پیام اقبال در ضدیت با هر کژبینشی چه دینی، فلسفی، ادبی، عشق، هنر، علمی، اجتماعی، میهنی، سیاسی و.. واضح و سریع و صریح است. در اصطلاح زبیاییسناختی که مجموعهای از آگاهیها و نقش تأثیرمندی عشق میباشد و سهمی که عشق در ساختار انسان دارد، میبینیم که عشق مینوی از لذتهاست در شناخت زیباییها. زیبایی آمیزهی از حواس دلپذیر و کیفیاتی آمده از دیدارهای بصیرت میباشد. البته آنچه چشم سر به انسان مینمایاند نیز دارای کیفیتهاییست اما مبنای آن عقل میباشد و نه دل. «اقبال» در جایگاه مسئولیتپذیر فرامین عشق به ترعهی اندیشههای که گاه از عقل و گاه از دل سوی جهان جاریست، وظیفهاش تایید و یا رد باورهای که ممکن است بشر از آن بنوشد، میباشد. ازدحام خردگرایی، مادیگرایی و بیگانگی کنش اندیشگانی را از تأثیرمندی دل به وضوح مشاهده کرده و زنجیرهای که تمام ظوابطفکری و اخلاقمداری را به بند کشیدهشده تماشا میکند و باز همه گرفتاریهای انسان را در بیگانگی از دل میبیند. این رویکرد بشرآزار که بیشتر از آبشار فرنگ(غرب)در رودخانهای جهان میریزد، اقبال را وادار به گرفتن بیل عقلزدایی میکند:
از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ
عقل تا بال گشوده است گرفتارتر است
برق را این به جگر میزند آن رام کند
عشق از عقل فسونپیشه جگردارتر است ۱
۱ کلیات اقبال لاهوری با مقدمهای دکتر علی شریعتی و دکتر جاوید اقبال، پیام مشرق.
باد صبا یا نیسم سحری در ادبیات پارسی جایگاه وزشی شمیمآور یا پیامرسانی را دارد که گاه برای عاشق بوی خوش معشوق را میآورد و گاه به دوستی از دوستی عاطری میکند. چنانی که حافظ از نسیم سحر بوی خوش خاک پای یار خویش را میپرسد:
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشقکش عیّار کجاست ۲
۲ دیوان حافظ، غزل ۱۹.
اقبال از این عاطر در عالم چشمبینیها و در هماوردی علمی، برای رسانیدن پیامش میخواهد کمک بگیرد. به تعبیر دیگر باد در همزادی [آه] یا دم انسانی که نینوازی میکند یا در «نی» میدمد، اقبال را بهتر میتواند درک نماید. بدنای اینجا کسانی اند چیزی برای جهان عرضه کردهاند که مورد پسند اقبال نبوده. یعنی فلاسفه، دانشمندان، متفکران و غیره اندیشورزانی که برای اقبال قابل قبول نیستند. شاعر فرآورد علمی و تحقیقی خود را در نقش باد صبا که آشنا با دماندهشدهها(فرآوردههای)متفکران دیگر است، قاصد قرار میدهد تا به سوی آنان بفرستد. عقلدرازی بیش از ضرورت آنها را سبب کوتاهی معنویت آنان میداند. دعوت میکند تا کار را به دل واگذارند و عقل را در تابعيت دل اختیار اجرا دهند. منبع فرآوردهای دل، همان عشقی است که در پدیدارشناختی اقبال نیرویست آزاد، بیباک، جگردارتر از عقل فسونپیشه و پیوند دهندهای انسان به اصلش(نقاش هستی). عشق عنصری آتشناکیست که به پختگی انسان در بهدستآوردن[خود]اش رهگشاست و بدون آن زندگی صورت واقعی خود را به آدم برنخواهد تابید. چنانی در
بیتی میگوید:
عشق در من آتشی افروخته است
فرصتش بادا که جانم سوخته است ۳
رموز بیخودی، بخش ۳۲
عشق آتشافروز است و تنها به چیزهای دیده میدوزد که آنها را لایق سوزاندن خویش بداند. اقبال انسانی است که عشق خود به دنبال او میرود و فرصت پختگی برایش میدهد و او را به کارزار جهانبینی در برابر اندیشهها به مبارزه میطلبد. از اینرو اقبال با روحیهای سرشار از نیروی عشق و با آمادگی مستحکم؛ رونق اقتصادی و پیشگامی غرب را که چشم جهان خیره به آن مانده، همه را در روحمردگی اخلاقی آنها، زیر سوال میبرد:
عجب آن نیست که اعجاز مسیحا داری
عجب این است که بیمار تو بیمارتر است ۴
۴ پیام مشرق، بخش ۲۶۱
یکی از معجزههای عیسی بود تا مردگان را با دم خود زنده سازد و این شگرد مردمان اطراف او را به حیرت مینمود. اقبال میگوید داشتن توانایی کارهای خلاف باور دیگران، یا عاجزساختن انسانهای پیرامون مان، چیز شگفتیآوری نیست. اینکه چقدر از تو جهان به آرامش رسیده است، مهم میباشد. رای میدهد که انسان با عقل به عالیترین زیربناها دست مییابد و به ابرقدرتی میرسد اما اینکه چه سببی در شکوهمندی این توانایی نقش داشته فراموشش میشود. معرفتی که مینوی چراغهاست به بازی گرفته میشود و هر طرح شومی که منفعت سیاسی در بر دارد و لو به قیمت جان هزارها انسان باشد، بدون عشق پیاده شدنیست. انسان، سودپندارِ زیان خویش است و حقیقت، مدارِ روشی درپیشگرفتهاش نیست. در چنین وضعی واقعیتها دیگر رخشسته نیستند و انسان در توهم اینشکل دانایی خیلی از ارزشها را نابود میسازد:
عقل خود را بر سر گردون رساند
عالم اسباب را افسانه خواند
کار او تحلیل اجزای حیات
قطع شاخ سرو رعنای حیات
فکر افلاطون ۵ زیان را سود گفت
حکمت او بود را نابود گفت ۶
۵ اقبال گرچه انگشت به سوی افلاطون دارد و بر او اتهام نادانی میزند اما منظور او همه آن دانشهایی است که انسان را حقیقت گریز میکند و زیان را در توهم سود میگزیند.
