۲۸ اسد، سالروز استقلال افغانستان، هر سال فرصتی است برای بازاندیشی در تاریخ معاصر این کشور؛ تاریخی که یکی از مهمترین فصلهای آن به تلاشهای اصلاحگرایانه و تجددخواهانهی امانالله خان بازمیگردد.
در بحثهای عمومی، افغانستان و جاپان گاهی با یکدیگر مقایسه میشوند و این پرسش مطرح میشود که چرا جاپان توانست مسیر مدرنشدن را طی کند، اما افغانستان در همان دوره نتوانست تجربهی مشابهی را رقم بزند. البته این مقایسه زمانی معنا پیدا میکند که از یک تصور نادرست آغاز نکنیم: اینکه افغانستان و جاپان در یک زمان مستقل شدهاند. چنین برداشتی از تاریخ استقلال دو کشور دقیق نیست. مسئلهی اصلی نیز اساساً «همزمانی استقلال» نیست؛ بلکه تفاوت در شیوهی مواجههی دو جامعه با جهان جدید، دانش و فناوری غربی و ضرورت اصلاحات سیاسی و اجتماعی است.
در این نوشته قصد ندارم تاریخ استقلال افغانستان یا اصلاحات میجی را بهطور مفصل بررسی کنم. بحث من محدودتر است: چرا دو پروژهی تجددخواهی در افغانستان و جاپان، با وجود آنکه هر دو از ضرورت نوسازی آگاه بودند و از جهان غرب تأثیر پذیرفتند، سرنوشتهای متفاوتی پیدا کردند؟
پاسخ را میتوان در یک تفاوت مهم جستوجو کرد: مدرنشدن الزاماً به معنای غربیشدن نیست.
امانالله خان و وسوسهی غربیشدن
اصلاحات امانی را باید در متن تاریخی زمانهی آن فهمید. افغانستان پس از استقلال خارجی، با دولتی ضعیف، جامعهای عمدتاً روستایی، ساختارهای سنتی قدرت و نهادهای محدود اداری و آموزشی روبهرو بود. امانالله خان میخواست این کشور را به یک دولت مدرن تبدیل کند و برای این کار مجموعهای از اصلاحات سیاسی، حقوقی، آموزشی، اداری و اجتماعی را آغاز کرد.
بخش مهمی از این اصلاحات از تجربههای بیرونی، بهویژه ترکیهی پس از فروپاشی عثمانی، تأثیر پذیرفته بود. در فضای فکری آن زمان، کمالیسم یکی از الگوهای مهم نوسازی برای برخی دولتهای مسلمان بود. در این الگو، غرب و مدرنیته تا حد زیادی در هم تنیده میشدند؛ گویی برای رسیدن به مدرنیته باید صورتهای اجتماعی، فرهنگی و حتی سبک زندگی غربی را نیز پذیرفت.
ترنر دربارهی برنامهی مصطفی کمال مینویسد که مدل مورد اقتباس او اروپا بود و پروژهی او نوعی تقلید آگاهانه از الگوهای اروپایی به شمار میرفت. در چنین چارچوبی، یک خطای نظری بهوجود میآید: غربیشدن با مدرنشدن یکی گرفته میشود.
به نظر میرسد بخشی از مشکل پروژهی امانی نیز در همینجا نهفته بود.
امانالله خان میخواست جامعهای سنتی را با سرعتی زیاد وارد نظم جدید کند؛ اما میان «نهادهای مدرن» و «صورتهای فرهنگی مدرن» تفکیک کافی صورت نگرفت. ایجاد دولت مدرن، آموزش نوین، ارتش منظم، نظام حقوقی جدید و ادارهی مدرن، الزاماً به معنای تغییر سریع پوشش، سبک زندگی، مناسبات خانوادگی و دیگر عناصر فرهنگی جامعه نیست.
حتی اگر هدف اصلاحگر درست باشد، سرعت اصلاحات، ظرفیت دولت و میزان آمادگی اجتماعی میتوانند سرنوشت آن را تعیین کنند.
از همین منظر، توصیهای که به نقل از مصطفی کمال به امانالله خان شده است، معنادار است. گفته شده است که اتاترک به او توصیه کرده بود شتاب نکند و پیش از اجرای اصلاحات گسترده، ارتش و ظرفیتهای دولتی افغانستان را تقویت کند. فارغ از میزان صحت جزئیات این روایت، اصل مسئله قابل تأمل است: اصلاحات زمانی پایدار میشوند که دولت توان اجرای آنها و جامعه ظرفیت جذب آنها را داشته باشد.
امانالله خان در افغانستان با دولتی مواجه بود که هنوز بخش بزرگی از جامعه را بهطور مستقیم در اختیار نداشت. جامعهی روستایی، شبکههای قدرت محلی، نفوذ روحانیون و رهبران قبایل، ضعف نظام آموزشی و اداری و بیاعتمادی تاریخی نسبت به دولت مرکزی، همه موانعی جدی در برابر اصلاحات سریع بودند.
