احمدشاه مسعود در حافظه سیاسی و تاریخی افغانستان بیشتر با نامهایی چون «شیر پنجشیر»، «فرمانده مقاومت»، «قهرمان ملی» و فرمانده جهاد و مقاومت در برابر ارتش شوروی و طالبان شناخته میشود. این تصویر، بخشی از واقعیت زندگی اوست؛ اما تمام آن نیست.
مسعود در نزدیک به سه دهه فعالیت سیاسی و نظامی، تنها فرمانده یک جبهه جنگ نبود. او در مقاطع مختلف با مسئله سازماندهی نیروها، ایجاد مشروعیت، اداره مناطق تحت کنترل، مذاکره با رقبای سیاسی، ایجاد ائتلاف، ارتباط با بازیگران خارجی و سرانجام یافتن یک راهحل سیاسی برای جنگ افغانستان روبهرو بود.
از همینجا میتوان پرسش متفاوتی را مطرح کرد:
اگر احمدشاه مسعود را نه صرفاً با معیارهای جنگ و فرماندهی نظامی، بلکه با معیارهای علم نوین رهبری بررسی کنیم، چه تصویری از او به دست میآید؟
این پرسش به معنای آن نیست که یک شخصیت تاریخی را بهزور در یکی از مدلهای جدید مدیریت قرار دهیم. علم رهبری امروز مدلهای مختلفی دارد و یک رهبر ممکن است همزمان ویژگیهایی از چند مدل را نشان دهد. بنابراین، هدف این نوشته نه اثبات یک عنوان مشخص برای مسعود، بلکه بررسی این است که رفتار و عملکرد او تا چه اندازه با برخی از مهمترین مؤلفههای رهبری معاصر قابل مقایسه است.
رهبری؛ فراتر از قدرت و فرماندهی
در ادبیات معاصر رهبری، رهبر صرفاً کسی نیست که در رأس یک ساختار قرار دارد و فرمان صادر میکند. پیتر نورثهاوس رهبری را فرایندی میداند که طی آن یک فرد بر گروهی از افراد تأثیر میگذارد تا به هدفی مشترک دست یابند.
در چنین تعریفی، قدرت رسمی تنها یکی از منابع نفوذ است. اعتماد، ارتباط، ایجاد چشمانداز، سازماندهی، تصمیمگیری، انگیزهبخشی و توانایی ایجاد حرکت جمعی نیز اهمیت دارند.
اگر این معیارها را در مورد مسعود به کار ببریم، نخستین نکتهای که جلب توجه میکند این است که نفوذ او تنها از موقعیت نظامیاش سرچشمه نمیگرفت. او توانست در بخشهایی از افغانستان شبکهای از فرماندهان، نیروهای اجتماعی و ساختارهای محلی را گرد هم آورد و در مقاطع مختلف، قدرت نظامی را با ابزارهای سیاسی و اجتماعی پیوند بزند.
همین ویژگی است که مطالعه مسعود را از مطالعه یک فرمانده جنگی جدا میکند.
کاریزما؛ قدرتی که از شخصیت سرچشمه میگیرد
یکی از برجستهترین ویژگیهای رهبری مسعود، نفوذ شخصی او بود. در شرایطی که افغانستان فاقد یک دولت مرکزی قدرتمند و باثبات بود، اعتماد به یک فرمانده نمیتوانست تنها بر اساس مقام رسمی شکل بگیرد.
مسعود از این نظر ویژگیهایی داشت که در ادبیات رهبری کاریزماتیک مورد توجه قرار میگیرد: اعتمادبهنفس، حضور شخصی، تحمل شرایط دشوار و توانایی ایجاد وفاداری در میان بخشی از نیروهایش.
اما کاریزما شمشیری دو لبه است. از یک طرف میتواند در شرایط بحرانی انسجام ایجاد کند و از طرف دیگر، اگر به نهاد تبدیل نشود، ساختار را به شخصیت رهبر وابسته میکند.