۶ اسرار خودی، بخش ۹.
ارجحیت دارد انسان پیش از رشد شخصیتی به رشد روحی برسد و پیش از اجتماعیشدن، خود را به اجتماع واگذارد و قبل از قابلیتِ همه فرآوردها به درجهای کمال اخلاقیات برسد. برای اقبال محتویات ساختاری، آبادانی، تکنولوژی و دیگر تکاپوی انسان اگر در کنار اخلاقیات انسانی قرار نمیگیرد، قابل قبول نیست:
دانش اندوختهای دل ز کف انداختهای
آه از آن نقد گرانمایه که درباختهای ۷
۷ پیام مشرق، بخش ۲۶۱
باور دارد، غرب که سایهی وهم دانایی بر سر همه دنیا انداخته و گامهایش تنها با عقلگرایی جهت یافته و هیچ سر و کاری با دل ندارد و جهاننگری عارفانه ندارد، از این سبب در قبال ملتها نیکبینش نیست. نقد گرانمایه همان خداباوری انسان است که دل برایش رهنمونی مینماید. خداباوری در همه امور، خصوص در سیاست قدرتها امر مهمی است که هرگاه گرگخویی در وجود سرپرستان ممالک، اوج گیرد؛ بایستی به نیروی فراتر و پلیدیخنثیکنندهای پناه ببرند تا دوباره به انسانخویی برگردند. اینطور زمین و زمان از شومی آدمی در امان خواهد بود. در شعر زیر به نام «عقل و دل» وضع جهان کنونی در بیگانهگیِ دل و اعتماد به عقل، به تصویر کشیدهشده است:
یک شب تاریک میگفتم سحر
میشدم از بیگمانی گم ز بر
آفتاب آیا که در دست که بود
من کجا بودم نمیدیدم دگر
همچنان من در تلاش روشنی
روشنی پیش از قفایش من به سر
دیدهام ماهی که همراش غبار
رفتهام راهی که پایانش سفر
عقل گوید بس کن و کوته بیا
دل به گوش جان دگر گوید خبر
رفتم و رفتم به صحرای که باز
وصل میشد با یکی راه دو سر
عقل لرزان گو نرو گم میشوی
دل همی دندان ببر روی جگر
در میان عقل و دل دعوی بلند!
در کف دل عقل و با عقلی تبر
خون جاری از دل و اما روان
میکشید دست مرا سوی هنر
تا نیندازم امید از ظرف خویش
تا نیفزونم سیاهی بر بشر
صد تبر بر سینه میخورد و هنوز
میتپید بدهد مرا از سد گذر
من چو حیرانی که در بین دو کس
یک برادر باشد و دیگر پدر
بر سر مهر برادر آمدم
دست دل کردم رها رفتم ز در
دست عقل از من قویتر میکشید
گوشکشانم میکشید این همسفر
مدتی با او در این ره رفتمی
چندروزی خوش بُد آغاز سفر
تا رسیدم در نشیب عافیت
پای من لغزید نمیدانم دگر
عقل تنهایم نمود و دور شد
تکوتنها ماندم و سیل خطر
ناله کردم گفتم ای یار عزیز!