در چنین شرایطی، بخشی از اصلاحات امانی به جای آنکه بهتدریج به خواست اجتماعی تبدیل شود، از بالا و با سرعت زیاد اعمال شد. نتیجه، شکلگیری مقاومتهای گسترده و در نهایت سقوط نظام امانی بود.
بنابراین، شکست امانالله خان را نمیتوان فقط به «ضدیت مردم با مدرنیته» یا «توطئهی روحانیون» فروکاست. چنین توضیحی بیش از حد سادهانگارانه است. مسئله، نسبت پیچیدهی میان ایدهی اصلاح، ظرفیت دولت، ساختار اجتماعی، سرعت تغییر و شیوهی انتقال مدرنیته بود.
جاپان؛ مدرنشدن بدون تسلیمشدن به غرب
جاپان اما مسیر متفاوتی را طی کرد.
نقطهی عطف مهم در تاریخ مدرن جاپان، ورود کشتیهای امریکایی به فرماندهی دریادار متیو پری در سال ۱۸۵۳ و سپس گشایش اجباری بنادر جاپان بود. این رویداد ژاپنیها را با یک پرسش حیاتی مواجه کرد: چگونه میتوان در برابر قدرتهای صنعتی غرب ایستاد و از تبدیلشدن به کشوری وابسته جلوگیری کرد؟
چین برای ژاپنیها یک هشدار بزرگ بود. امپراتوری چین در قرن نوزدهم زیر فشار قدرتهای غربی قرار گرفته و بخشهایی از حاکمیت و استقلال خود را از دست داده بود. ژاپنیها دریافتند که اگر نتوانند خود را نوسازی کنند، ممکن است سرنوشت مشابهی در انتظارشان باشد.
اما واکنش جاپان یکسره تقلیدی نبود.
در دورهی میجی، هیئتهای ژاپنی به کشورهای غربی رفتند و نظامهای آموزشی، اداری، نظامی، حقوقی و صنعتی آن کشورها را مطالعه کردند. آنها از غرب فناوری و دانش گرفتند، اما قرار نبود جاپان به نسخهای از بریتانیا، فرانسه یا ایالات متحده تبدیل شود.
این تفاوت بسیار مهم است.
ژاپنیها به جای اینکه بپرسند «چگونه غربی شویم؟»، بیشتر میپرسیدند: «چه چیزی در غرب باعث قدرت و پیشرفت آن شده است و چگونه میتوانیم آن را برای نیازهای خودمان به کار بگیریم؟»
به همین دلیل، جاپان فناوری غربی را اقتباس کرد، ارتش مدرن ساخت، نظام آموزشی جدید ایجاد کرد، راهآهن و صنایع مدرن را توسعه داد و ساختار دولت را دگرگون کرد؛ اما در عین حال کوشید هویت تاریخی و فرهنگی خود را حفظ کند.
البته این روند را نیز نباید رمانتیک کرد. مدرنیزاسیون میجی صرفاً یک پروژهی آرام و انتخابگرایانه نبود؛ با تمرکز شدید قدرت، نظام امپراتوری، نظامیگری و هزینههای اجتماعی سنگین نیز همراه شد. اما نکتهی مهم این است که جاپان توانست فناوری و نهادهای مدرن را از زمینهی فرهنگی و تاریخی خود جدا کند و آنها را برای پروژهی ملی خود به کار گیرد.
این همان چیزی است که میتوان «مدرنیتهی بومی» یا دقیقتر، مدرنیتهی چندگانه نامید.
مدرنیته یک نسخهی واحد ندارد
یکی از خطاهای رایج در فهم تاریخ مدرن این است که تصور کنیم یک مسیر واحد به نام «مدرنیته» وجود دارد و همهی جوامع باید همان مسیر را طی کنند.
اما تجربهی تاریخی نشان میدهد که مدرنیته میتواند شکلهای متفاوتی داشته باشد.
مدرنشدن میتواند به معنای ایجاد دولت کارآمد، گسترش آموزش، توسعهی علم و فناوری، حاکمیت قانون، ایجاد نهادهای اداری، صنعتیشدن و افزایش ظرفیت جامعه برای حل مسائل جدید باشد؛ اما هیچیک از اینها الزاماً به معنای کنارگذاشتن همهی عناصر فرهنگی گذشته نیست.
غرب یکی از خاستگاههای مهم مدرنیتهی جدید است، اما غرب مالک انحصاری مدرنیته نیست.
ژاپن این نکته را در عمل نشان داد. آنها از غرب آموختند، اما غرب را کپی نکردند. فناوری را گرفتند، نهادها را مطالعه کردند، دانش علمی را اقتباس کردند و در مواردی ساختارهای سیاسی و نظامی را نیز از تجربههای خارجی الهام گرفتند؛ اما همهی این عناصر را در چارچوب پروژهی ملی خود بازسازی کردند.
در این معنا، مدرنشدن نه «کپیکردن»، بلکه یادگرفتن و بازآفرینیکردن است.
