سخنی به نقل از یکی از مقامهای طالبان منتشر شده است که در شریعت الهی «عقل، مطالعه و تحقیق جایی ندارد» و خلاصه قرآن در «بکن و نکن» است. اگر این سخن دقیقن با همین معنا بیان شده باشد، نمیتوان آن را صرفن یک اظهارنظر ساده دانست و از کنار آن بهسادگی گذشت. چون، این گفته پرسش مهمی را درباره چگونگی فهم دین مطرح میکند؛ اگر عقل و تحقیق در شریعت هیچ جایگاهی ندارند، پس با قرنها تلاش علمی مسلمانان برای تفسیر، اجتهاد و استنباط چه کنیم؟ چگونه میتوان میراثی را که فقها با بحث، استدلال و تحقیق ساختهاند، نادیده گرفت و در عین حال خود را ادامهدهنده همان سنت دانست؟ در این گفته، مسٲله فقط جایگاه عقل نیست؛ مسٲله این است که انسان چگونه باید سخن خداوند و پیامبر را بفهمد و چگونه میتواند احکام را از متون دینی استخراج و بر مسائل جدید تطبیق کند.
قرآن انسان را موجودی نمیداند که تنها باید فرمان بشنود و بدون فهم آن را اجرا کند. در قرآن بارها انسان به تعقل، تفکر، تدبر و عبرتآموزی دعوت شده است. انسان تشویق میشود که در آفرینش بیندیشد، از سرگذشت ملتها عبرت بگیرد و درباره آنچه میشنود تأمل کند. اگر عقل هیچ نقشی در زندگی دینی انسان نداشت، این همه تأکید بر اندیشیدن چه معنایی پیدا میکرد؟ وقتی انسان به تدبر در قرآن دعوت میشود، طبیعی است که این تدبر بدون فهم و اندیشه امکانپذیر نیست. همچنین وقتی انسان از پیروی بدون علم و آگاهی منع میشود، مطالعه و تحقیق بخش از مسیر رسیدن به شناخت خواهد بود. بنابراین، نمیتوان از یک سو انسان را به تفکر و فهم دعوت کرد و از سوی دیگر هرگونه استفاده از عقل را در فهم دین بیاعتبار دانست.
حتی یک حکم ساده دینی نیز برای اجرا نیازمند فهم است. انسان باید بداند حکم درباره چه موضوعی است، مخاطب آن چه کسی است، شرایط اجرای آن چیست و آیا وضعیت موجود مصداق همان موضوعی است که حکم درباره آن صادر شده است یا خیر. در فقه، این مسٲله پیچیدهتر میشود. فقیه باید تشخیص دهد که یک عبارت عام است یا خاص، مطلق است یا مقید، حکم آن قطعی است یا ظنی و یک روایت از نظر سند و دلالت چه جایگاهی دارد. اگر دو روایت ظاهراً با یکدیگر تعارض داشته باشند، باید راهی برای جمع میان آنها یا ترجیح یکی بر دیگری پیدا شود. تمام این مراحل نیازمند دانش، تحلیل و استدلال است. بنابراین، حذف عقل از فهم شریعت در عمل به معنای دشوار کردن فهم بسیاری از احکام است.
اگر عقل و تحقیق در شریعت جایی ندارند، یکی از پرسشهای جدی این است که با امام ابوحنیفه “رح” و میراث فقهی او چه کنیم؟ مکتب حنفی که قرنهاست در بخش بزرگی از جهان اسلام پیرو دارد، بر اجتهاد و استدلال فقهی تکیه کرده است. قیاس و استحسان از جمله روشهایی هستند که در این مکتب برای پاسخگویی به مسائل مختلف مورد استفاده قرار گرفتهاند. فقیه با استفاده از قیاس، میان یک مسٲله جدید و مسٲلهی که حکم آن در منابع مشخص است ارتباط برقرار میکند و علت حکم را مورد توجه قرار میدهد. این فرایند بدون فهم، مقایسه و استدلال ممکن نیست. اگر عقل را از اجتهاد حذف کنیم، پس بسیاری از روشهای استنباط فقهی چه معنایی خواهند داشت؟ آیا باید میراث امام ابوحنیفه و دیگر فقهای بزرگ را کنار بگذاریم و بگوییم این همه تلاش علمی بیفایده بوده است؟
البته استفاده از عقل به معنای این نیست که هر فرد بتواند بدون دانش و تخصص، حکم دینی صادر کند. میان عقلورزی و برداشت شخصی تفاوت وجود دارد. اجتهاد یک کار علمی است و به دانش قرآن، حدیث، زبان، اصول فقه و روش استنباط نیاز دارد. کسی نمیتواند صرفن به دلیل اینکه یک برداشت را درست میداند، آن را حکم قطعی خداوند معرفی کند. عقل در اینجا ابزار فهم و بررسی است، نه جایگزین وحی. بنابراین، دفاع از عقل به معنای آزاد گذاشتن افراد برای ساختن دین مطابق میل خود نیست؛ بلکه به معنای پذیرفتن این واقعیت است که انسان برای فهم متون دینی، ناگزیر از استفاده از تواناییهای ذهنی و علمی خود است.