هین چه کردی با من خونینجگر؟
گفت اینم من که میبینی کنون
دشمن جان تو، نامم چشمِ سر
در لباس عقل تو ظاهر شدم
مبتلا سازم بشر با دردسر
بودهام در ظلمتآبادی غلام
هرکه همدستم شود روزش بتر
زین بود باروت و بمبی در جهان
زیر فرمان من است عقل بشر
کار دل دارو ز من باروت و دود
آتش است کار من و از دل شجر
او برویاند، بخشکانم من آن
حالیا افسون چشمانم نگر
فتنهها فرمایش ذوق من است
دانش جاهل مرا شیر و شکر
جنگ اسرائیل ز پیکار من است
دستم از خون فلسطین گشته تر
من اتوم گویم اتوم گویم اتوم
یار ویرانی و استم درد سر
فتنهی من بود و جنگ آسیا
میشود هرلحظه بیشتر شعلهور
تا به دام اندازم این قوم قلاش
من گشودم درب دفتر در قطر
صلح میگویم که جنگ دیگری
روی کار آرم ز خیری باز شر
تا بشر اینگونه همپای من است
نی به بر لر مانم و نی لر به بر ۸
من نییم در کار خود ماهر چنین
گردد از جاهل شکارم مختصر
خاک میپاشم به چشم آدمی
از نفاق آینهای دارم به بر
هرکی بیند گویمش زیبا تویی
جز تو اینجا نیست زیبای دگر
لایق این قدرت و فرمان تویی
از تو باشد هرکه را در کیسه زر
بم بساز و رَو به ملک دیگران
آدمانش را بکش، نانش ببر
تا بود ظلمت مرا قدرت بود
کور سازد ظلمت از مردم نظر
بهر این من روشنایی بد برم
بهر این آوردمت تا این صقر
گر که خواهی بارت آسان برکشی
خر بپرور خر بپرور خر و خر
زود باش و در تباهیها بکوش
در سیاهی هرچه میآید بچر
گفتمش ای فتنهآرا گوش کن
با برادر کی برادر داده شر
تا گریزم از سرای وهم آن
وام کردم از قضا پای دگر
وان نه دانش آنچه آرد جاهلی
روشنی پیدا نگردد از سحر
تا نگردی یار دل در ظلمتی
ظلمتِ عقل تو با تو خیرهسر
گرچه دلسوزد برادر ای عزیز
سوز دل اما ندارد چون پدر
از برادر گر چشی جام عسل
تلخ گردد هم به کامت ای پسر
میدویدم سوی دل دیوانهوار
کردم آغوشش چو دریای گهر ۹
۸ «لر و بر» خواهی در پاکستان که موجب تنش میان اقلیتها و ملتهاست.
۹ از دیوانچه «ضرر در زر» حسیب احراری.
اقبال و مارکس:
در دیگر نبردی اقبال لاهوری را در برابر بزرگاندیشمندان و مکاتب فکری و پایهگذاران نظام سرمایهداری و… میبینیم که با جسارت تمام به مجادله
برخاسته و حکمت و فلسفهی آنها را ناپایدار میخواند:
حکمت و فلسفه کاریست که پایانش نیست
سیلی عشق و محبت به بستانش نیست
یکی از این فیلسوفان که اقبال به رویایی او میرود، «کارل هاینریش مارکس Karl Heinrich Marx» فیلسوف، اقتصاددان، تاریخنگار، جامعهشناس، نظریهپرداز سیاسی، روزنامهنگار و سوسیالیست انقلابی آلمانی است که تفکرات سیاسی و فلسفی او تاثیری شگرف بر تاریخ روشنفکری، اقتصادی و سیاسی دورههای پس از او گذاشت. لاهوری در زیادی موارد خلاف او میاندیشد و خطاب به «مارکس» میگوید:
رازدان جزو و کل از خویش نامحرمشده است
آدم از سرمایهداری قاتل آدم شدهست ۱۰
۱۰ کلیات اقبال لاهوری با مقدمه علی شریعتی و دکتر جاوید اقبال. صفحه ۲۸۶
مارکس که غول فلسفه و نظام سرمایهداری غرب است، تایید نیکنظری این فیلسوف شرق را نمیگیرد و نظام سرمایهداری او را دلیل خونخواری آدمی در جهان میداند. مارکس از آیینهی اقبال کسی نیست که وسعت درونی خود را طی کرده باشد. با آنکه در نظر جهان فیلسوف و عقل کل معرفی شده است در شناخت چیستی ذات انسانی، شیشهای کبود پیش چشم دارد. از پهلوی دیگری «عقل» که عاطفیاندیش نیست، از مارکس بهره برده و در توهم خدمت به جامعهای، او را چنان مسبب ویرانی گردانيده و جهان را به خاک و خون کشیده که دوباره معماریاش در توان هیچکسی نیست. بهرهبردن از وجد منفی احساس یا میزان اختلاف میان روشنترین و تیرهترین بخش یک تصویر و هر آن بازتاب منفی یا مثبت چه از احساس، عاطفه، عقل و.. را «کنتراست» میگویند که شخصی به یک جهت آن یا به مثبت و یا مفنی گرایش پیدا میکند.
اقبال و نیچه:
همینگونه اقبال به «فریدریش ویلهلم نیچه یا فریدریش ویلهلم نیتسچه»(Friedrich Wilhelm Nietzsche) فیلسوف، ادیب، شاعر، منتقد فرهنگی، جامعهشناس، آهنگساز و واژهشناس آلمانی و استاد زبانهای لاتین-یونانی که تاثیر بسیار عمیقی بر فلسفهای غرب و تاریخ اندیشهی مدرن برجای گذاشت؛ میتازد:
از سستی عناصر انسان دلش تپید
فکر حکیم پیکر محکمتر آفرید
افکند در فرنگ صد آشوب تازهای
دیوانهای به کارگه شیشه گر رسید ۱۱
۱۱ پیام مشرق، بخش ۲۶۶، نیچه.
