیته غربی که عربها امروز از آن بهرهمندند، چیزی جز بازتاب از یک دین/ تمدن قدیمی نیست.
امامان مساجد و شیوخ تکیهخانهها نیز به گذشتهای باعظمت افتخار میکنند؛ گذشتهای که مسلمانان در آن صاحبان دانش و مشعلداران روشنگری بودهاند و زبان عربی هم گستردهترین و پیشرفتهترین زبان در جهان متمدن آن روز به شمار میرفت. همچنین بغداد، قرطبه، دمشق و قاهره از جمله شهرهای مرفه، پیشرفته و متمدن جهان بوده است.
میتوان گفت این ادعاها در حقیقت چیزی جز نوعی واکنش معکوس در برابر عقبماندگی و پسرفت کنونی جهان عرب نیست. لحن برتریجویانه در گفتمان سنتی اسلامی در واقع نوعی اعتراف ضمنی به شکست و ناتوانی را نشان میدهد. همچنین در این گفتمان جلوههای تراژدیک و اندوهگین دیده میشود که در آن بر گذشتهای باشکوه افسوس خورده میشود؛ گذشتهای که به اکنونِ ناگوار و رقتبار تبدیل شدهاست.
سنتگرایان بسیاری از حقائق تاریخی را که به طور آشکار با افکاری که ترویج میکنند در تضاد است، نادیده میگیرند. به عنوان نمونه، مسلمانان پیشین همانگونه که پیروزیهای نظامی بسیاری کمایی کردند، شکستهای زیادی نیز متحمل شدند. وضعیت آنها همانند هر ملت – امت دیگری بوده است که گاهی پیروز میشوند و گاهی شکست میخورند. نتیجه این جنگها در اصل ربطی به میزان پابندی به دین و شریعت نداشته، بلکه در قدم نخست به مجموعهای از معیارهای دنیوی محض پیوند داشتهاست؛ معیارهای که به قدرت ارتش، توان دشمن، شرایط جنگ، تدارکات نظامی، برنامهریزی و دیگر مواردی که ارتشها در قرون وسطی به آن توجه داشتهاند، ارزش میداده است. از سوی دیگر، سنتگرایان در مورد دانشمندان مسلمان و نقشهایی که انجام دادهاند، حقیقت را بهگونه کامل بیان نمیکنند. آنها نمیگویند که این دانشمندان در بیشتر موارد فیلسوف، کیمیادان و یا پیروان مذاهب غیر سنی بودهاند. آنها همچنان نمیگویند که برداشت سنتی اسلامی، این دانشمندان را مجموعهای از بدعتگذاران، ملحدان و یا زندیقان میداند. بسیاری اوقات این دانشمندان به دست سیاستمداران و حاکمان و با تایید کامل فقهای سنتی معاصرشان، تبعید، زندانی و یا حتی آثارشان سوزانده شدهاست. پس با کدام منطق سنتگرایان به این دانشمندان افتخار میکنند؟
نکتهی دیگری که سنتگرایان نادیده میگیرند این است که آنچه دانشمندان مسلمانان انجام دادهاند، در واقع حلقهای از یک زنجیره طولانی و چندبخشی بوده است. دانشمندان مسلمان نقش مهمی در معرفت بشری ایفا نمودند، اما آنها در این عرصه یک الگوی استثنایی و منحصر به فرد نبودند. این دانشمندان حکمت و دانش را از کتابهای یونانیها، سریانیها و فارسها گرفته و سپس در آن اندشیده و با رنگ و بوی زمان خود درآوردند و به آن افزودند و یا حذف نمودند و یا اصلاح کردند و سپس دوباره به قاره اروپا صادر نمودند. اروپاییها نیز آنرا از آنها گرفته و دانشمندان آن عین کار را دوباره انجام دادند.
خنثیسازی نهضت مطلوب
حضور سنگین و غالب تاریخ عربی – اسلامی در عصر حاضر در مسیر نوزایی و شتابگرفتن روند مدرنیزاسیون اختلال ایجاد کرده است. تا حد زیادی مفاهیم تاریخی و سنتی بر آگاهی عربی معاصر غلبه یافته و باعث نپذفتن بسیاری مفاهیم معاصر گردیده است. به عنوان نمونه، حضور تاریخ به گونه سنتی در ردِ شکل دولت – ملت معاصر، به حاشیه راندن قانون، غیاب مفهوم شهروندی و حفظ مفهوم «اهل ذمه» کمک کرده است.
افزایش گرایش سلفیِ گذشتهگرا و نگاه توطئهمحور
حضور پر رنگ تاریخ، به نگرش سلفیِ محض به رویدادها انجامیده است. این باور رواج یافته که قرون نخستین، دورانهایی بهتر و آرمانی بودهاند و بهترین کار ممکن این است که خاطرات آن گذشته باشکوه را بازگردانیم. این دیدگاه بر نگاه ما به آن گذشته نیز تأثیر گذاشته، بهگونهای که آنرا گذشتهای مقدس و خطاناپذیر تلقی کردهایم. این امر بهگونه روشن در نگاه سنتی به دوران جنگهای داخلی در صدر اسلام دیده میشود؛ نگاهی که به قداستبخشی به این دوره و به حاشیهراندن حسِ تاریخی در جوامع عربی منجر شده است. روایت تاریخی از بار معرفتی و اپیستمولوژیک خود تهی شده و رویداد تاریخی از محتوای اصلیاش خالی گردیده است. در نتیجه، دیگر امکان بهرهبرداری از آن باقی نمانده؛ زیرا به روایتهایی داستانگونه تبدیل شده که بیشتر جنبهی پند و موعظه دارند.
از سوی دیگر، حضور تاریح با گرایشهای سنتگرایانه سبب گسترش نظریههای توطئه شده است. براساس این نظریات، یک نیروی خارجی نقش اصلی را در شعلهور ساختن اوضاع و ایجاد اختلافات میان مسلمانان ایفا کرده است. این دیدگاهِ توطئهمحور از زمانی پدیدار شد که مسئولیت ریختن خون دهها هزار قربانی در نتیجه جنگهای داخلی میان صحابیان بر دوش عبدالله بن سبأ گذاشته شد.
این دیدگاه تاکنون نیز ادامه یافته و در قالب سخن گفتن از نقش غرب در ایجاد انقلابها و فتنهورزی در کشورهای باثبات و آرامِ ما بازتولید میشود. این دیدگاه سبب گردیده که ما از کنشگران تأثیرگذار و فعال به افراد تأثیرپذیر و منفعل تبدیل شویم و باور به قدرتِ تأثیر و تغییر را از دست بدهیم. در نتیجه، از متن به حاشیه رانده شدیم و به زمان خیالیای پناه بردیم که هرگز وجود نداشته و تنها در روایتهای آرمانگرایانهی ما شکل گرفته است؛ روایتهایی که بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشند، به آروزها شباهت دارند.
نویسنده: محمد یسری
ترجمه: حسیبالله ولیزاده