بیستوپنج سال از روزی میگذرد که احمدشاه مسعود، فرمانده برجسته مخالف طالبان، در یک عملیات انتحاری در خواجهبهاءالدین تخار ترور شد؛ اما گذشت این همه سال نتوانسته است به پرسشهای پیرامون این حادثه پایان دهد. اصل ماجرا در ظاهر روشن است: دو مرد عرب که خود را خبرنگار معرفی کرده بودند، با تجهیزات فیلمبرداری به دیدار مسعود رفتند و بمبی را که در وسایل آنان جاسازی شده بود منفجر کردند. مسعود بر اثر جراحات ناشی از این انفجار جان باخت و تحقیقات بعدی ارتباط مهاجمان با شبکه القاعده را آشکار کرد. اما این تنها لایه نخست پرونده است. در پشت این واقعیت نسبتاً روشن، پرسشهای دیگری قرار دارد که هنوز پاسخ کامل و قانعکنندهای برای آنها در دسترس افکار عمومی نیست: چه کسانی این عملیات را طراحی کردند؟ مهاجمان چگونه توانستند از موانع امنیتی عبور کنند؟ چه کسانی زمینه سفر، اسناد جعلی و تجهیزات آنان را فراهم کردند؟ چگونه توانستند خود را به منطقه تحت کنترل مخالفان طالبان برسانند و سرانجام به مسعود دسترسی پیدا کنند؟ و مهمتر از همه، چرا با وجود تحقیقات متعدد در سالهای بعد، همه حلقههای این عملیات هیچگاه بهصورت شفاف در برابر افکار عمومی قرار نگرفت؟
تروری که تنها دو روز پیش از ۱۱ سپتامبر رخ داد
اهمیت ترور مسعود فقط به شخصیت او و جایگاهش در جنگ افغانستان محدود نمیشود. این حادثه در ۹ سپتامبر ۲۰۰۱ اتفاق افتاد؛ تنها دو روز پیش از حملات یازدهم سپتامبر در نیویورک و واشنگتن. همین فاصله زمانی کوتاه، ترور مسعود را در یکی از حساسترین مقاطع تاریخ معاصر جهان قرار داد. گزارش کمیسیون ۱۱ سپتامبر امریکا نشان میدهد که القاعده پیش از حملات امریکا برای ترور مسعود برنامهریزی کرده بود و میان اسامه بنلادن و طالبان نیز درباره مقابله با او هماهنگیهایی وجود داشت. در همان گزارش آمده است که طالبان انتظار داشتند پس از کشتهشدن مسعود، عملیات گستردهتری را علیه جبهه متحد آغاز کنند. به این ترتیب، ترور مسعود را نمیتوان حادثهای جدا از فضای سیاسی و امنیتی افغانستان در روزهای منتهی به ۱۱ سپتامبر دانست؛ این ترور در دل همان شبکهای اتفاق افتاد که چند روز بعد جهان را وارد مرحله تازهای از جنگ علیه تروریسم کرد.
این همزمانی تاریخی بعدها سبب شد که برخی تحلیلگران ترور مسعود را نوعی مقدمه برای تحولات پس از ۱۱ سپتامبر بدانند. مسعود یکی از مهمترین دشمنان طالبان و از مخالفان سرسخت حضور القاعده در افغانستان بود. حذف او میتوانست وضعیت نظامی جبهه متحد را در برابر طالبان تغییر دهد و در همان حال، یکی از مخالفان اصلی بنلادن را از صحنه خارج کند. از این منظر، ترور مسعود برای القاعده و طالبان هر دو اهمیت داشت؛ اما انگیزههای آنان لزوماً یکسان نبود. القاعده مسعود را دشمن خود میدانست و طالبان نیز او را مهمترین مانع نظامی برای تثبیت حاکمیت خود در بخش بزرگی از افغانستان تلقی میکردند.