اقبال در نخست به طور کنایهوار که گویی نیچه را شخصی که دلش به انسان سوخته باشد و خواسته کاری برای بشریت انجام بدهد، به نوازش میگیرد ولی ناگهانی گرز کشندهای به فرق نیچه میکوبد. او را شبیه دیوانهای سنگ بر دامنپرکردهیی میداند که در کارگه شیشهگری جهان درآمده و همه چیز را میشکند.
یا بهتر است اینگونه بگویم؛ نیچه در گمان اقبال چونان فیلی از جنگل به شهر آمدهای را میماند که در موزهای تاریخی وارد شده باشد و باقدمتترین آثار بشری(اخلاقیات صلح بشری)را از هر جهتی که دلش میخواهد هول داده میشکند. آیینهها(دلها)را میشکند اما هیچ کارگری مانع او نمیشود و شاید توان ایستادن در برابر او را ندارندو به دلایل مختلفی همه برایش کف میزنند و او را در بیشتر دیوانهشدن تشویق و تحریک میکنند.
در دیگر فرصتی باز رو به نیچه کرده و او را به چالشکشیدن راستیاندیشیهای غرب متهم میسازد و دلبستگان نیچه را به بیزاری از وی صدا میزند:
گر نوا خواهی ز پیش او گریز
در نی کلکاش غریو تندر است
نیشتر اندر دل مغرب فشرد
دستش از خون چلیپا احمر است ۱۲
۱۲ همان، صفحه ۲۸۸
اقبال چنین بدبینشی و القاء شیطانی را علت وجود جنگهای خانمانسوز و قدرتطلبی در اروپا میداند که ریشه در همه اقوام و ملتها دوانده. در بیان ظریفی «چلیپا» که منظور از آن کلمه(صلیب)است و منسوب به دین مسیحیت؛ دست نیچه را از خون مسیحیت تر میداند و «آلدوف هیتلر» را که انسان دنبالخونریزیرفته میشمرد، متأثر از افکار نیچه میانگارد. نازیها به این تدبیر به میدان جنگ میآیند که تلقین برتریبینی شدهاند! آنان به این باور که مسیحیت هرگز مطابقتی با گرایش ناسیونالیزم آلمانی که گرایش نیچهای است، ندارد؛ روحیهی حماسی خویش را تقویه مینمایند و ملتهای غیر خود را به چشم زبونی میبینند. هیتلر متأثرشده از این حرکتفکری بود و مسیحیت را که دین مسالمت و دین آشتی است؛ مسیرش را به دامان جنگ سوق میدهد. دینی که جنگ در حریم مقدسهای آن کفر است ولی نیچه رویکردی دارد تضاد با باور این دین(مسیحیت). نیچه ذهنیتی به وجود آورد که نازیها فکر کنند همزمان نمیتوان هم آلمانی بود و هم با مسیحیت آمیخت! چون روح حماسهای و سرکشیِ که در فطرت هویت آلمانیبودن نهادینهشده در عالم روحانیت
مسیحیت نهفته نیست و باور هیلتر چنین شد که بایستی یک آلمانیِ مسیحناپذیر بود تا توانست حقطلبی کرد و روان رزمنده داشت. تردیدی نیست اگر هیلتر میپذیرفت یک ترساباور میانرو باشد، نشانی از جنگ دوم جهانی در صفحات تاریخ نمیبود و اگر میبود هم نه به نام آلدوف هیتلر ثبت میشد.
تاریخنگاران باورمندند نیچه است که هیلتر میسازد! به این نسبت اقبال دست نیچه را سرخ از خون چلیپا(مسیحیت)میداند. از این نقطهنظر دمی را که از «نی» نیچه دماندهشده شایستهی شنیدن نمیداند و به بشر اطلاق میکند که اگر خواهان نوای انسانیساز است نباید به نیچه گوش دهد! خلاصهتر اینکه اقبال نیچه را سد راه اخلاقمداری مسیحیت تعریف میکند. یا به تعبیر دیگر نیچه را قاتل نرمخویی دین ترسائی در نظر داشته که میتوانست گرگخویی را از درون قدرتمندان آن سرزمینها بزداید و دانش و کشفیات روزافزون آنها را نه بر ویرانگری بل در خدمت اتحاد و آرامش تمامی جهان میگمارد. در اندیشهای اقبال خصلت دین مسیحیت این است که اگر در روی تو سیلی میزنند روی دیگر را خود پیش کن یا اگر عبایت
را بردند، قباء را خود هدیه کن اما از نفاق گریزان باش!این بیشن از آن میآید که اقبال ذات دستنخودهای مسیحیت را فرمان واقعی خدایی میداند که خود به آن باور دارد.