از سوی دیگر، عقل تنها منبع شناخت در اسلام نیست و قرار نیست جای وحی را بگیرد. عقل و وحی دو موضوع متعارض نیستند که یکی باید حذف شود تا دیگری باقی بماند. انسان با عقل خود درباره بسیاری از مسائل میاندیشد، اما در امور غیبی و موضوعاتی که عقل بهتنهایی توان رسیدن به آنها را ندارد، به وحی نیازمند است. بنابراین، سخن درست این نیست که عقل باید جای وحی را بگیرد؛ بلکه باید گفت عقل یکی از ابزارهای مهم برای فهم وحی است. حتی فهم یک واژه، تشخیص ارتباط میان جملات، شناخت زمینه یک سخن و تطبیق یک حکم بر یک مسٲله جدید، بدون فهم و تحلیل انسانی ممکن نیست.
میراث فقه اسلامی نیز نتیجه همین تلاش مستمر برای فهم و استنباط است.
فقها درباره مسائل مختلف اختلاف نظر داشتهاند و همین اختلافها باعث شکلگیری مکاتب و دیدگاههای گوناگون فقهی شده است. اختلاف میان فقها به این معنا نیست که همه دیدگاهها الزامن درستاند، اما نشان میدهد که فهم متون دینی همیشه یک فرایند ساده و یکبعدی نبوده است. اگر عقل، تحقیق و اجتهاد هیچ جایگاهی نداشت، اساساً این حجم گسترده از آثار فقهی، اصولی و تفسیری چگونه پدید میآمد؟ تاریخ اسلام نشان میدهد که مسلمانان برای فهم دین پرسیدهاند، بحث کردهاند، استدلال کردهاند و گاهی به نتایج متفاوت رسیدهاند.
مشکل زمانی آغاز میشود که یک برداشت انسانی از دین، عین حقیقت مطلق معرفی شود و هرگونه پرسش درباره آن مخالفت با شریعت تلقی گردد. میان «حکم خداوند» و «برداشت انسان از حکم خداوند» تفاوت وجود دارد. انسان معصوم نیست و ممکن است در فهم خود از یک متن دینی دچار خطا شود. به همین دلیل، علم، اجتهاد، نقد و گفتوگو در سنت علمی اسلام اهمیت داشته است. وقتی پرسش ممنوع شود، نقد نیز دشوار میشود؛ وقتی نقد از میان برود، امکان اصلاح خطا کاهش مییابد و در نهایت ممکن است یک برداشت انسانی، عنوان حکم قطعی الهی پیدا کند.
از اینرو، مسٲله فقط این نیست که عقل چه جایگاهی در شریعت دارد؛ مسٲله این است که چه کسی حق دارد برداشت خود از شریعت را نهایی و غیرقابل پرسش اعلام کند. اگر یک گروه سیاسی بتواند برداشت خود را از دین معیار مطلق قرار دهد و هر نقدی را رد کند، دین از حوزه فهم و گفتوگوی علمی وارد حوزه قدرت میشود. در چنین شرایطی، مخالفت با یک تصمیم سیاسی میتواند مخالفت با دین معرفی شود و پرسش علمی نیز بهعنوان مخالفت با شریعت کنار گذاشته شود. این وضعیت نه به رشد فهم دینی کمک میکند و نه زمینه اصلاح خطا را باقی میگذارد.
بنابراین، اگر عقل در شریعت هیچ جایی ندارد، پرسش ساده اما جدی این است که ما با میراث چندین قرن اجتهاد اسلامی چه کنیم؟ با امام ابوحنیفه، اصول فقه، قیاس، استحسان، تفسیر و همه تلاشهای علمی مسلمانان چه کنیم؟ نمیتوان این میراث را نادیده گرفت و در عین حال از سنت علمی اسلام سخن گفت. عقل جایگزین وحی نیست، اما فهم وحی بدون عقل، دانش و تحقیق نیز ممکن نیست. آنچه باید کنار گذاشته شود، نه عقل و پرسشگری، بلکه برداشتهای سطحی و جزماندیشانهی است که فهم انسانی خود را به جای حقیقت مطلق مینشانند.