اینجاست که یک پرسش اساسی درباره مسعود مطرح میشود: آیا ساختارهایی که در اطراف او شکل گرفتند، به اندازهای نهادینه شدند که بتوانند مستقل از شخصیت او دوام بیاورند؟
پاسخ به این پرسش ساده نیست. پژوهش رومن مالژاک درباره مسعود نشان میدهد که او علاوه بر قدرت نظامی، برای ایجاد مشروعیت از اداره مناطق تحت کنترل و برقراری روابط و دیپلماسی خارجی نیز استفاده میکرد. این پژوهش مسعود را در چارچوب پیچیدهتری از «حکمرانی شورشی، مشروعیت و دیپلماسی» بررسی میکند و نشان میدهد که قدرت او صرفاً به میدان جنگ محدود نبود.
استراتژی؛ دیدن فراتر از میدان نبرد
اگر بخواهیم یک ویژگی را بیش از سایر ویژگیها در رهبری مسعود برجسته کنیم، احتمالاً باید از رهبری استراتژیک نام ببریم.
رهبری استراتژیک یعنی توانایی دیدن محیط، شناخت محدودیت منابع، پیشبینی تغییرات و تصمیمگیری با توجه به پیامدهای آینده.
مسعود در جنگ با شوروی در موقعیتی قرار داشت که از نظر تجهیزات نظامی با دشمن قابل مقایسه نبود. بنابراین، استفاده از جغرافیا، جنگ نامتقارن، پراکندگی نیروها، تغییر تاکتیک و ایجاد شبکههای محلی برای بقای مقاومت اهمیت حیاتی داشت.
اما مهمتر از توانایی نظامی، تحول تدریجی نگاه او بود. مقاومت برای مسعود به مرور فقط به معنای جنگیدن در یک دره یا شکست دادن یک نیروی نظامی نبود؛ مسئله به سازماندهی نیروها، ایجاد ساختار سیاسی، ارتباط با دیگر گروهها و آینده سیاسی افغانستان کشیده شد.
پژوهش مالژاک نیز دقیقاً بر همین تحول تأکید دارد و نشان میدهد که مسعود در طول سالهای جنگ، از یک رهبر شورشی به بازیگری تبدیل شد که در حوزه حکمرانی و دیپلماسی نیز نقش ایفا میکرد.
این ویژگی را میتوان یکی از مهمترین تفاوتهای مسعود با فرماندهی دانست که صرفاً به پیروزی در یک نبرد فکر میکند.
شکست ۱۹۷۵؛ نخستین آزمون یادگیری
برای شناخت یک رهبر، فقط پیروزیهای او مهم نیستند؛ گاهی شکستها اطلاعات بیشتری درباره سبک رهبری او ارائه میکنند.
قیام ۱۹۷۵ در پنجشیر علیه حکومت محمد داوود خان با شکست مواجه شد. مسعود که در آن زمان جوان بود، پس از شکست از افغانستان خارج شد و بعدها فعالیت خود را با تجربه و سازماندهی متفاوتی ادامه داد. منابع تاریخی این قیام را یکی از نخستین تجربههای مهم مسعود در فعالیت مسلحانه میدانند.
از منظر رهبری تطبیقی، اهمیت این حادثه در خود شکست نیست؛ بلکه در این پرسش است که آیا رهبر از شکست برای تغییر روش خود استفاده میکند یا خیر؟
عملکرد مسعود در سالهای بعد نشان میدهد که توجه او به سازماندهی محلی، جلب حمایت اجتماعی، ایجاد شبکههای فرماندهی و استفاده از تجربههای قبلی افزایش یافت.
از این رو، میتوان تجربه ۱۹۷۵ را نمونهای قابل مطالعه از یادگیری و سازگاری رهبری دانست.
از مقاومت پراکنده تا سازمان
یکی از مهمترین مراحل تحول مسعود، تلاش برای ایجاد ساختارهایی فراتر از فرماندهی شخصی بود.
