در سرزمینهایی که سیاست نه صرفاً ابزار اداره، بلکه میدان منازعه، بقا و گاه معامله بر سر سرنوشت ملتها بوده است، مفهوم «مسئولیت» دیگر یک واژه ساده اخلاقی نیست بلکه به یک اصل بنیادین در بازسازی هویت ملی بدل میشود.
افغانستان، در طی دو دهه گذشته، یکی از بارزترین نمونههای چنین تجربهای بوده است؛ تجربهای که در آن، از سرباز تا رئیسجمهور، از شهروند عادی تا نخبگان سیاسی، هر یک بهگونهای در شکلگیری وضعیت کنونی سهم داشتهاند چه در قامت تصمیمگیر، چه در هیئت ناظر، و چه در سکوتی که خود نوعی موضعگیری بوده است.
اما آنچه امروز بیش از گذشته نیازمند بازنگری است، نه صرفاً عملکرد افراد یا حکومتها، بلکه نوع نگاه ما به گذشته و شیوه قضاوت ما درباره آن است. متأسفانه، فضای سیاسی و اجتماعی ما در سالهای اخیر، بیش از آنکه بر تحلیل و واقعبینی استوار باشد، درگیر دوگانهسازیهای خطرناک و سادهانگارانه بوده است جایی که یک فرد یا یک جریان، بدون بررسی دقیق کارنامهاش، یا تا حد قهرمان ملی بالا برده میشود و یا بهطور کامل به عنوان «خائن» طرد میگردد. این نوع نگاه، نهتنها کمکی به روشنشدن حقیقت نمیکند، بلکه خود به بازتولید بحران و تعمیق شکافهای اجتماعی میانجامد.
در چنین بستری، مسئولیتپذیری جمعی بهعنوان یک ضرورت تاریخی مطرح میشود.
این مسئولیتپذیری، پیش از آنکه متوجه «دیگران» باشد، باید از درون هر فرد آغاز گردد.
ما باید بپذیریم که بخشی از این واقعیت تلخ، محصول انتخابها، سکوتها، تعلقات و حتی سادهانگاریهای خود ما بوده است. جامعهای که حاضر به پذیرش سهم خود در خطاها نباشد، محکوم به تکرار همان خطاها خواهد بود.
اما پذیرش مسئولیت، تنها آغاز راه است.
گام اساسی بعدی، حرکت بهسوی یک «آسیبشناسی بیطرفانه و علمی» از ساختارها، سیاستها و رفتارهای گذشته است. این آسیبشناسی، باید فراتر از روایتهای جناحی و قومی شکل گیرد و بر پایه معیارهای روشن، دادههای واقعی و تحلیلهای تخصصی استوار باشد.
بدون چنین رویکردی، هرگونه تلاش برای اصلاح، در بهترین حالت سطحی و در بدترین حالت، گمراهکننده خواهد بود.
ضرورت ایجاد یک نهاد یا تیم تخصصی متشکل از اندیشمندان مستقل، متخصصان علوم سیاسی، جامعهشناسان، اقتصاددانان و نخبگان جوان، در همین چارچوب معنا پیدا میکند.
این تیم میتواند با نگاهی فراتر از تعلقات محدود، به بررسی ریشههای بحران در ابعاد مختلف بپردازد:
از فساد ساختاری و ضعف نهادها گرفته تا مداخلات خارجی، از گسستهای اجتماعی و قومی تا ناکارآمدی در مدیریت منابع و فرصتها خروجی چنین تلاشی، نه یک گزارش تشریفاتی، بلکه نقشه راهی خواهد بود برای عبور از وضعیت موجود به سوی یک نظام مبتنی بر شایستگی، عدالت و مشارکت واقعی مردم.
از منظر سیاسی، این رویکرد میتواند معادلات قدرت را نیز دگرگون سازد زیرا زمانی که آگاهی عمومی بر پایه واقعیتها شکل گیرد، دیگر فضا برای بهرهبرداری از احساسات قومی، شعارهای توخالی و پروژههای تفرقهافکنانه تنگ خواهد شد. آنانی که سالها از شکافها بهعنوان ابزار قدرت استفاده کردهاند، در برابر یک جامعه آگاه و تحلیلگر، دیگر توانایی بسیج افکار عمومی را نخواهند داشت. به این ترتیب، مشروعیت سیاسی نه از مسیر قومیت و تبلیغات، بلکه از مسیر کارآمدی، صداقت و پاسخگویی به دست خواهد آمد.
از سوی دیگر، این مسیر میتواند زمینهساز شکلگیری یک «تحول مردمی» باشد تحولی که نه بر پایه خشونت و نفی کامل گذشته، بلکه بر اساس اصلاح تدریجی، آگاهی جمعی و مشارکت فعال شهروندان استوار است.
چنین تحولی زمانی به ثمر مینشیند که مردم، خود را نه صرفاً تماشاگر، بلکه بازیگر اصلی صحنه بدانند؛ زمانی که نقد، جایگزین تعصب و تحلیل، جایگزین احساسات کور گردد.
در نهایت، باید پذیرفت که هیچ ملتی بدون عبور از مرحله «خودآگاهی تاریخی» به بلوغ سیاسی نمیرسد. این خودآگاهی، تنها در سایه صداقت با گذشته، پذیرش مسئولیت و تلاش برای فهم عمیق ریشههای بحران بهدست میآید.
اگر ما بتوانیم از دایره تنگ قضاوتهای قومی و سیاسی عبور کنیم و به یک فهم مشترک از منافع ملی دست یابیم، آنگاه میتوان امیدوار بود که آینده، نه تکرار گذشته، بلکه آغاز فصلی نو در تاریخ این سرزمین باشد.
فصلی که در آن، مسئولیتپذیری جمعی، جایگزین فرافکنی؛ حقیقتجویی، جایگزین تبلیغات؛ و وحدت ملی، جایگزین تفرقه گردد و این، همان مسیری است که هرچند دشوار، اما تنها راه نجات و بازسازی یک ملت است.