۱۸ سنبله، سالروز شهادت آمر صاحب شهید، احمدشاه مسعود است؛ مردی از تبار شجاعت، دلیری، مبارزه و وطندوستی؛ مردی که بخش بزرگی از عمر خویش را در دفاع از کشور در برابر اشغال شوروی و تروریسم بینالمللی سپری کرد.
شاید در صد سال پسین تاریخ افغانستان، کمتر کسی را بتوان یافت که به اندازه احمدشاه مسعود توجه خبرنگاران، نویسندگان، عکاسان و مستندسازان خارجی را به خود جلب کرده باشد. درباره او کتابها نوشته شده، مستندها ساخته شده و خاطرات بسیاری از دیدار با او به رشته تحریر درآمده است.
از مستندسازان ایرانی و عکاسان و خبرنگاران ژاپنی گرفته تا نویسندگان فرانسوی و انگلیسی و حتی چهرههایی از آمریکای لاتین و مبارزان جهان عرب، هرکدام به نحوی درباره شخصیت و کارنامه مبارزاتی او نوشتهاند. در بسیاری از این آثار، مسعود بهخاطر نظم و انضباط، شجاعت و دلیری، وطندوستی، خداجویی، اخلاق، تدبیر و نبوغ نظامی و سیاسی، با چهرههای استثنایی تاریخ مقایسه شده است.
یکی او را «شیر پنجشیر» خوانده و دیگری «ناپلئون افغانستان»؛ یکی با چهگوارا مقایسهاش کرده و دیگری با عمر مختار، مبارز نامدار جنبشهای ضداستعماری، که «شیر صحرا» لقب گرفته بود.
شاعری او را «آخرین چریک روی زمین» و «آبروی خاک» نامیده است. سید حسین نصر، فیلسوف ایرانی، درباره او گفته است که مسعود توانسته بود عنصر «جهاد» را با جوانمردی درآمیزد. مایکل بری از مردی سخن گفته که میجنگید، اما از دشمن نفرت نداشت. عبدالله عزام نیز بر برخی دیگر از ویژگیهای شخصیتی او انگشت گذاشته است. حتی ذبیحالله مجاهد، سخنگوی طالبان، که زمانی در اسارت نیروهای مسعود بوده، از برخورد نیک او با اسیران یاد کرده است.
وقتی آدمی مسعود را در لابهلای کتابها، خاطرات و روایتهای نویسندگان و خبرنگاران خارجی جستوجو میکند، با تصویری کموبیش متفاوت از آنچه امروز در ذهن بسیاری ساخته شده است، روبهرو میشود: فرماندهای منضبط، مبارزی شجاع، سیاستمداری دوراندیش و انسانی که در سختترین میدانهای جنگ نیز برای اخلاق و کرامت انسانی جایگاهی قائل بود.
اما در سوی دیگر، کسانی قرار دارند که ظاهراً خود را پیرو احمدشاه مسعود میدانند؛ کسانی که متأسفانه در دو دهه گذشته، تصویری نهچندان خوشایند از مکتب مسعود ارائه کردند.
یکسو، هر سال در ۱۸ سنبله در خیمه لویهجرگه گردهم میآمدند و از وفاداری خود به احمدشاه مسعود سخن میگفتند؛ اما فردای همان روز، در ادارات دولتی تحت امرشان، انواع فساد و سوءاستفاده از قدرت را مرتکب میشدند.
از سادهزیستی مسعود میگفتند، اما خود با قطاری از لوکسترین موترها به مراسم میآمدند؛ از مردمداری او سخن میگفتند، اما میان خود و مردم دیوارهای بلند کشیده بودند؛ و از مکتب مسعود دم میزدند، بیآنکه بسیاری از ابتداییترین اصول اخلاقی و سیاسی آن مکتب را در رفتار خود بازتاب دهند.
از اینها که بگذریم، شماری از جوانانی که خود را پیرو احمدشاه مسعود میدانستند نیز در روز ۱۸ سنبله، با راهاندازی کاروانهای مسلح، شلیک گلوله و ایجاد مزاحمت برای شهروندان، به جای بزرگداشت مسعود، برای مردم شهر وحشت میآفریدند.
تصویر احمدشاه مسعود را بر موترهای خود میزدند، اما رفتارشان با مردم کابل، بیشتر به یادآور راکتپراکنیهای حکمتیار بود تا اخلاق و جوانمردیای که از مسعود روایت شده است.
این تناقض دردناک، بهجای آنکه مسعود را به نسلهای جدید معرفی کند، گاهی چنان تصویری از او ساخت که حتی شماری از مردم، بهجای تفکیک میان مسعود و مدعیان پیروی از او، زبان به بدگویی از خود او گشودند.
این همان چیزی است که میتوان نامش را «دفاع بد» گذاشت؛ دفاعی که از خود حمله ویرانگرتر است.
بدترین مدافعان یک مکتب، کسانیاند که با نام آن مکتب برخلاف ارزشهایش رفتار میکنند. اگر مسعود نماد سادهزیستی بود، نمایش تجمل به نام او دفاع از مسعود نیست. اگر او به جوانمردی و اخلاق شهرت داشت، آزار مردم به نام او ترویج مکتب او نیست. و اگر او برای افغانستان میجنگید، ایجاد نفرت و وحشت میان مردم افغانستان نمیتواند میراثداری از او باشد.
از این منظر، میتوان گفت احمدشاه مسعود در ۱۸ سنبله دوبار شهید شد: یکبار به دست تروریستان وابسته به القاعده؛ و بار دوم به دست برخی از مدعیان پیروی از خودش، در مراسمهایی که قرار بود یاد و نام او را زنده نگه دارند.
تروریستان، او را در ۱۸ سنبله با انفجار و فریب به شهادت رساندند؛ اما برخی مدعیان پیروی از او، هر سال در همین روز، با رفتارهای خود به آبرو، اعتبار و میراث سیاسی و اخلاقی او آسیب زدند.
این در حالی است که ما برای پاسداشت واقعی مسعود، به کاروانهای موتر و شلیک گلوله نیاز نداشتیم، بلکه عمده نیاز ما ویژگیهای شخصیتی او بود: اخلاق، سادهزیستی، شجاعت، انضباط، وطندوستی، جوانمردی و احترام به انسان.
مسعود را نمیتوان با عکسهایش زنده نگه داشت؛ بلکه با الگوگیری از رفتارش میتوان او را زنده نگه داشت.
و چه تلخ است که گاهی، دشمنان یک انسان تنها یکبار او را میکشند؛ اما بدترین دوستانش میتوانند هر سال، در سالروز مرگش، دوباره او را بکشند.