حُبّ وطن یا پیوند عاطفی به زادگاه و آبوهوا و کوه و دشت و حتی چوب و سنگ آن، ظاهراً یکی از ویژگیهای مشترک انسانهاست. شاید نتوان انسانی را خالی از این خصوصیت یافت. حُبّ وطن به قول سعدی حدیثی است درست؛ چنانکه هم در ادبیات شفاهی عامیانه و هم در سخن بزرگان بشری مسلم است.
میخواهم بگویم من از پنجشیر هستم و گرچه در جهانبینی دینی خویش دل در گرو دو خطّه و خاک مقدس مکه و مدینه دارم، اما گذشته از آن، پنجشیر را چون ارض مقدس دوست دارم. به این درّه، به نام و نشان آن، به چوب و سنگ و کوه و کمر و آبوهوا و دریا و درخت و هر آنچه بدان تعلق دارد و در آن – از گیاه تازه تا علف هرز – روئیده، عشقی عمیق دارم. گویی مهر آن در دلم چون نقش بر سنگ حک گشته و با جانم نسبتی دارد. در باب عشق بیکران به این «دیار اساطیری عشق و جنگ / مزار بزرگان ناموس و ننگ» یک سینه سخن میتوانم گفت و بسی بیشتر. هرازگاهی که به پنجشیر میروم، احساسی که هنگام گذر از «دالان سنگ» برایم دست میدهد یا آنچه از دیدن آبِ دلانگیزِ دریای خروشان و کوههای آسمانخراش و صخرههای آن و… حس میکنم، حقیقتاً نگفتنی و ناگفتنی است؛ هم در زبان نمیگنجد و هم گفتن آن جز به کسی که واجد این احساس است، قابل درک نیست. این رشته چنان پیوسته است که پس از اشغال پنجشیر – یا بهتر بگویم آن مکر و دسیسهای که به موجب آن همهی خراسانافغانستان و به تبع آن پنجشیر، پس از ماهها سختسری و جانبازی به چنگال دشمن درافتاد – عهد کردم که تا زمان آزادیاش پای به درّه نگذارم؛ زیرا حتی تصوّر دیدن طالب در این خاک و خاصه دیدنشان در درِ ورودی پنجشیر برایم دلخراش بود و هست.
پس از دورهی جهاد، بزرگترین افتخار و حماسه و نام نامی خویش را وامدار ایستادگی و کلّهشقی در برابر همین نیروهایی بود و هست که خلق خدا از فکر شوم و ویرانکاری و ستمگریشان به ستوه آمده بود. لذا چطور میتوانستم درّه را بدین حال و روز ببینم؟ علیایحال، همانگونه که انسانها به میل یا بیمیل عهدها میشکنند، من نیز بر حسب ضرورتهایی که پیش آمد، پنجشیر رفتم.
گفتنی اینکه سوم عید قربان – ۱۴۰۵ – با جمعی از دوستان به پنجشیر رفتیم. به خلاف بیستسال روزگار جمهوریت که از سر و صورت این استان صفا و طراوت و نشاط و سبزی میچکید و امن و امنیت از آغاز تا آخر درّه گسترده بود و از بهار تا پایان تابستان میزبان وطنداران میبود، دیگر آن پنجشیرِ مهماننواز و زیبا نیست. آری؛ طبیعت آن طبق سنتهای الهی و قوانین طبیعی، تر و تازه میگردد، اما مهم دل ساکنان آن دیار است. کسی که از پنجشیر باشد یا با این وطن و مردم آن اندک انس و آشنایی داشته باشد و در این روزها آنجا برود، درک میکند که دیگر – به عکس روزگار آزادی که در تابستان از مردمان چَکَری میزبانی و استقبال میکردند و بر لبهای دریا مینشستند و آببازی میکردند و ابروی گشاده و چهرهی خندان داشتند و غروری در سیما و سخنشان دیده میشد – حال دیگر از آن خبری نیست. با ورود به پنجشیر، آدم آشنا با اینجا با یک درّهی خزانزده و پژمرده و مردمانی ماتمزده و افسرده روبرو میشود که جز کوه و دریا، دیگر شباهتی به پنجشیرِ پیشین ندارد. مردمانی که گویی دیگر مردمان تفریحآمده را نه به چشم مهمان که به چشم مهمانان ناخوانده و مهمانهایی که موجب آزار صاحبخانهاند، میبینند. مردمانی که