چگونه دو مهاجم توانستند به مسعود نزدیک شوند؟
شاید مهمترین بخش حلنشده پرونده، نه شناسایی عاملان، بلکه توضیح چگونگی موفقیت عملیات باشد. در جنگ افغانستان، احمدشاه مسعود شخصیتی نبود که بهسادگی بتوان به او دسترسی پیدا کرد. او در سالهای جنگ بارها هدف عملیات و ترور قرار گرفته بود و بهخوبی میدانست که دشمنانش برای حذف او تلاش میکنند. با این حال، دو فرد خارجی توانستند با استفاده از پوشش خبرنگاری خود را به محل دیدار با او برسانند. آنان تجهیزات فیلمبرداری همراه داشتند و بمب در همان وسایل جاسازی شده بود. عملیات از این جهت نشان میدهد که طراحان آن فقط به انتخاب هدف فکر نکرده بودند؛ بلکه درباره شیوه نزدیکشدن به هدف، پوشش مناسب و ایجاد اعتماد نیز برنامهریزی کرده بودند.
گزارشهای منتشرشده پس از حادثه نشان داد که مهاجمان پیش از رسیدن به مسعود، تلاشهایی برای برقراری ارتباط با چهرههای جبهه متحد انجام داده بودند. یکی از گزارشهای واشنگتن پست در نوامبر ۲۰۰۱ حاکی از آن بود که مهاجمان در ابتدا در پی هدف قرار دادن شماری از رهبران جبهه متحد بودند و پس از آنکه به برخی از آنان دسترسی پیدا نکردند، تمرکز خود را بر مسعود گذاشتند. این روایت اگرچه تمام جزئیات عملیات را روشن نمیکند، اما یک نکته مهم را برجسته میسازد: مهاجمان برای رسیدن به هدف، صرفاً یک مسیر مستقیم را دنبال نکرده بودند و ظاهراً بخشی از عملیات آنان بر جمعآوری اطلاعات و یافتن راه نفوذ به ساختار رهبری مخالفان طالبان استوار بود.
در همینجا پرسشی مطرح میشود که هنوز پاسخ کاملاً روشنی ندارد: این دو نفر چگونه توانستند چنین اطلاعاتی به دست آورند؟ چه کسانی به آنان کمک کردند تا در منطقه رفتوآمد کنند؟ چه کسانی آنان را به افراد مورد نظر معرفی کردند؟ و آیا همه این مراحل صرفاً با استفاده از شبکههای القاعده انجام شد یا افرادی در داخل افغانستان نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، به آنها کمک کردند؟ این پرسشها بهمعنای اثبات وجود یک شبکه داخلی نیست، اما نشان میدهد که برای فهم کامل پرونده باید فراتر از دو عامل انتحاری رفت.
ردپای القاعده؛ حلقهای که از همه روشنتر است
در میان همه روایتهای مربوط به پرونده، ارتباط ترور با القاعده از مستندترین بخشهای ماجراست. هویت و پیشینه مهاجمان، ارتباط آنان با شبکههای افراطی و اطلاعاتی که پس از ۱۱ سپتامبر درباره ساختار القاعده به دست آمد، نشان میدهد که این عملیات در چارچوب فعالیتهای آن شبکه صورت گرفته است. یکی از مهاجمان با نام مستعار «عبدالستار» شناخته شد و تحقیقات اروپایی نیز توانست بخشی از مسیر ارتباطی او را روشن کند. گزارش مجله تایم در دسامبر ۲۰۰۱ نیز از شناسایی یکی از مهاجمان و بررسی ارتباطات او در اروپا خبر داده بود.
اما حتی اگر بپذیریم که القاعده طراح و مجری اصلی عملیات بوده است، باز هم پرونده تمام نمیشود. یک سازمان تروریستی برای اجرای چنین عملیاتی به شبکهای از افراد، پول، اسناد، تجهیزات و ارتباطات نیاز دارد. شناسایی رأس این شبکه به معنای شناختن تمام کسانی نیست که در پایینترین حلقههای آن فعالیت کردهاند. به همین دلیل، پرسش درباره شبکه پشتیبان عملیات همچنان اهمیت دارد؛ بهخصوص اینکه مهاجمان خارجی بودند و برای رسیدن به یک فرمانده افغان باید از محیطی عبور میکردند که تحت کنترل کامل القاعده قرار نداشت.
