موسیقی را نمیتوان تنها مجموعهای از صداها و نغمهها دانست. موسیقی بخشی از حافظه انسان است؛ بخشی از اندوه، شادی، عشق، دلتنگی و امید او. انسان پیش از آنکه بسیاری از واژهها را بیاموزد، با لالایی مادر با جهان آشنا میشود و پیش از آنکه بسیاری از خاطرههایش را فراموش کند، آهنگهایی را به یاد میآورد که با لحظههای مهم زندگیاش گره خوردهاند. به همین دلیل است که موسیقی در همه فرهنگها و تمدنها حضوری ماندگار داشته است؛ از جشن و عروسی گرفته تا سوگواری و لحظههای تنهایی.
اما امروز که جهان روز جهانی موسیقی را گرامی میدارد، در افغانستان موسیقی نه به عنوان بخشی از فرهنگ و زندگی، بلکه به عنوان امری ممنوعه و مجازاتپذیر شناخته میشود. کشوری که روزگاری صدای موسیقی از کوچههایش شنیده میشد، هنرمندانش در منطقه شناخته شده بودند و موسیقی بخشی از هویت فرهنگی آن را تشکیل میداد، اکنون به جایی تبدیل شده که نوازنده از سازش میترسد و شنونده از شنیدن موسیقی.
این تنها ممنوعیت یک هنر نه که حذف بخشی از روح یک جامعه است.
وقتی رژیم طالبان با احساسات مردم میجنگد
رژیم طالبان از زمان بازگشت به قدرت، برخورد سختگیرانهای با موسیقی داشته است. سازها شکسته شدهاند، آموزشگاههای موسیقی تعطیل شدهاند، هنرمندان خانهنشین یا مهاجر شدهاند و در موارد مختلف، شنیدن یا اجرای موسیقی با برخوردهای تنبیهی همراه بوده است.
اما مسئله فراتر از موسیقی است. در واقع آنچه هدف قرار گرفته، یکی از مهمترین جلوههای زندگی انسانی است. موسیقی تنها سرگرمی نیست؛ زبان احساسات است. انسانها بسیاری از چیزهایی را که نمیتوانند در قالب سخن بیان کنند، در قالب موسیقی بیان میکنند. به همین دلیل، تقریباً هیچ جامعهای را نمیتوان یافت که موسیقی در آن جایگاهی نداشته باشد.
در افغانستان نیز موسیقی بخشی از زندگی اجتماعی مردم بوده است. از دمبوره در شمال و مرکز کشور گرفته تا رباب در شرق و جنوب، از ترانههای محلی تا موسیقی شهری، این هنر همواره بخشی از روایت زندگی مردم افغانستان بوده است.
رژیم طالبان اما با نگاه ایدئولوژیک خود، میان جامعه و این بخش از هویت فرهنگی آن دیوار کشیده است. نتیجه آن شده که نه تنها هنرمندان، بلکه جامعه نیز بخشی از امکان ابراز احساسات و تجربههای مشترک خود را از دست داده است.
یکی از ویژگیهای رژیمهای ایدئولوژیک این است که تنها رفتار مردم را کنترل نمیکنند؛ بلکه تلاش میکنند احساسات آنان را نیز تحت کنترل درآورند. موسیقی دقیقاً در نقطه مقابل چنین تلاشی قرار دارد. موسیقی انسان را به تخیل، احساس، عشق، پرسشگری و تجربه فردی دعوت میکند؛ اموری که معمولاً با جهانبینیهای سختگیرانه سازگار نیستند.
در افغانستان امروز، ممنوعیت موسیقی تنها به معنای خاموش شدن صدای سازها نیست. این ممنوعیت بخشی از روند گستردهتری است که در آن رنگ، شادی، هنر، خلاقیت و بسیاری از جلوههای زندگی انسانی به حاشیه رانده شدهاند.
جامعهای را تصور کنید که دخترانش از آموزش محروماند، رسانههایش محدود شدهاند، هنرمندانش مهاجر شدهاند و موسیقیاش خاموش شده است. چنین جامعهای تنها از حقوق سیاسی محروم نیست؛ از بخشی از زندگی عاطفی و فرهنگی خود نیز محروم شده است.
شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از افغانستانیان در سالهای اخیر از دلتنگی برای صداهایی سخن میگویند که دیگر شنیده نمیشوند؛ نه فقط صدای موسیقی، بلکه صدای زندگی.
تاریخ افغانستان را نمیتوان بدون موسیقی روایت کرد. نسلهای مختلف با ترانهها و نغمههای گوناگون زندگی کردهاند. بسیاری از خاطرههای جمعی این سرزمین با موسیقی پیوند خورده است؛ از جشنهای خانوادگی گرفته تا مناسبتهای ملی و فرهنگی.
هنرمندان افغانستان تنها اجراکننده موسیقی نبودند؛ آنان روایتگران بخشی از تاریخ و فرهنگ این کشور بودند. مهاجرت یا خاموش شدن آنان، تنها از دست رفتن چند چهره هنری نیست؛ از دست رفتن بخشی از حافظه فرهنگی افغانستان است.
هیچ جامعهای با حذف هنر غنیتر نشده است. برعکس، هرگاه هنر و موسیقی سرکوب شدهاند، جامعه نیز فقیرتر شده است؛ نه فقط از نظر فرهنگی، بلکه از نظر انسانی.
در چهار سال گذشته، رژیم طالبان نه تنها عرصه موسیقی، بلکه بسیاری از عرصههای فرهنگی را نیز محدود کرده است. از ممنوعیت موسیقی در محافل عمومی گرفته تا برخورد با هنرمندان و تعطیلی نهادهای آموزشی مرتبط با هنر، همه نشان میدهد که این گروه رابطهای دشوار با بسیاری از جلوههای فرهنگ معاصر دارد. اما تجربه تاریخ نشان داده است که فرهنگ را نمیتوان با فرمان از میان برد. آنچه مردم در حافظه، احساس و زندگی روزمره خود حمل میکنند، با بستن دروازهها نابود نمیشود.
پایان سخن اینکه؛
روز جهانی موسیقی فرصتی است برای یادآوری این حقیقت که موسیقی یک تجمل یا سرگرمی فرعی نیست؛ بخشی از زندگی انسان است. همانگونه که انسان به نان نیاز دارد، به احساس، زیبایی، تخیل و هنر نیز نیازمند است.
افغانستان امروز تنها با بحران سیاسی یا اقتصادی روبهرو نیست؛ با بحران خاموش شدن بسیاری از صداهای انسانی نیز مواجه است. در میان این صداها، موسیقی جایگاه ویژهای دارد؛ زیرا حامل بخشی از روح، فرهنگ و حافظه این سرزمین است.
رژیم طالبان میتواند سازها را بشکند، آموزشگاهها را ببندد و هنرمندان را وادار به سکوت کند، اما واقعیت این است که موسیقی بسیار قدیمیتر از قدرتهای سیاسی است. نظامهای سیاسی میآیند و میروند، اما نیاز انسان به هنر، زیبایی و موسیقی باقی میماند.
شاید به همین دلیل، مسئله اصلی امروز این نباشد که موسیقی در افغانستان ممنوع شده است؛ مسئله این باشد که جامعهای که بخشی از احساسات، فرهنگ و حافظه جمعیاش سرکوب میشود، چگونه میتواند به آیندهای روشنتر، انسانیتر و آزادتر دست یابد. موسیقی تنها صدا نیست؛ بخشی از انسان بودن است، و هیچ جامعهای با خاموش کردن بخشی از انسانیت خود به آرامش و شکوفایی نخواهد رسید.