شورای نظار در این زمینه اهمیت ویژهای دارد. این شورا در دهه ۱۹۸۰ با هدف ایجاد هماهنگی میان فرماندهان و نیروهای مختلف شکل گرفت و به مرور ابعاد سیاسی و اجتماعی نیز پیدا کرد. منابع تاریخی و پژوهشی، شورای نظار را صرفاً یک تشکیلات نظامی توصیف نمیکنند؛ بلکه به نقش ساختارهای سیاسی، آموزشی و خدماتی در مناطق تحت کنترل مسعود نیز اشاره شده است.
این تحول را میتوان از زاویه رهبری تحولآفرین بررسی کرد.
رهبر تحولآفرین تلاش میکند ظرفیت افراد و سازمان را از سطح وظیفه روزمره بالاتر ببرد و برای پیروان یک هدف یا چشمانداز ایجاد کند. در مورد مسعود، تبدیل بخشی از مقاومت نظامی به یک ساختار منظمتر سیاسی و اجتماعی، با برخی از این مؤلفهها قابل مقایسه است.
اما اینجا نیز باید احتیاط کرد. ایجاد سازمان به خودی خود به معنای رهبری تحولآفرین نیست. برای صدور چنین حکمی باید میزان تغییر در نگرش، انگیزه و ظرفیت پیروان نیز بررسی شود.
بنابراین، دقیقتر آن است که بگوییم در عملکرد سازمانی و سیاسی مسعود عناصر قابل توجهی از رهبری تحولآفرین دیده میشود.
رهبری مشارکتی؛ مشورت یا مشارکت واقعی؟
مسعود برای اداره مناطق تحت کنترل خود تنها به فرماندهان نظامی متکی نبود. استفاده از بزرگان، روحانیون، شوراها و شبکههای محلی بخشی از شیوه اداره او بود.
این رفتار میتواند نشانهای از اهمیت دادن به مشورت و مشروعیت اجتماعی باشد. اما نباید مشورت را با دموکراسی مدرن یکی دانست.
یک رهبر ممکن است با بزرگان و نمایندگان گروههای اجتماعی مشورت کند، بدون آنکه تصمیمگیری به شکل برابر و نهادمند میان همه شهروندان توزیع شده باشد.
از این رو، درباره مسعود بهتر است از عناصر رهبری مشورتی و مشارکتی سخن گفته شود، نه اینکه بدون بررسی بیشتر او را یک رهبر کاملاً مشارکتی بدانیم.
از فرماندهی نظامی تا اندیشه سیاسی
یکی از مهمترین شواهد برای شناخت تحول فکری مسعود، سخنان خود او در سالهای پایانی زندگی است.
در مصاحبهای که در سال ۲۰۰۱ از او منتشر شده، از وی درباره آینده سیاسی افغانستان، انتخابات و نظام دموکراتیک پرسیده میشود. مسعود در پاسخ از برگزاری انتخابات با نظارت نهادهای بینالمللی حمایت میکند و میگوید هر فرد باید یک رأی داشته باشد. او همچنین حق زنان برای رأی دادن، نامزد شدن، کار و تحصیل را تأیید میکند.
اهمیت این موضع در آن است که نشان میدهد تصویر مسعود در سالهای پایانی زندگی فقط تصویر یک فرمانده جنگ نبود. او درباره ساختار سیاسی آینده افغانستان نیز موضع داشت.
در همان گفتوگو، او میگوید اگر راه انتخابات فراهم شود، حاضر است سلاح خود را به حکومتی که مردم انتخاب کردهاند واگذار کند. همچنین تأکید میکند که راهحل افغانستان را در انتخاباتی میداند که با نظارت بینالمللی برگزار شود.
این موضع را نمیتوان جدا از شرایط تاریخی آن زمان فهمید؛ افغانستان درگیر جنگ، طالبان و مداخله قدرتهای منطقهای بود. با این حال، همین سخنان نشان میدهد که مسعود در پایان زندگی خود تلاش میکرد مقاومت نظامی را به یک راهحل سیاسی پیوند دهد.