فرضیه همکاری داخلی؛ واقعیت یا گمانهزنی؟
همین ابهام، زمینهساز یکی از بحثبرانگیزترین فرضیههای پرونده شده است: احتمال وجود همکاری یا خیانت در داخل جبهه متحد. طرفداران این فرضیه میگویند ورود دو فرد خارجی با هویت جعلی و تجهیزات انفجاری به محیط نزدیک مسعود، بدون وجود نوعی تسهیل داخلی بسیار دشوار بوده است. برخی روایتها حتی از افرادی در اطراف مسعود نام بردهاند و مدعی شدهاند که تحقیقات خارجی در مقاطعی به این احتمال توجه داشته است.
اما در این زمینه باید محتاط بود. میان «پرسش درباره احتمال همکاری داخلی» و «اثبات خیانت یک فرد» فاصله بسیار زیادی وجود دارد. تاکنون سند عمومی و قطعیای منتشر نشده که بتوان بر اساس آن شخص مشخصی را بهعنوان همدست ترور معرفی کرد. بنابراین، طرح این فرضیه بهعنوان یک مسیر تحقیقاتی قابل فهم است، اما تبدیل آن به یک حکم تاریخی قطعی، بدون ارائه اسناد معتبر، درست نیست. اتفاقاً یکی از مشکلات پرونده همین است که در طول سالها، برخی فرضیهها آنقدر تکرار شدهاند که در ذهن افکار عمومی به واقعیت تبدیل شدهاند، در حالی که میان ادعا و سند همچنان فاصله وجود دارد.
پاکستان؛ متهم همیشگی پرونده
نام پاکستان نیز تقریباً در همه بحثهای مربوط به ترور مسعود دیده میشود. دلیل آن روشن است. طالبان در آن دوره روابط بسیار نزدیکی با پاکستان داشتند و حمایت اسلامآباد از طالبان یکی از واقعیتهای مهم سیاسی جنگ افغانستان بود. از سوی دیگر، حضور شبکههای افراطی در مناطق مرزی پاکستان و افغانستان و روابط پیچیده میان طالبان، القاعده و برخی محافل پاکستانی، سبب شد که هر عملیات بزرگ علیه مخالفان طالبان با پرسش درباره نقش پاکستان همراه شود.
با این حال، باید میان دو مسئله تفاوت گذاشت: اینکه پاکستان از طالبان حمایت میکرد، یک بحث تاریخی شناختهشده است؛ اما اینکه دولت پاکستان یا یک نهاد مشخص پاکستانی مستقیماً دستور ترور مسعود را صادر کرده باشد، ادعایی بسیار بزرگتر است و نیاز به اسناد مشخص دارد. بخشی از گزارشها و خاطراتی که در سالهای بعد درباره نقش پاکستان منتشر شدهاند، ارزش بررسی دارند، اما نمیتوان صرفاً بر اساس آنها مسئولیت مستقیم دولت پاکستان را اثباتشده دانست. در یک گزارش تحقیقی جدی، این تفاوت باید حفظ شود؛ زیرا در غیر این صورت، پرونده از تحقیق تاریخی به عرصه اتهامزنی سیاسی تبدیل میشود.
تحقیقات اسکاتلندیارد و پرسشهایی که باقی ماند
بخش دیگری از ماجرا به تحقیقات نهادهای خارجی، بهخصوص اسکاتلندیارد، مربوط میشود. پس از ترور، به دلیل ارتباط برخی افراد مرتبط با پرونده با اروپا و بریتانیا، تحقیقات خارجی نیز در مورد حادثه آغاز شد. گزارشهایی منتشر شده است که نشان میدهد مأموران بریتانیایی در مقطعی درباره این پرونده تحقیق کردند و با افرادی که اطلاعاتی درباره مسعود و مهاجمان داشتند گفتوگو کردند.
اما مشکل اینجاست که اسناد کامل این تحقیقات هیچگاه بهطور عمومی در دسترس قرار نگرفته است و بخش قابل توجهی از آنچه درباره نتایج تحقیقات اسکاتلندیارد گفته میشود، از طریق گزارشهای رسانهای و روایتهای افراد منتقل شده است.