اقبال و لنین:
علامه اقبال در جای دیگر به نصیحت «ایلیچ اولیانوف»(ولادیمیر لنین)انقلابی، سیاستمدار و نظریهپرداز سیاسی روسی که به عنوان نخستین رئیس جمهوری «فدراتیو سوسیالیستی» روسیهای شوروی به حیث نخستین رهبر دفاکتو در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی خدمت کرد و ۱۴ الی ۱۵ سال پیش از اقبال به دنیا آمده، است؛ میپردازد و با آنکه لنین را خلاقی از مشرق میبیند اما او را غلطرفتهراه میگوید و حسرت دارد چنین خلاقیتی که کمتر مام زمان در مشرق زاییده، حیف است حوصله در منازعه و تشنهخونی خرج نماید:
بسی گذشت که آدم در این سرای کهن
مثال دانه ته سنگ آسیا بوده است
فریب زاری و افسون قیصری خوردست
اسیر حلقهی دام کلسیا بوده است ۱۳
۱۳ پیام مشرق، بخش ۲۷۷
قرنها گذشت تا آدمی به زیرکی لنین در شرق پرورده شد ولی دریغ فریفتهای برتریبینی گردید و هوس قدرتطلبیها او را به گرگخویی سوق داد. پیشتر یاد کردم که اقبال مسیحیت را به اثر کنشهای نیچه گرویدهشدگی و روحمردهشده میدانست. به آن دلیل اینجا لینن را اسیر حلقهی دام کلسیای رهکژرفته عرض میدارد. به تعبیر دیگر لنین رژه در خاکی میزند که به کلنگکاری نیچه پوک شده است و دیگر قابلیت رویاندن را ندارد جز خشکانیدن.
اما در کل دانش فرنگ را میستاید مگر در غلطبهکارگیری آن و از بیروحانیتشدن آن جوامع نگران و خونین چشم است. به چند بیت جذاب و با تأملی از یک غزل اقبال برویم:
یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ
جام او روشنتر از آیینهی اسکندر است
چشم مست میفروشش باده را پروردگار
بادهخواران را نگاه ساقیاش پیغمبر است
جلوهی او بیکلیم و شعلهی او بیخلیل
عقل ناپروا متاع عشق را غارتگر است
در هوایش گرمی یک آه بیتابانه نیست
رند این میخانه را یکلغزش مستانه نیست ۱۴
۱۴ پیام مشرق، بخش ۲۷۶
اقبال لاهوری چشمدید سالهای سفرش به غرب و تحصیل در آنجا و تجربههایش الی مطالعات و تحقیق خود را از آن سرزمینها در شعرش احاله کرده که در پی آن میخواهد حقایقی را در قبال غرب تمثیل بدارد. توانمندی مغرب و فن و کشفیاتی که به طور کلیتر آن را به میخانهای که جامهایش لبریز دانش است شبیه میداند، اما در این میخانه مستانی را سراغ ندارد و ساقیانی به چشمش نمیخورد که دلسوز مستان باشند. این ساقیان در جام لبریز دانش، زهری هم میریزند تا نوشندهای آن به مستی واقعی و رندی نرسد. چون میخواران، شراب آلوده نوشیدند، هنگام
بیرون آمدن از میخانه هر تزئینی در آن اطراف به چشم شان آمد؛ شکستند و هر گلی را دیدند پاشیدند و نیز هر انسانی از کنار آنان رد شد به او لگدی کوبیدند. سیاسیون خویشرهنکرده و مشتاق جنگ در لباس اندیشمند، همانهای اند که از از این جام نوشیدهاند و به ویرانگری در جهان بیرون زدند که ساقیان شان از قماش نیچههاست.
اگر آن شراب ناب آلوده نبود یا در معنی واقع کلام دانش آنها دنبال تشویق بشر به یکدیگرخواری نمیشد؛ میخوارانش مستانی بودند که جام زلال و ناسمیشده سرکشیدهاند. در هیچ صفیحهای از تاریخ نخواندهایم معرفت و مستییافتگانی تجلیگاه خدا رهگذران را نیشی زده باشند. برعکس با لبخند پر از مهر به روی آنان، تعارفگر این جام زلال میشوند. این لبخند همان اتفاق و یکپارچهگی گیتی اعم از هر آیین در محور آشتی آیینها و شهرآراییست. شراب سمآلودی که اقبال منظور دارد نه تنها که در میخانههای مغرب بل در میکدههای شرقی بیشتر قابل یافت است و آدمان بیشماری را مسموم کرده.
اقبال همان قدر که بر عالم بیروحانیت فرنگ تاخته، روحانیت غلط بهکارگرفتهشدهی مشرق و خوابرفتگی آن را نیز سر زنش میکند. اینجا هر اقبالخوانی نیکجهاننگری او را متوجه میشود که چه اندازه به هر براعظمی دلسوزانه مینگرد و تمامی آدمیان زمین را در صلح و آشتی و همدیگرپذیری فرا میخواند و ساغر شراب بیداری در کف گرفته هر رهگذری را در چهارراه هستی به نوشیدن تعارف مینماید.