نه تنها دیگر از مهمان بلکه از جان خود هم بیزار آمدهاند و گویی به راستی اگر در کل تاریخ کهنه و زندهشان یک روزگار تلخ و تاریک داشته باشند، همین روزگار است. دیگر از خود مردم پنجشیر جز برخی اطفال و کودکان و پارهی دکانداران، چندان کسی در جاده و لب دریا و زیر درختان دیده نمیشود. آدمی به هر سو بنگرد، آنچه میبیند طالب است و طالب و طالب و باز هم طالب؛ با پاچههای بالا و قهقهههای بلند که گویی چون تیری بر جگرِ صاحبخانه فرو میرود. آخر، صاحبخانه در چنین روزگاری با دیدن یک مهاجم و دشمن پدریِ سنگدل و بدوی دیگر، چه احساسی میتواند داشت؟ واقعیت این است که برخلاف دروغپراکنیهای طالب که یکسره امن و امان جلوه میدهند، پنجشیر و پنجشیری دیگر نه آزادی دارد، نه کرامت انسانی و نه حتی اندک آرامش و امنیتی که ابتداییترین لازمهی زندگی انسانی است. گرچه همهی کشور چنین است، باز گویی در پنجشیر گونهای دیگر است. این را آدم وقتی میفهمد که با وطنداران پنجشیر اندکی سر سخن بگشاید. آنها اگر کسی را از «خود» یا قابلاعتماد حس کنند، با همهی فضای ترس و محافظهکاری که غالب است، سفرهی دل میگشایند و غمها و اندوهها و عقدهها را بیرون میریزند.
آنگاه آدم متوجه میشود که در این جغرافیا، گلیم غم هموار است و مردم آن هم مثل اسیریاند که هر لحظه چشم به راه نسیم رهایی و گشایشاند، یا آمدن مردی که زنجیر غلامان بشکند. این سخنی گزاف نیست. نهتنها بزرگان که حتی کودکان این خاک نیز نفرتی ژرف و خونی نسبت به طالب در دل و سینه پروردهاند و گویی به زبان حال میگویند:
میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند / دیدهام از روزن دیوار زندان شما…
در یک قریه با مرد جوانی برخوردم. یکدیگر را از خود یافتیم و آزادتر دردِ دل کردیم. گفت: «همین وضعیت است دیگر. فعلاً که اختیار گاو خود را هم نداریم. کسی نمیتواند بعد از شام پشت گاو و بز و گوسفند خود برود. برود، “ده غمها میماند”. باز هم توکل به خدا. از جایی که آب رفته باشد، باز هم میرود. دنیا به امید خورده شده.»
گاه دیوارنویسیهای عجیبی هم دیده میشود؛ از «زندهباد امارت اسلامی» گرفته تا «هبتالله» و «ملا اختر منصور»، تا «مرگ بر طالب» و اما «قرنها بگذرد قهرمان یکی است؛ شهید احمدشاه مسعود»…
خلاصه، به معنای واقعی کلمه در پنجشیر روزگارِ عُسرت و عُسرتِ روزگار است. پنجشیر دیگر برای یک پنجشیری مثل خانه نیست؛ مثل یک سرای بیدر و پیکر و خانهی بیصاحب و فروریخته است؛ یک سرزمین اشغالی. حداکثر، یک تفریحگاه عمومی که فقط عرصهی جولان و مستی و خوشگذرانی نیروهای اشغالگر است و بس.
گویا سنگ و چوب پنجشیر این ابیات سیف فرغانی را زیر لب دارند:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد / هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان / بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام / بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز / این تیزی سنان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت / این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست / گرد سم خران شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت / ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن / تأثیر اختران شما نیز بگذرد…