این وضعیت، فضای زیادی برای گمانهزنی ایجاد کرده است. برخی معتقدند تحقیقات خارجی به سرنخهایی درباره افراد دیگری در اطراف مسعود دست یافته بود؛ برخی دیگر میگویند اطلاعات موجود برای ادامه پرونده کافی نبوده است. بدون دسترسی به اسناد اصلی، هیچیک از این دو روایت را نمیتوان بهصورت قطعی پذیرفت. اما یک واقعیت باقی میماند: پروندهای با چنین اهمیت تاریخی هنوز فاقد یک روایت عمومی کامل از تمام مراحل تحقیقات خارجی است و همین خلأ، خود به بخشی از مسئله تبدیل شده است.
چرا حکومتهای افغانستان پرونده را تا پایان دنبال نکردند؟
پس از سقوط طالبان و تشکیل حکومت جدید در کابل، انتظار میرفت ترور مسعود یکی از پروندههای مهمی باشد که دولت افغانستان با همکاری امریکا و سایر کشورهای غربی آن را دنبال کند. بسیاری از چهرههای نزدیک به مسعود در ساختار جدید قدرت حضور داشتند و برخی از آنان بعدها بهصراحت از حکومت به دلیل آنچه کوتاهی در پیگیری پرونده میدانستند، انتقاد کردند. درخواست تشکیل کمیسیون حقیقتیاب و حتی تحقیقات بینالمللی نیز در مقاطع مختلف مطرح شد.
اما اینجا نیز یک تناقض تاریخی وجود دارد. بسیاری از کسانی که بعدها از نبود تحقیقات جدی انتقاد کردند، خود در سالهای نخست نظام جدید در موقعیتهای مهم سیاسی قرار داشتند. بنابراین پرسش فقط متوجه یک حکومت یا یک رئیسجمهور نیست؛ باید از مجموعه نخبگان سیاسی افغانستان پرسید که چرا در بیست سال گذشته نتوانستند پرونده را به یک روند قضایی روشن تبدیل کنند. البته شرایط افغانستان پس از ۲۰۰۱ ساده نبود. جنگ با طالبان، اختلافات سیاسی داخلی، وابستگی شدید حکومت به حمایت خارجی و حساسیت روابط با پاکستان، همگی میتوانستند بر نحوه برخورد حکومت با چنین پروندهای تأثیر بگذارند.
آیا امریکا همه اطلاعات را منتشر کرده است؟
این شاید یکی از دشوارترین پرسشها باشد. امریکا پس از ۱۱ سپتامبر یکی از گستردهترین عملیاتهای اطلاعاتی و نظامی تاریخ معاصر را علیه القاعده آغاز کرد. بسیاری از اعضای این شبکه دستگیر شدند، اسناد و تجهیزات آنان به دست نیروهای امریکایی افتاد و حجم بزرگی از اطلاعات درباره ساختار القاعده و روابط آن با طالبان جمعآوری شد. بنابراین بعید به نظر میرسد که دستگاههای اطلاعاتی امریکا پس از ۱۱ سپتامبر هیچ اطلاعات جدیدی درباره ترور مسعود به دست نیاورده باشند. مسئله این است که چه مقدار از این اطلاعات در پروندههای عمومی منتشر شده و چه مقدار همچنان محرمانه باقی مانده است.
البته از این موضوع نیز نمیتوان نتیجه گرفت که امریکا عمداً حقیقت ترور مسعود را پنهان کرده است. اطلاعات استخباراتی معمولاً به دلایل امنیتی، حفاظت از منابع و روشهای جمعآوری اطلاعات منتشر نمیشود. اما در مورد پروندهای که تنها دو روز پیش از ۱۱ سپتامبر اتفاق افتاده، طبیعی است که انتظار برای انتشار اسناد بیشتر وجود داشته باشد. اگر روزی اسناد بیشتری درباره این پرونده از طبقهبندی محرمانه خارج شود، احتمالاً بسیاری از پرسشهایی که امروز بر اساس حدس و روایت مطرح میشوند، قابلیت بررسی دقیقتری پیدا خواهند کرد.