چرا اصلاحات امانی دوام نیاورد؟
با این توضیح، شکست پروژهی امانی را نیز باید دقیقتر فهمید.
نخست، دولت افغانستان در آن زمان ظرفیت محدودی برای اجرای اصلاحات گسترده داشت.
دوم، اصلاحات با سرعتی بیش از ظرفیت اجتماعی کشور پیش رفت.
سوم، بخشی از اصلاحات از بالا و بدون ایجاد اجماع اجتماعی کافی اعمال شد.
چهارم، امانالله خان در برخی موارد میان نوسازی نهادها و تغییر سریع سبک زندگی تفاوت کافی نگذاشت.
و پنجم، اصلاحات در جامعهای اجرا میشد که هنوز نهادهای آموزشی، اقتصادی و مدنی لازم برای پشتیبانی از یک دولت مدرن در آن شکل نگرفته بود.
بنابراین، شکست اصلاحات امانی را نباید شکست اصل «تجدد» دانست. این نکته بسیار مهم است.
آنچه شکست خورد، لزوماً ایدهی مدرنشدن افغانستان نبود؛ بلکه یک شیوهی خاص از مدرنسازی بود.
اگر این تفکیک را نادیده بگیریم، ممکن است به یک نتیجهی خطرناک برسیم: اینکه جامعهی افغانستان اساساً با مدرنیته ناسازگار است. تجربهی تاریخی افغانستان چنین نتیجهای را اثبات نمیکند.
مشکل شاید نه در اصل مدرنیته، بلکه در چگونگی ساختن مدرنیته باشد.
از امانالله چه میتوان آموخت؟
درس امانالله خان برای افغانستان امروز نیز فقط این نیست که «اصلاحات سریع خطرناک است». درس عمیقتر این است که هیچ پروژهی اصلاحی بدون نهاد، ظرفیت دولت، آموزش، اجماع اجتماعی و فهم درست از زمینهی فرهنگی نمیتواند پایدار بماند.
اصلاحات اگر صرفاً از بالا تحمیل شود، ممکن است با مقاومت مواجه شود؛ اما اگر از طریق آموزش، نهادسازی، گفتوگو و ایجاد فرصتهای واقعی برای مردم پیش برود، میتواند به بخشی از زندگی اجتماعی تبدیل شود.
از سوی دیگر، حفظ فرهنگ نیز نباید بهانهای برای حفظ جهل، استبداد و عقبماندگی باشد.
اینکه جامعهای فرهنگ خود را حفظ کند، به این معنا نیست که باید در برابر علم، فناوری، آزادی، آموزش و نهادهای مدرن مقاومت کند. همانگونه که پذیرش علم و فناوری مدرن نیز به معنای نفی همهی سنتهای فرهنگی نیست.
مسئله، یافتن تعادل میان تداوم فرهنگی و تغییر نهادی است.
سخن آخر
امانالله خان را نه باید قدیس اصلاحات دانست و نه عامل همهی شکستهای افغانستان. او یکی از نخستین رهبران افغانستان بود که بهطور جدی کوشید کشور را از وضعیت سنتی به سوی دولت مدرن حرکت دهد. اهمیت تاریخی او نیز دقیقاً در همین تلاش است.
اما تجربهی او نشان میدهد که نوسازی فقط با ارادهی یک حاکم ممکن نیست.
در سوی دیگر، تجربهی جاپان نشان میدهد که یک جامعه میتواند از جهان بیرون بیاموزد، فناوری و دانش وارد کند، نهادهای خود را دگرگون سازد و در عین حال به یک نسخهی بدل از جامعهی دیگری تبدیل نشود.
شاید مهمترین درس این دو تجربه برای افغانستان این باشد:
ما برای مدرنشدن مجبور نیستیم غربی شویم؛ اما برای حفظ سنت نیز مجبور نیستیم با مدرنیته دشمنی کنیم.
افغانستان به جای انتخاب میان «غربیشدن» و «سنتگرایی»، به راه سومی نیاز دارد: ساختن مدرنیتهای که با واقعیتهای تاریخی و فرهنگی خودش سازگار باشد؛ مدرنیتهای که در آن علم و سنت، دولت مدرن و هویت فرهنگی، توسعه و آزادی، در تقابل ذاتی با یکدیگر قرار نگیرند.
مدرنیته اگر قرار است در افغانستان ماندگار شود، باید وارداتی نباشد؛ باید آموخته شود، فهمیده شود و در درون جامعه بازسازی شود.
و شاید همینجا بتوان تفاوت میان دو پروژه را خلاصه کرد:
امانالله خان میخواست افغانستان را مدرن کند؛ اما جاپان کوشید مدرنیته را به بخشی از پروژهی ملی خودش تبدیل کند.
درس تاریخ شاید همین باشد:
ملتها زمانی مدرن میشوند که مدرنیته را کپی نکنند؛ بلکه آن را از آنِ خود کنند.