دولتشهرهای یونان در نزدیک به یکونیم قرن زیر سلطهٔ ستمگران قرار داشتند. این عصر را طبق معمول، «عصر مستبدان یونان» مینامند. این عصر از دوران کورنیت آغاز و تا دوران بیزستراتوس حاکم مستبد آتن و فرزندان او ادامه پیدا میکند. در این مرحله، شهروند یونانی طعم تلخ استبداد، فشار و سرکوب و سختی را زیاد چشیده است. با وصف این هم، اما هیچ یکی از ستمگران از ملت نخواستهاند که زمانیکه به دیدار آنها مشرف میگردند، در برابر آنها سجده نمایند. درست است که دولتشهرهای یونان، شاهد نظامهای گوناگون از جمله نظام شاهی بوده و آنها را تجربه کرده، اما به تندی نظام شرقی نبوده است. در نتیجهٔ این، درست است اگر بگوییم که شهرهای یونان در مقابل نظام شاهی موجود در شرق، جمهوری بوده است. از همینرو، طبق معمول گفته میشود که، پس از حمله اسکندر به شرق، دولتشهرهای جمهوری یونان شکست خورد و نظام شاهی، پیروز گردید. دولت کلان و پرنفوس به ولایات کوچک تقسیم گردید و مرکز ثقل از یونان به شرق انتقال یافت. با این حالت، پیشرفت و تحول نظام یونانی امر قطعی شد، اما این تحول به کدام سو میرفت؟
شهروند یونانی تابع قانون ساختهٔ بشر باقی ماند و به ذهنش نگذشت که حاکم، خدا و یا نمایندهٔ خدا در زمین باشد. نظریهٔ خداپنداری پادشاه و امپراتور، تولید خالص و وطنی شرق است. از همینرو، شرقْ شاهد بدترین انواع استبداد و بزرگترین نمونهٔ استبداد – اگر این تعبیر درست باشد- بوده است.
چگونه این تحول پس از تلاقی شرق و غرب پس از حملهٔ اسکندر پیش رفت؟ نظام پادشاهی موجود در شرق، آزادی سیاسیِ را که در دولتشهرهای یونان و بهویژه آتن وجود داشت، به رسمیت نمیشناخت و قبول نداشت. پس از این تحول، شهروند یونانی تابع گردید و کاخ و دربار، جای مجلس مردمی و یا شورای ملی را گرفت. در نتیجهٔ این، سلطهٔ پادشاه مطلق گردید و پادشاه، قانون زندهای گردید که هیچ چیزی صلاحیتهای وی را محدود نمیکرد و زیر نظارت قرار نداشت و ارادهٔ مطلق داشت. تعبیرهایی به وجود آمد که این وضعیت را تأیید میکرد: «هر چیزی را که پادشاه تأیید میکند، همیشه عادلانه است».
اسکندر، رسم تاج و تخت را از فارس به یونان انتقال داد و تاج، مرادف پادشاهی گردید. تمام جانشینان اسکندر پس از وی از این رسوم استفاده کردند و این واژهها را به کار بردند. منظور از تاج، آهن سفید و گاهی ارغوانیرنگ است که در سر گذاشته میشود و مویها را جمع میکند و به سوی پشت سر میزند.
پادشاه در دورهٔ هلنیستی، غیر مقید گردید. او تنهاترین قانونگذار کشور و فرمانده اعلی ارتش به شمار میرفت و همه چیز را میدانست و در موضوعات مختلف فرمانها را صادر میکرد و مکتوبهای دورهای را به کارمندان میفرستاد و به پرسشهای آنها پاسخ میداد و بلندترین مرجع قضایی به شمار میرفت.
پس از حمله اسکندر به فارس، او خود را «خداوندگار آسیا» نامید. در آنزمان، آسیا به معنای امپراتوری فارسی بود. وی پیش از این خود را «سردار شکستناپذیر» میخواند و سپس پادشاه نامید. برخی از این القاب هرگز بر سکهای که در مقدونیه ضرب نموده ننوشته، بلکه این القاب در سکههای آسیایی که ضرب مینمود ظاهر گردیده است.