انتخابات و مسئله انتقال قدرت
یکی از نکات مهم در دیدگاه سیاسی مسعود، مسئله انتقال قدرت از راه رأی مردم بود.
در یکی دیگر از مصاحبههای منتشرشده از او، مسعود از تشکیل یک حکومت موقت ائتلافی با طالبان برای دورهای محدود و سپس حرکت به سوی انتخابات سخن میگوید. او صراحتاً ادامه جنگ را مطلوب نمیداند و راهحل سیاسی را ترجیح میدهد.
در گفتوگوی دیگری نیز از او نقل شده است که هدف مبارزه، تصاحب انحصاری قدرت نیست و آینده افغانستان باید بر اساس دموکراسی و حکومت منتخب مردم شکل بگیرد.
این مواضع از نظر مطالعه رهبری اهمیت ویژهای دارند؛ زیرا نشان میدهند که در پایان مسیر سیاسی خود، مسعود دستکم در سطح گفتمان سیاسی، میان قدرت نظامی و مشروعیت انتخاباتی تفاوت قائل بود.
اما یک اصل مهم در تحلیل تاریخی این است که میان گفتمان و عملکرد تفاوت گذاشته شود. سخنان یک رهبر درباره دموکراسی مهم است، اما برای ارزیابی کامل باید دید این دیدگاهها تا چه اندازه در ساختارهای عملی تحت کنترل او نیز بازتاب یافتهاند.
زنان؛ آزمون مهم دیدگاه سیاسی
در همان گفتوگوهای سال ۲۰۰۱، مسعود درباره مشارکت زنان نیز موضع نسبتاً روشنی دارد. او حق زنان برای رأی دادن، نامزد شدن، کار کردن و تحصیل را تأیید میکند.
این موضع را باید در بستر تاریخی خودش بررسی کرد. مقایسه مستقیم افغانستان سال ۲۰۰۱ با شرایط اجتماعی و سیاسی امروز میتواند گمراهکننده باشد.
اما از منظر تاریخ اندیشه سیاسی مسعود، این سخنان اهمیت دارند؛ زیرا نشان میدهند که تصویری که او از دولت آینده ارائه میکرد، در سطح اظهارات سیاسی، زنان را از مشارکت سیاسی و اجتماعی کنار نمیگذاشت.
ائتلافسازی؛ هنر جمع کردن نیروهای متفاوت
افغانستان همواره جامعهای متنوع از نظر قومی، سیاسی، مذهبی و منطقهای بوده است. در چنین محیطی، هیچ رهبر سیاسی نمیتواند تنها با اتکا به یک گروه، یک ساختار فراگیر ایجاد کند.
مسعود در دورههای مختلف تلاش کرد میان فرماندهان و جریانهای متفاوت ارتباط ایجاد کند. تشکیل و گسترش شورای نظار و بعدها فعالیت در چارچوب جبهه متحد، نمونههایی از این تلاش بودند.
در سالهای پایانی نیز تلاش برای مذاکره با گروههای مختلف و جستوجوی حکومت ائتلافی، نشاندهنده توجه او به سیاست ائتلافی بود. گزارشهای تاریخی از تلاش او برای کنار هم آوردن گروههای مختلف سیاسی و حتی مذاکره با برخی رقبای سابق حکایت دارند.
از منظر رهبری، این توانایی اهمیت زیادی دارد؛ زیرا ائتلافسازی فقط به معنای داشتن متحد نیست. رهبر ائتلافی باید بتواند منافع متفاوت را در یک هدف مشترک جمع کند.
رهبری در بحران؛ تصمیمگیری در شرایط نامطمئن
شاید هیچ محیطی برای آزمون رهبری دشوارتر از بحران نباشد.
مسعود بخش بزرگی از زندگی سیاسی خود را در شرایطی گذراند که اطلاعات ناقص بود، منابع محدود بودند، دشمن قدرتمند بود و اتحادها دائماً تغییر میکردند.
