هرشبی روز میشود و هر روزی شب،اما با شب شدن و روز شدن بخشی از امیدواریهایم ازخود رنگ میبازند.چرا که هرلحظهای که میگذرد برای اینکه برنامههایم نقش عمل به خود بگیرند و امیدی تازهای در دلم نقش ببندد،باموانعهای جدی و جدیدی روبهرو میگردند.
از مخالفتهای ایدیولوژیک تا ناسازگاریهای مردم و روزگار.
همهای اینها موانعی اند که روند کار را کندتر و به نحوی مسدود میکند.
با فراغت ازدانشگاه یک سال میشود که زندگی را دردنج خانه سپری میکنم،هرچند درس و دانشگاه را به امیدواریهایی خوانده بودم که دگر تحقق آنها تقریباً ناممکن به نظر میرسد؛ چون در زمینههای که میخواستم تلاش کنم،فعالیت نمایم و زحمت بکشم و به آنها امیدوارم بودم دگر در آن زمینه تلاش و فعالیت کردن اجازه نیست.
امروزها به گذشتهها زیاد فکر میکنم،از فرصتهای به یاد میاورم که دگر از دست رفته اند.
هرچند باافسوس و ندامت از آنها یاد میکنم،اما میدانم که مفادی ندارد.
بعد از فراغت از مکتب،فرصتهایی زیادی به مهاجرت و بیرون شدن از کشور مانند دگران به من نیز مهیا بود،میتوانستم ایران بروم از طریق ایران میشد خودم را ترکیه و سپس به اروپا و جاهایی دگر بکشم. هرچند که راههای قاچاق مشکلات خودش را داشت و دارد اما قطعا نا ممکن نبود،مثل رفیقهایم که با وجود مشکلات اما،خودشان را درآنجاها رساندند. هرچند که به من نیز در آن وقتها به فراوانی اصرار میکردند که بیا برویم،اما من به آن خواستهها نه گفتم.چون برنامه داشتم و درس خواندن را رهگذری برای موفقیت و رسیدن به آن اهداف میدانستم و با این امید خودم را دلگرم درس و تحصیل نمودم،بدون اینکه محاسبه کرده باشم که آیندهای درس خواندن و تحصیل کردن نیز درافغانستان مبهم و حتا محکوم است.
حالا باوجود بیکاری های گسترده درکشور که اکثریت ما و شما از آن رنج میبریم و قطعاً درد و رنج مردم،باعث درد و اندوه من نیز است.اما،برخلاف مردم من زیادتر از بیکاری شکایت نمیبرم؛زیرا مخارج زندگی از کانال زمین داری،زراعت و دهقانی تقریبا فراهم است،اما رنج و اندوه من فراتر از بیکاری است.
زیرا زندگی تنها به خوردن و نوشیدن و خوابیدن خلاصه نمیشود.
زندگی نیازمند آزادی است،نیازمند فعالیت است، نیازمند مراودات اجتماعی و سیاسی است.اما درحال حاضر،همهای این ارزشها محکوم و حتا ناروا شمرده میشوند.
حالا وقتی که یک انسان نتواند در ساحهای تحصیل و مسلک خودش کار نماید و نگذارند کار بکند و کار را به دست آن نسپارند،بدون شک که دگر رنج میکشد و خودش را در تله احساس میکند.
و دگر اینکه آدم از این ناحیه نیز رنج میبرد که دگر ارزش و احترامی به درس و تحصیل نمانده است.
مردم چنان خسته از علم،ادبیات،تاریخ و دگر علوم انسانی که طراح پرسشگریهای بُکر و یافتن پاسخهای نوین به آن است،ایدولوژی زده شدهاند که هرسخنی خلاف و منتقدانه محکوم به بیدینی و لادینی و انحراف عقیده به نظر میرسد.
با این اوضاع،دگر چگونه میتواند آدم امیدوار باشد و احساس خستهگی،غربت و تنهایی نکند؟