نگاه دیگری به اقبال:
اسلامگرایان مشرق در نابسامانی دنیا به همان اندازه نزد اقبال متهماند که ساقیان میخانهای مغرب. در حقیقت اسلام و مسیحیت از نگاه اقبال لاهوری به دو برادری از یک مادر زادهشدهای میماند که پس از عمری تحقق و سیر در عالم معرفت به بیداری انسان در دو گوشهای زمین راهی شدهاند اما به منزل نارسیده در مسیر راه با کمین مواجه میگردند.
هر اندیشهای انسان را در برابر همنوعاش به رویارویی وا دارد آنهم ناموجه، نزد اقبال مردود است، چه از
مارکس باشد یا هر عقلگرای دیگر، از نظر اقبال دل وصلکننده و عقل فصلکننده میباشد. در اندیشهای او شماتت نمرود از وسواس عقل و گلزاری آتش به نسبت قراری است که ابرهیم با دل بسته. در همان غزلی خطاب به نیچه ادامه میدهد:
آنکه بر طرح حرم بتخانه ساخت
قلب او مومن دماغش کافر است
خویش را در نار آن نمرود سوز
زآنکه بستان خلیل از آذر است ۱۵
۱۵، پیام مشرق، بخش ۲۶۹، نیچه.
اقبال و انیشتاین:
تازیدنهای اقبال به آن بزرگاندیشان از روی تعصب نژادی و مذهبی نیست بلکه آگاهانه است و نبرد او مسئولیت وجدانی و انسانی در خصوص درستاندیشی و نادرستاندیشی میباشد. بناً با نگاه گرمی به شادباشی «انیشتاین» نیز رفته و سهم او را
در روشنیآفرینی ارچند ظاهری، اجرای بزرگی که سهولتآور در باطنبینی به این منظوری که تکنولوژی توانسته قوه بزرگی در فراهمآوری دانش و مطالعه داشته باشد؛ میداند. خلاقیت انیشتاین را آنقدر مهم میداند که او را حکیم نکتهسنج خطاب میکند:
جلوهی میخواست مانند کلیم ناصبور
تا ضمیر مستنیر او گشود اسرار نور
از فراز آسمان تا چشم آدم یک نفس
زودپروازی که پروازش نیاید در شعور
خلوت او در ذغال تیرهفام اندر مغاک
جلوتش سوزد درختی را چو خس بالای طور
بیتغیر در طلسم چونوچند و بیش و کم
برتر از پستوبلند و دیر و زود و نزد و دور
در نهادش تار و شید و سوز و ساز مرگ و زیست
اهرمن از سوز او و ساز او جبریل و حور
من چه گویم از مقام آن حکیم نکتهسنج
کرده زرتشتی ز نسل موسی و هارون ظهور ۱۶
۱۶ همان. صفحه ۲۸۸
انشتاین را در نورآفرینی مانند موسی که در بیداری ملتها کوشا و در دیدار تجلی الهی بیقرار بود، میبیند. این بیقراری مستنیرانه و وجد روشنیدوستی او راز ساختن برق را برایش فاش میکند. نور جوینده همیش چراغآور است! جلوهای که موسی از خدا در کوه طور دید، نور بود! و نور یعنی روشنایی و گمراهیزدا. وقتی خدا نوری از خویش پخش میکند به این مفهوم است که هیچ چیزی برتر از روشنایی نیست. از مفهوم واژهوارهای روشنی که بگذریم آیا دانش همان روشنایی نیست که خدا میخواست بشر به واسطهی تلاش به آن وصل شود؟
دل حیثیت چراغ را دارد که برای اقبال از هر روش دیگر در درستبینی این تاریکگهِ دهر ترجیح داده شده و تنها بازوی توانمند در پردهبرداری از چهرهی جوهر خلاقیت انسان همین چراغ را میداند:
نقاب از ممکنات خویش برگیر
مه و خورشید و انجم را به بر گیر
شب خود روشن از نور یقین کن
ید بیضا برون از آستین کن
کسی کو دیده را بر دلگشودست
شراری کشت و پروینی دَرودست ۱۷
۱۷ زبور عجم، بخش ۱۳۸، تمهید گلشن راز جدید.
پرده از خلاقیت قدرتبخش درونی انسان باید برداشت و این پرده که دوختهشده از پارچههای جهل است تنها با مقراض دانش پارهشدنیست. مه و خورشید فهم، تابش درک و چراغ اسرارجویی مجموعهآگهیِ است که انسان برای بهتر دیدن هستی نیازمندش میباشد.
شب را با نور یقین منورکردن به مستحکمشدن باور انسان به هرچیزی که آن را دقیق شناخته است، اشاره دارد. هرگاه ادراک، بینش و دانش انسان اسرارنما شد طلسم متأثر کنندهای در وی نفوذ خواهد نمود، چونانی که موسی در بیداریرسانی از این قوه بهرهبری میکرد.