در چنین محیطی، تصمیمگیری فقط به دانش نظامی نیاز ندارد؛ بلکه به توانایی ارزیابی خطر، اولویتبندی، مذاکره، ایجاد اعتماد و تغییر مسیر نیازمند است.
توانایی مسعود در ترکیب جنگ و مذاکره، ایجاد شبکههای سازمانی و برقراری ارتباط با بازیگران داخلی و خارجی را میتوان بخشی از همین ظرفیت دانست.
البته توانایی بقا در بحران به معنای درست بودن تمام تصمیمهای رهبر نیست. این دو موضوع باید از یکدیگر جدا بمانند.
رهبری اخلاقی؛ جایی که نقد ضروریتر میشود
رهبری اخلاقی شاید دشوارترین بخش ارزیابی مسعود باشد.
در این حوزه، صداقت، مسئولیتپذیری، عدالت، رعایت حقوق انسانها و استفاده مسئولانه از قدرت اهمیت دارد.
درباره مسعود روایتهای بسیاری از سادهزیستی، رفتار او با مردم و شیوه برخوردش با نیروهایش وجود دارد.
و همواره به اصل عدالت و خصوصا عدالت اجتماعی تاکید داشت و هیچ گاه از قدرت برای منافع شخصی استفاده ننمود و در قسمت رعایت حقوق انسانها حتی با اسیران جنگی دشمنان اش رویه مناسبت و خوبی داشت.
از سوی دیگر، ارزیابی عملکرد او باید در چارچوب جنگهای افغانستان و عملکرد نیروهای تحت فرمانش انجام شود. نمیتوان موارد مثبت را بزرگنمایی و موارد منفی را حذف کرد.
بنابراین، درباره رهبری اخلاقی مسعود باید با احتیاط سخن گفت. او را نه میتوان صرفاً به دلیل تصویر مثبت موجود در بخشی از حافظه جمعی «رهبر اخلاقی» دانست و نه میتوان بدون بررسی شواهد تاریخی چنین عنوانی را رد کرد.
راه علمی، بررسی اسناد و شواهد درباره رفتار او با غیرنظامیان، اسیران، مخالفان و زیردستان و مقایسه آن با معیارهای رهبری اخلاقی است.
بزرگترین آزمون؛ نهادسازی و جانشینی
در نهایت، شاید سختترین آزمون هر رهبر این باشد که آیا چیزی فراتر از شخصیت خودش ایجاد کرده است یا خیر.
مسعود ساختارهایی ایجاد کرد که در حوزههای نظامی، سیاسی و اجتماعی فعالیت داشتند. پژوهشهای تاریخی نیز وجود سازوکارهای حکمرانی در مناطق تحت کنترل او را بررسی کردهاند.
اما این پرسش همچنان باقی است که این ساختارها تا چه اندازه به نهادهای مستقل تبدیل شده بودند.
ترور مسعود در ۹ سپتامبر ۲۰۰۱ امکان یک آزمایش تاریخی کامل را از بین برد. با این حال، سرنوشت ساختارهای مرتبط با او پس از نبودش نشان میدهد که بخشی از شبکه سیاسی و نظامی او توانست از طریق فرماندهان و چهرههای دیگر ادامه فعالیت دهد، هرچند ساختارها و ائتلافها نیز در شرایط جدید دچار تغییر شدند.
این موضوع یک درس مهم درباره رهبری شخصمحور دارد:
اگر یک ساختار بیش از اندازه به شخصیت رهبر وابسته باشد، مرگ یا حذف رهبر میتواند انسجام آن را تضعیف کند؛ اما اگر بخشی از قدرت در نهادها، قواعد و شبکههای مستقل ذخیره شده باشد، امکان تداوم بیشتر خواهد بود.
پس مسعود چه نوع رهبری بود؟
با کنار هم گذاشتن شواهد تاریخی، سخنان سیاسی و عملکرد سازمانی مسعود، دشوار است او را تنها در یک مدل رهبری قرار دهیم.
به نظر میرسد رهبری کاریزماتیک و استراتژیک در شخصیت و عملکرد او برجستهتر بوده است.