اسکندر عادات شرقیها را تقلید میکرد و لباس آنها را میپوشید و با آنها ازدواج میکرد. این تقلید تا بدانجا رسید که وی خواست تا ملت آسیا بلکه ملت یونان نیز وی را به عنوان پسر خدای زئوس – آمون بپذیرند. دورانت باور دارد که اگر اسکندر نظریهٔ فرزندی خدای آمون را نمیپذیرفت، مصریها به خاطر مخالفت وی با تقالید پذیرفته شده نزد آنها خشمگین میگردیدند. کاهنان در سیوه و بابل – مردم باور داشتند که این کاهنان منابع خاصی دارند- تأکید کردند که اسکندر از نسل خدایان است. داستانهای افسانهای دربارهٔ رابطهٔ این شخصیت مقدس با پدیدههای طبیعی به وجود آمد و روایت میگردید. زمانیکه اسکندر در کنار ساحل قدم میزد، موجها خود را به وی معرفی نمودند و تأکید نمودند که وی سردار آنهاست… موجها اسکندر را توصیف میکردند و اظهار وفاداری مینمودند. چنانچه و.و. تارن نقل میکند.
آهستهآهسته اسکندر باور میکرد که به معنای واقعی کلمه او خدا است. همینگونه از آغاز بهار سال (۳۲۷ ق.م) وی سیاست خاص خود را با خلط میان عناصر مقدونی و فارسی آغاز کرد و در مراسم عمومی و مراسم قصر فارس، لباس فارسی پوشید و عادت سجده به پادشاه را تقلید نمود. به اساس این عادت، کسانی که به پادشاه نزدیک میشدند، تعظیم میکردند. این کار از منظر فارسها تشریفات رسمی بود، اما در نظر یونانیها، عبادت واقعی پادشاه به شمار میرفت. آنها باور داشتند که انسان جز به خدایان سجده نمیکند. آنها چنین عادتی نداشتند. اسکندر به خوبی موقف یونانیها را میدانست.
معنای این سخن آن است که، وی میخواست بالفعل خدا گردد.
زمانیکه اسکندر عادت سجده به پادشاه را به وجود آورد، بهگونهٔ غیر منتظره، امور دچار تحول گردید. مقدونیها با شدت با این نظر مخالفت کردند و برخیها خشم خود را اظهار نمودند. حتا یکی از فرماندهان واکنشی انجام داد که بدتر از مخالفت بود. وی زمانیکه این درخواست اسکندر را شنید، یکسره خندید! در پایان همه اتفاق نمودند که این عادت آسیایی تنها منحصر به آسیاییها بماند. اسکندر توانایی ویژهای در پیشبینی کارهایی که امکان دارد، داشت، از همینرو موضوع سجده به پادشاه را از ذهن خود دور انداخت.
با این همه در مییابیم که اندیشهٔ خداپنداری در ذهن اسکندر در شرق، خاستگاه خداپنداری پادشاهان گذشت. از همینرو، در تمام فلسفهٔ سیاسی اروپا، آسیا خاستگاه و سرچشمهٔ استبداد است و استبداد شرقی، نمونهای است که متفکران در عصر رنسانس دربارهٔ آن حرف زدهاند.
مقدسپنداری پادشاهان در شرق معمول بوده است. رومیها پسانها با ترس به این نظریه نگاه نمودند. پومپه از اسکندر تقلید کرد. وی به خاطر اهداف سیاسی، خود را خدا خواند. قیصر نیز خیال خدایی به سر داشت. مارک آنتونی بدون شرم دیونسیوس – ازیریس شوهر کلئوبترا – ایزیس ملکهٔ مصر گردید و دو فرزند خود را آفتاب و مهتاب نامید.
آگوستوس با حس زیبای سیاسی خود نمونهای را برای آینده پیشکش نمود. او بر خود لازم گردانید تا در مصر پادشاه مقدس گردد، اما در جاهای دیگر احتیاط را در نظر گرفت. اشخاص دیگری که جنون بزرگی داشتهاند مانند گالیگولا، نرون، دومیتیان (امپراتوران روم) تنها کسانی هستند که خواستهاند در زندگی خود پرستش شوند و به هر کدام آنها به دیدهٔ سرور و خدا یعنی خداوندگار بردگان و خدای فناشوندگان نگاه گردد.
اما تمام این تلاشها تقلیدی از نمونهٔ اصلیِ شرقی بود، جایی که پادشاه را واقعاً خدا میپنداشتند.
نویسنده: امام عبدالفتاح امام
مترجم: حسیبالله ولیزاده