در مصراع اول(مه و خورشید و انجم را به بر گیر)ربط دادن کلمهی [بر] که به معنی آغوش یا کنار آمده است با مه و خورشید و انجم اینجا به دو مفهوم ارائه شده:
نخست اینکه اقبال میخواهد بگوید برای درستبینی و راستروی و پیروز بدرآمدن از خموپیچ هستی لازم است آن چراغ را در دست داشت. و در دیگر مفهوم اقبال میخواهد مژده بدهد که روندهای ملالینپذیرِ این وادی به روشنایی که مقامی دارد در افلاک و رفعتِ سر از گردون بدرآوردن است خواهد رسید و آن را آغوش خواهد کشید.
در این شبگردیها به دنبال آفتاب، اقبال «یوهان ولفگانگ فون گوته» حکیم، شاعر، انسانشناس، سیاستدان و سرآمد جنبش وایمار کلاسیک و رمانتیسیسم را چراغیافتهای مییابد که به درک درستتر هستی و زندگی رسیده است و از اینکه «فون گوته» دنبال معرفت مولانا رفته، او را میستاید. رویکرد گوته نیز خلاف جهت متفکرین دیگر غرب؛ عشق را به عقل ترجیح میدهد. «فاوست» اثری است از گوته که داستانهای جالب و حکمتباری دارد، از آن جمله حکایت حکیمی باعقلسفرکردهای که به گمراهی میرسد و مرید ابلیس میشود. عشقگرایی گوته برای اقبال خیلی خوشمزهگی دارد بناً در تحسین او لب به سرایش میگشاید:
نکتهدان المنی را در ارم
صحبتی افتاد با پیر عجم
شاعری کو همچو آن عالی جناب
نیست پیغمبر ولی دارد کتاب
خواند بر دانای اسرار قدیم
قصهی پیمان ابلیس و حکیم ۱۸
۱۸ پیام مشرق، بخش ۲۷۴، جلال و گوته.
از رجوع گوته به مولانا اشاره میکند و مولانای که پیغمبر نیست مگر کتابی دارد و کتابش سراسر حکمت و معرفت آدمساز میباشد دست نوازش به سر «فون گوته» میکشد و به تدریس وی میپردازد.
شاگردیکردن در حضور مولانا مقام کمی نیست و چنان رود خوشخروشی میمانست که توان عبور چندین دره و صحرا را داشته تا به بحری چون مولوی میرسد. یا با تعبیر دیگر وقتی استادی به بزرگی مولوی میپذیرد شاگردش باشی بیدرنگ نیروی در تو دیده است(هضم اندیشهی مولانا شمس میخواهد.) به نصیب برویم به ادامهی مثنوی اقبال در تحسین گوته:
گفت روی ای سخن را جان نگار
تو ملکصیداستی و یزدان شکار
این بیت اقبال اشاره به شعر «نجمالدین رازی» مشهور به «دایه» دارد که در نوازش و نصیحت این خیل متفکران در اثر «مرصادالعباد من المبدأ الی المعاد» آمده است:
فرازِ کنگرهای کبریاش بازانند
فرشته صید و پیمبر شکار و سبحانگیر
ادامهی مثنوی اقبال در تحسین گوته:
فکر تو در گنج دل خلوت گزید
این جهان کهنه را بازآفرید
نورساز جان به پیکر دیدهای
در صدف تعمیر گوهر دیدهای
هرکسی از رمز عشق آگاه نیست
هرکسی شایان این درگاه نیست
در تمثیل اقبال، مولانا به گوته میگوید که جهانبینی تو حاصل ادارک دل است که برای بازسازی اندیشههای ملتها و آبادانی جهان فاریدنیست. در وجود تو نوری است که متوجهاش شدهای و این نور تو را به گوهر عشق وصل کرده است، چیزی که هر بیگانهدلی از آن آگاه نیست! اقبال در پایان این بیتها بیتی از دفتر چهارم مثنوی معنوی مولوی آورده است:
داند آن کو نیکبخت و محرم است
زیرکی زابلیس و عشق از آدم است ۱۹
۱۹ دفتر چهارم مثنوی، ۵۲ قصه رفستن خروب در گوشه مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیهالسلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت.
