در کابل این روزها چیزی بیشتر از چند لوحه تغییر میکند. طالبان نامها را عوض میکنند، واژهها را کنار میزنند و تلاش دارند زبان تازهای را بر چهره شهر بنویسند؛ زبانی که گاهی نه برای مردم آشناست، نه حتی برای بسیاری از پشتوزبانان قابل فهم. نمونههایی مانند «عمومی شرطه مرور» که به جای «ریاست عمومی ترافیک» نشسته، خود به اندازه کافی گویاست. کاربران شبکههای اجتماعی، فرهنگیان و روزنامهنگاران نیز به همین دلیل به این تغییرات واکنش نشان دادهاند.
مسئله اما فقط این نیست که یک واژه فارسی حذف و واژهای دیگر جایگزین شده است. مسئله این است که چه کسی حق دارد زبان یک شهر و در نهایت زبان یک کشور را تعیین کند؟
زبان، ملک شخصی یک گروه نیست. زبان خانهای است که میلیونها انسان در آن فکر میکنند، خاطره دارند، عشق میورزند، شعر میخوانند و جهان را میفهمند. وقتی قدرت سیاسی تصمیم میگیرد بخشی از این زبان را از فضای عمومی بیرون کند، در واقع فقط واژه را حذف نمیکند؛ بخشی از حضور اجتماعی گویندگان آن زبان را نیز به عقب میراند.
لودویگ ویتگنشتاین در رساله منطقی-فلسفی جمله معروفی دارد: «مرزهای زبان من، مرزهای جهان من است.» این جمله را اگر از حوزه فلسفه به سیاست زبان بیاوریم، معنای تلخی پیدا میکند: قدرتی که میکوشد زبان مردم را محدود کند، در حقیقت میکوشد جهان قابل دیدن و شنیدن آنان را نیز محدود کند. حذف یک واژه، حذف یک انسان نیست؛ اما حذف زبان از فضای عمومی، سیاست حذف است
طالبان ممکن است بگویند هدفشان «اصلاح لوحهها»، «تقویت زبانهای ملی» یا حذف اصطلاحات بیگانه است. نهادهای تحت اداره آنان نیز رسماً از «کاربرد صحیح زبانهای ملی و رسمی» و اصلاح تابلوها سخن گفتهاند.
اما پرسش این است: اگر هدف واقعاً تقویت زبانهای ملی است، چرا این تقویت باید با حذف زبان دیگری انجام شود؟
چرا یک تابلو نمیتواند فارسی، پشتو و در موارد لازم زبانهای دیگر را در کنار هم داشته باشد؟ چرا «تقویت پشتو» باید به معنای عقبراندن فارسی باشد؟ و چرا نتیجه این سیاست گاهی به عباراتی میرسد که حتی برای بخشی از پشتوزبانان نیز نامأنوس و دشوار است؟ این دیگر مسئله زبانشناسی نیست؛ مسئله قدرت است.
جورج اورول در مقاله معروف خود درباره سیاست و زبان هشدار میدهد که زبان سیاسی میتواند واقعیت را بپوشاند و حتی زبان فاسد میتواند بر اندیشه اثر بگذارد. او تأکید میکند که رابطه زبان و سیاست دوسویه است: اندیشه زبان را فاسد میکند و زبان نیز میتواند اندیشه را فاسد کند.
در افغانستان امروز، ما با شکل دیگری از همین مسئله روبهرو هستیم: قدرت سیاسی نهتنها میخواهد مردم را اداره کند، بلکه میخواهد واژههایی را که مردم با آن شهر، اداره، دانشگاه، خیابان و زندگی روزمرهشان را میشناسند نیز تعیین کند. اینجاست که موضوع از یک تابلو فراتر میرود.
نغوگی وا تیونگو، نویسنده و متفکر کنیایی، زبان را فقط وسیله ارتباط نمیداند؛ از نگاه او زبان حامل فرهنگ، حافظه تاریخی و ارزشهایی است که انسانها از طریق آن جایگاه خود را در جهان میفهمند. او تأکید میکند که زبان از تاریخ و هویت یک جامعه جدا نیست.
اگر چنین باشد، آنچه امروز در کابل و برخی نهادهای افغانستان رخ میدهد، صرفاً تغییر «پولیس» به «شرطه» یا تغییر یک عنوان اداری نیست. وقتی واژههای آشنا از سردر دانشگاه، اداره، خیابان و نهاد عمومی برداشته میشوند، قدرت در حال بازنویسی محیطی است که مردم هر روز در آن زندگی میکنند. تلختر اینکه این سیاست حتی به سود پشتوزبانان نیز نیست.
زبان پشتو برای آنکه زبان قدرتمندی باشد، به حذف فارسی نیاز ندارد. هیچ زبان بزرگی با بیگانهکردن زبان دیگر بزرگ نشده است. پشتو میتواند رشد کند، ادبیاتش توسعه یابد، دانشگاه و رسانه داشته باشد و در کنار فارسی جایگاه شایسته خود را حفظ کند؛ بدون آنکه برای اثبات خود، زبان میلیونها شهروند دیگر را عقب براند.
اتفاقاً وقتی واژههایی ساخته یا تحمیل میشوند که بخش بزرگی از مردم با آنها ارتباط برقرار نمیکنند، نتیجه تقویت زبان نیست؛ نتیجه ایجاد فاصله میان دولت و جامعه است.
کابل شهری نیست که بتوان تاریخ و زبانش را با یک فرمان پاک کرد. فارسی در این شهر فقط زبان یک قوم نیست؛ زبان بخش بزرگی از زندگی شهری، ادبیات، تجارت، آموزش، رسانه و حافظه تاریخی افغانستان بوده است. همانگونه که پشتو نیز بخشی جداییناپذیر از تاریخ و فرهنگ این سرزمین است.
افغانستان وقتی افغانستان است که این زبانها در کنار یکدیگر دیده شوند، نه آنکه یکی برای اثبات قدرت دیگری عقب رانده شود.
مسئله امروز شاید یک تابلوی «عمومی شرطه مرور» باشد؛ اما فردا ممکن است نام یک خیابان، عنوان یک دانشگاه، نام یک کتاب، یک شاعر یا حتی واژهای باشد که نسلهای بعد دیگر در فضای عمومی کشور خود نبینند. قدرتها میآیند و میروند؛ اما زبان میماند.
طالبان اگر واقعاً به فرهنگ افغانستان باور دارند، باید بدانند که فرهنگ با حذف ساخته نمیشود. نمیتوان با پاککردن یک واژه، تاریخ آن واژه را نیز پاک کرد؛ نمیتوان با پایینآوردن یک تابلو، حافظه مردمی را که دههها و قرنها با آن زبان زندگی کردهاند از میان برد.