کاریزماتیک، به دلیل نفوذ شخصی و توانایی ایجاد اعتماد و انسجام در میان بخشی از پیروان.
استراتژیک، به دلیل توانایی پیوند دادن جنگ، سیاست، سازماندهی، دیپلماسی و آینده سیاسی افغانستان.
در کنار این دو، رفتار او در مقاطع مختلف با مؤلفههایی از رهبری تطبیقی، ائتلافی، مشورتی و الهامبخش نیز قابل مقایسه است.
اما درباره رهبری تحولآفرین، مشارکتی و اخلاقی باید با احتیاط بیشتری سخن گفت. شواهدی برای بررسی این ابعاد وجود دارد، اما برای صدور حکم قطعی، تحقیقات بیشتری لازم است.
در نتیجه، شاید دقیقترین توصیف این باشد:
احمدشاه مسعود یک رهبر کاریزماتیک ـ استراتژیک بود که در شرایط جنگ و فروپاشی سیاسی توانست قدرت نظامی را با سازماندهی، ائتلافسازی، دیپلماسی و در سالهای پایانی با یک گفتمان سیاسی درباره انتخابات و حکومت منتخب پیوند دهد؛ اما میزان نهادینهشدن این دستاوردها و میزان انطباق عملکرد او با معیارهای رهبری مشارکتی و اخلاقی نیز شواهدی ارایه می نماید که معیار رهبری مشارکتی و اخلاقی را نیز دارا بود.
میراث یک رهبر؛ پیروزی یا درس؟
ارزش مطالعه مسعود نباید فقط در این باشد که او را قهرمان یا ضدقهرمان بدانیم.
ارزش اصلی مطالعه یک رهبر تاریخی زمانی آشکار میشود که بتوانیم از تجربه او درباره قدرت، تصمیمگیری، سازماندهی، بحران، ائتلاف، مشروعیت و نهادسازی درس بگیریم.
مسعود نشان میدهد که در یک جامعه بحرانزده، قدرت نظامی میتواند برای مدتی طولانی دوام بیاورد؛ اما اگر قرار باشد این قدرت به ثبات سیاسی تبدیل شود، به چیزی بیش از پیروزی در میدان جنگ نیاز است.
به نهاد، قانون، مشروعیت، مشارکت عمومی، پاسخگویی و سازوکار مسالمتآمیز انتقال قدرت نیاز است.
از همین منظر، شاید یکی از مهمترین درسهای تجربه مسعود برای افغانستان امروز این باشد که شجاعت بدون نهادسازی پایدار نمیماند، سازمان بدون قانون میتواند به قدرت شخصی وابسته شود و پیروزی نظامی بدون یک نظم سیاسی مشروع الزاماً به صلح پایدار منجر نمیشود.
احمدشاه مسعود را نه باید از نقد تاریخی مصون کرد و نه در قالب یک فرمانده نظامی خلاصه ساخت.
او محصول افغانستان جنگزده قرن بیستم بود؛ اما تجربه او هنوز میتواند برای افغانستان قرن بیستویکم موضوع مطالعه باشد.
اگر نسل امروز بتواند از شجاعت و توانایی تصمیمگیری رهبران گذشته بیاموزد، اما همزمان اشتباهات، محدودیتها و ضعفهای آنان را نیز بشناسد، آنگاه تاریخ از یک خاطره سیاسی به یک منبع دانش تبدیل خواهد شد.
میراث واقعی یک رهبر تنها در پیروزیهایی نیست که در زمان حیاتش به دست میآورد؛ بلکه در درسهایی است که نسلهای بعد از موفقیتها، شکستها، تصمیمها و محدودیتهای او میآموزند.
از این منظر، احمدشاه مسعود نه یک نسخه آماده برای آینده افغانستان، بلکه یک تجربه تاریخی مهم برای مطالعه رهبری، بحران، سازماندهی و جستوجوی راهحل سیاسی در افغانستان است.
خصوصا در شرایطی فعلی باید مکثی نمود و از او آموخت .