زیرکی همیش اعتلاء آدمی دانسته شده اما مولانا تعریف ژرفی از روی دیگر سکهی زیرکی دارد که کمتر اجتماع به آن توجه کرده است. زیرکی که ابلیس را در نفاق انسان به پیروزی رسانده است به تعبیر دیگر این زیرکی انسان را در برابر حریفش به زانو درآورده. با
اینحال چه چیزی لشکر منسجمی از افکار انسان در برابر فتنهانگیزیهای حریفش میسازد؟ یا او را دوباره در میدان کارزار به پا برمیخیزاند؟
عشق! آری عشق سلاحیست که پیر انسانشناس مولانای جان توصیه مینماید. بیتی که اقبال از دفتر چهارم مثنوی در پایان تمثیل خود آورده، از داستان موسی و شبان؛ چکیدهی تعبیر «زیرکی» را که موجب تنبیه موسی توسط خدا شده و عشقی که از درون شبان به کرسی مطلوب خدا نشسته است، تفصیلوار رمزگشایی میکند
اقبال در گشتوگذار چمنزاران افکار مولانا وقتی به معرفت عشق میرسد، بانگ مست و شیپور جهانرسی از گلوی عشقدماندهای او فریاد زده میشود. و به رسایی ندای خود کارت سبز بلند میکند و به گونهای آن را چراغی میشمرد که شبی در تاریکجنگلی که هیچ شمعی برای روشنایی در دسترس نیست و ماهتابی از پس تند ابری که خورشید را نیز با پیشانی اخمکرده از خود رانده، نمیتابد. این خودبینی اقبال آگاهانه است و مردمانی را گیرکرده در این وادی تاریک به تماشانشسته که هنوز به وسیلهی عشق و شهود و
بیداری از پرتگاه خوابرفتگی نجات نیافتهاند، نه این منظور که عشق به آنها کاری نتوانسته بل هنوز عشق آنان را آمادهی جذب خویش نمیبیند. بناً اساس جسارت اقبال در خویشبرتر پنداریاش جدا از مالیخولیایی، حقیقتهاییست که عشق برایش وانمود کرده. به این معنی که او در توهم خودبرتریبینی نیست:
عشق از فریاد ما هنگامهها تعمیر کرد
ورنه این بزم خموشان هیچ غوغای نداشت ۲۰
۲۰ زبور عجم، بخش ۱۳۱.
در کنجوکاوی که من در اندیشهی اقبال داشتم جز چند موردی که در نخست از آن یادآور شدم(مدح عدهای شاهان ناشاه و…)دیگر هیچ موردی نه در بحث عرفان، نه در موضوع مغربشناسی و مشرقکاوی و نه در دیگر ابعاد صفگیری بیدارگرایانه، سخنی دور از واقعیت از وی نیافتم. همه افکار او دارویست برای میبایستی یک جهان باثباتی که امروز در بستر بیماریست. سرشت انسان تجلییافته و وصلشده به
نیروی ملکوتی عشق است و چون عشق در نهاد او نبود نه تنها که به چیستی خود پی نمیبرد بل محروم از تماشای شگرفساختههای دیگران و خالق هستیست. به این معنی که وقتی عشق با تو معاملهای نکرد، جز پیکر پراستخوانی که آنهم تنها حمل آن سهم تو شده، چیزی دیگری زندگی برایت در نظر نداشته است:
طبع مسلم از محبت قاهر است
مسلم ار عاشق نباشد کافر است ۲۱
۲۱ اسرار خودی، بخش ۱۷، در بیان اینکه مقصد حیات مسلم اعلای کلمه الله است و جهاد، اگر محرک آن جوع الارض باشد در مذهب اسلام حرام است.
قاهر اینجا به مفهوم غالب آمده است، عشق وقتی در رگ و پود معتقدِ اسلام جا میگیرد، بر همه ابعاد زندگی اعم نفس، شهوات، اراده، آرزو، بینش، اندیشه، تصمیمات، مبارزات، سنجشها و دیگر مکانیزم پیش رو؛ غالب میآید و مدبر کارکرد فردی و اجتماعی خویش میشود.
دیگر عرصهی نبرد علامه اقبال که بخشی همان رویکرد بیدارگرایانهی وی میباشد، تقلید ناآگاهانهی عدهای از فرهنگهاست که میتواند چون قطرهای زهریشده مخزن پر از آب زلالی را سمی سازد. منظور اقبال این نیست که از فرهنگی بادرایت و نافع دوری شود! میخواهد بفهماند فقط در شناخت آنچه وام میگیریم هوشمند باشیم. ترس اقبال در از دستدادن فرهنگ متعالیست که شاید رسوم بیمزهای جایگزینش شود و آن اصالت معنامندی که شور و شوقی برای زندگی در جوامع میان افراد میبخشد از میان بردارد. تقلید ناآگاهانه عواقب ناگواری دارد که خداوند نیز بر طبقاتی که دائم به پیروی از تقلید زندگی را جهت میدهند بیزاری کرده و اینگون تقلید را حرام قرار داده است، به این منظور که هر ملتی در راستای ترقی و بهشکوفایی رسانیدن سرزمین خویش از چراغ دانش خود طبق معیارهای معرفتزیستی، سبکی برای زندگی داشته باشند. مولوی تمثیل قشنگی در مثنوی معنوی زیر عنوان «حکایت فروختن صوفیان خرِ مسافر را و برپایی سماع با بهای آن» در نسبت این پدیده(تقلید ناآگاهانه)دارد و آن داستان به « خربرفت و خربرفت» معروف است که گپوگفتی زیادی در
موردش لازم نمیبینم و با بیت معروفی از آخر آن داستان در همین خصوص اکتفا مینمایم:
خلق را تقلید شان برباد داد
ای دوصد لعنت بر این تقلید باد ۲۱
۲۱ دفتر دوم، بخش ۱۵، حکایت فروختن صوفیان خرِ مسافر را و برپایی سماع با بهای آن.
برگرفته شده از کتاب «سیری در افق شرق» صحفه ۱۹
سال چاپ تابستان ۱۴۰۳