۲۵ سال بعد؛ چه چیزهایی را میدانیم؟
اگر بخواهیم از میان روایتهای فراوان تصویری منصفانه ارائه کنیم، باید چند موضوع را از یکدیگر جدا کنیم. میدانیم که مسعود در ۹ سپتامبر ۲۰۰۱ توسط دو مهاجم که در پوشش خبرنگار وارد محل دیدار شدند، ترور شد. میدانیم که این عملیات با القاعده ارتباط داشت و ترور او در روزهای پیش از ۱۱ سپتامبر در برنامههای این شبکه و طالبان جایگاه مهمی داشت. همچنین میدانیم که درباره مسیر ورود مهاجمان، شبکه پشتیبان آنان و برخی جزئیات امنیتی حادثه، تحقیقات و گزارشهای مختلفی منتشر شده است.
اما چیزهایی نیز وجود دارد که هنوز برای افکار عمومی روشن نیست: تمام شبکهای که عملیات را پشتیبانی کرد چه کسانی بودند؟ مهاجمان دقیقاً چگونه به منطقه رسیدند؟ چه کسانی درباره برنامه دیدار آنان با مسعود اطلاع داشتند؟ آیا در داخل جبهه متحد کسی آگاهانه به آنان کمک کرد؟ تحقیقات خارجی دقیقاً به چه نتایجی رسید؟ و آیا اطلاعاتی وجود دارد که دولتهای افغانستان یا کشورهای خارجی هیچگاه منتشر نکردهاند؟
این پرسشها را نباید با پاسخهای آماده پر کرد. تاریخ زمانی ارزش خود را حفظ میکند که میان سند و گمانهزنی تفاوت گذاشته شود. اگر مدرکی وجود دارد، باید منتشر و بررسی شود؛ اگر روایتی است، باید بهعنوان روایت معرفی شود؛ و اگر تنها یک احتمال است، نباید آن را به جای واقعیت تاریخی نشاند.
پروندهای که هنوز بسته نشده است
شاید بعد از ۲۵ سال دیگر سؤال اصلی این نباشد که «چه کسی احمدشاه مسعود را کشت؟» در سطح کلی، پاسخ این سؤال روشن است: عملیات توسط شبکه القاعده و عوامل آن انجام شد. پرسش تاریخی مهمتر این است که این عملیات دقیقاً چگونه طراحی و اجرا شد، چه کسانی در زنجیره پشتیبانی آن قرار داشتند، چه اطلاعاتی پیش و پس از ترور به دست آمد و چرا همه این اطلاعات هیچگاه در قالب یک پرونده جامع و قابل بررسی عمومی کنار هم قرار نگرفت؟
ترور مسعود تنها دو روز پیش از ۱۱ سپتامبر اتفاق افتاد و همین همزمانی آن را از یک پرونده عادی ترور سیاسی جدا میکند. مسعود یکی از دشمنان اصلی طالبان و القاعده بود؛ طالبان و القاعده در آن مقطع برای آینده افغانستان برنامه داشتند و چند روز بعد، حملات ۱۱ سپتامبر جهان را وارد دورهای کاملاً متفاوت کرد. در چنین شرایطی، ترور او بخشی از یک داستان بسیار بزرگتر است؛ داستانی که در آن افغانستان، القاعده، طالبان، پاکستان، امریکا و شبکههای امنیتی منطقهای و بینالمللی به یکدیگر گره خوردهاند.
به همین دلیل، شاید بازگشت به پرونده مسعود در بیستوپنجمین سالگرد ترورش نه برای بازتولید افسانهها و نه برای متهمکردن افراد بدون سند، بلکه برای طرح دوباره یک مطالبه ساده ضروری باشد: حقیقت باید از میان اسناد بیرون کشیده شود. اگر تحقیقات انجام شده است، نتایج آن باید تا جایی که ممکن است منتشر شود؛ اگر اسنادی هنوز محرمانه است، باید روشن شود که چرا؛ و اگر بخشهایی از پرونده هرگز بهدرستی تحقیق نشده، باید پذیرفت که پرونده هنوز کامل نشده است.
بیستوپنج سال پس از آن انفجار، عاملان اصلی ترور دیگر ناشناخته نیستند؛ اما تمام داستان ترور هنوز روشن نشده است. شاید همین فاصله میان «شناختن قاتل» و «شناختن همه حقیقت» است که باعث شده پرونده احمدشاه مسعود همچنان در حافظه سیاسی افغانستان زنده بماند.