سال چهارده صد، با شور و هیجان و شوق بسیار، استقبال از این سال جدید را آغاز کردیم. همه امیدوار بودیم که این سال، سالی پر از خوشی و موفقیت باشد. با امید به آیندهای بهتر، به این سال نگریستیم، غافل از اینکه شروع این سال، آغاز بدبختیهای بیپایانی برای ما کشور مان خواهد بود.
در بهار همین سال نتایج امتحانات نظامی پولیس که در آن شرکت کرده بودیم، اعلام شد. من و خواهرم که هر دو در این امتحانات شرکت کرده بودیم، خوشحال از موفقیت خود بودیم و به آکادمی جنرال رازق پیوستیم.
هفتههای اول با علاقه و شوق به آموزش میپرداختیم، اما به زودی همه چیز تغییر کرد. هر روز خبری از سقوط یک ولایت یا ولسوالی به گوش میرسید و این خبرها نگرانکننده بود. وقتی به استادان خود میگفتیم که نگرانی داریم، آنها با اطمینان به ما میگفتند که هیچ چیز مهمی نخواهد شد و همه چیز به زودی به روال عادی برمیگردد. اما وضعیت روز به روز بدتر میشد.
یک شب، خبر سقوط ولایت بغلان رسید. چون من و خانوادهام از این ولایت بودیم، بسیار نگران شدیم. دختر مامایم که کارمند جنایی در ولایت بغلان بود و یکی از خواهرانم که محصل بود، همگی به هم تماس گرفتیم و از وضعیت یکدیگر جویا شدیم. آنها نیز گفتند که ولایت سقوط کرده و ما در یک مکان امن پناه گرفتهایم. آن شب، سختترین شبهای زندگی ما بود. بسیاری از دختران که از بغلان بودند، بیش از همه نگران بودند چرا که هیچ خبری از خانوادههایشان نداشتند و گوشیهایشان خاموش بود.
روزها به نگرانیهای ما افزوده میشد و در حالی که مشغول درس و آموزش بودیم، هر لحظه از سقوط بیشتر مناطق خبری به گوش میرسید. استادان به ما اطمینان میدادند که نیروی امنیتی اجازه نمیدهد حکومت سقوط کند، اما دلهای ما از استرس و ترس پر بود. یک روز صبح، در حالی که استاد در حال تدریس بود، یکی از همصنفان ما با صدای لرزان گفت: «کابل سقوط کرد!» در همان لحظه، دنیا بر سر ما خراب شد. هیچیک از ما نمیدانستیم باید چه کار کنیم.
تمام دانشجویان دختر جمع شدیم و تصمیم گرفتیم که به درس نرویم و از مسوولین بخواهیم که تکلیفمان را مشخص کنند. وقتی نتوانستیم به کلاس برویم، مسوولین و استادان از این رفتار ما عصبانی شدند و به ما گفتند که ما باید به وظایف خود ادامه دهیم. حتی تهدید کردند که اگر به درس نیاییم، ما را به اسپیشاپری معرفی میکنند و میگویند که ممکن است با طالبان همدست باشیم. با تمام ترسها، به کلاسها برگشتیم و درس را ادامه دادیم. در آن لحظه یکی از استادان به ما گفت که «حکومت سقوط نخواهد کرد، چون به زودی یک حکومت موقت شکل خواهد گرفت.» اما بعد از گذشت چند دقیقه، خبر فرار اشرف غنی و سقوط حکومت به همه رسید.
همه ما وحشتزده شدیم و با ترس و استرس از آکادمی خارج شدیم. بیرون از آکادمی، در خیابانها هم همه وحشت زده بودند. مردم هر یک به سمتی میدویدند تا خود را به مکانی امن برسانند. به رغم ترس و اضطراب، من و خواهرم به همراه چند نفر از دوستان خود سعی کردیم تاکسیای پیدا کنیم تا ما را به جایی امن ببرد، اما در هیچکجا خبری از امنیت نبود.
سرانجام در لحظاتی پر از ترس و ناامیدی، به پلخمری رسیدیم. اما وقتی به این شهر رسیدیم، دیدیم که همه چیز تغییر کرده است. شهر دیگر آن شهری نبود که قبل از این میشناختیم. همه در ترس و نگرانی بودند. اینجا، همه چیز به دختران عیب شمرده میشد. هرگونه زندگی آزادانه که پیش از این داشتیم، اکنون تبدیل به یک جرم بزرگ شده بود. در این میان، من تصمیم گرفتم که دوباره به مدرسه بروم و تدریس کنم، حتی بدون اینکه حجاب را رعایت کنم، ولی از آنجا که هیچگاه قبلاً با چادر به مدرسه نمیرفتم، به سختی چادر پوشیدم و به مدرسه رفتم.
به رغم شرایط سخت، من و خواهرم تصمیم گرفتیم که همچنان در جهت آموزش و کمک به دیگر دختران تلاش کنیم. در همین راستا، یکی از خواهرانم یک صنف کودکستان برای اطفال راهاندازی کرد و من نیز تدریس خود را ادامه دادم. اما تهدیدهای طالبان به شدت ادامه داشت. یک روز برای تکمیل یک فرم کاریابی به بخش بایومتریک رفتم. در آنجا، به دلیل ثبتنام قبلی من در سیستم پولیس، مرا توهین کردند و به من گفتند که از حکومت «کفری» هستم. همان لحظه، دوباره احساس کردم که دنیا بر سرم خراب شد.
نه تنها تهدیدات طالبان به پایان نرسید، بلکه آنها به خانه ما آمدند و مرا تهدید کردند که اگر به فعالیتهای خود ادامه دهیم، عواقب بدی برای ما خواهد داشت. پدرم که همیشه حامی ما بود، این بار از حمایت خود دست کشید و از ما خواست که دیگر هیچگاه در این مسیر قدم نگذاریم.
این تغییرات و تهدیدات، ما را مجبور به مهاجرت به روستای پدریمان کرد. اما هیچکدام از ما هیچگاه آرزو نکردیم که به این مکان بازگردیم.
در اینجا، حتی زنان نیز مجبور به رعایت قوانینی هستند که هیچگاه نمیخواستند آنها را بپذیرند.
حال، زندگی در اینجا تبدیل به کابوسی بیپایان شده است. ما هیچ چیز از گذشته نداریم. هیچ امید و آرزویی برای آینده نداریم. اما با این همه ظلم و فشار، همچنان به مبارزه برای حقوق خود و آزادی ادامه میدهیم. ما باور داریم که روزی پیروز خواهیم شد و آزادی به دست خواهد آمد.
این داستان تنها روایت یک فرد از حوادث نیست، بلکه روایت هزاران دختر و زن افغانستانی است که در زیر سایه طالبان زندگی میکنند و هر روز با ظلم و تبعیض مواجهاند. با اینکه این ظلمها همچنان ادامه دارد، ما هرگز دست از مبارزه برای حقوق خود نخواهیم کشید. ما به آیندهای روشن و آزادی باور داریم و تا زمانی که نفس در بدن داریم، برای آزادی و برابری خواهیم جنگید.