۱
امروز همه ما مخالفان طالبان در جبهههای گوناگون ایستادهایم: برخی در رسانه، برخی در سنگر نظامی و شماری نیز در میدان سیاست.
اما این مبارزه زمانی میتواند به پیروزی برسد که بر یک روایت مشترک نیز استوار باشد؛ روایتی که به پرسشهای اساسی پاسخ دهد: «ما که هستیم؟»، «دشمن ما کیست؟»، «وضعیت کنونی چگونه شکل گرفته است؟»، «چرا مبارزه میکنیم؟» و «چه آیندهای را برای افغانستان میخواهیم؟»
روایت، تعریفی از هویت، گذشته، وضعیت امروز و چشمانداز آینده است.
داشتن روایت در هر مبارزهای اهمیت بنیادین دارد؛ زیرا به مبارزه هدف، معنا و باور میبخشد و باعث میشود افراد خود را در چارچوب آن تعریف کنند و بر اساس آن دست به عمل بزنند.
به همین دلیل، روایت تنها نقل رویدادها نیست؛ بلکه چارچوبی است که بر اساس آن مردم واقعیت را میفهمند، درباره آن قضاوت میکنند و تصمیم میگیرند.
فردیناند فون شیراخ، نویسنده و حقوقدان آلمانی، برای توضیح اهمیت روایت، به نهادی کهن به نام «تینگ» اشاره میکند؛ مجلسی که مردم برای دادخواهی به آن مراجعه میکردند.
او میگوید در این مجلس دو گروه نقش اساسی داشتند: گروهی که حکم صادر میکردند و گروهی که روایت میکردند. راویان، ماجرا را با دقت و جزئیات برای حاضران بازگو میکردند تا همه بدانند چه رخ داده است. تنها پس از شکلگیری این درک مشترک بود که قاضیان و حاضران میتوانستند درباره آن قضاوت و تصمیمگیری کنند.
به تعبیر شیراخ، پیش از آنکه عدالت به حکم نیاز داشته باشد، به روایت نیاز دارد؛ زیرا این روایت است که واقعیت را برای مردم قابل فهم میکند و زمینه تصمیمگیری را فراهم میسازد.
در سیاست نیز وضع به همین گونه است. پیش از آنکه مردم تصمیم بگیرند از چه کسی حمایت کنند یا علیه چه چیزی مبارزه کنند، باید روایتی داشته باشند که به آنان بگوید چه اتفاقی افتاده، چرا رخ داده و برای رسیدن به آینده مطلوب چه باید کرد.
۲
با وجود این اهمیت، هنوز در میان مخالفان طالبان اجماع روشنی درباره ضرورت روایت وجود ندارد. برخی حتی با شنیدن نام «روایت» احساس بیگانگی میکنند. بخشی از این ذهنیت، ریشه در سنتی دارد که میتوان آن را روشنفکرستیزی نامید.
پس از جهاد، قدرت سیاسی در اختیار فرماندهان جهادی قرار گرفت؛ فرماندهانی که تجربه ارزشمند جنگ داشتند، اما بسیاری از آنان آموزش منظم در حوزه سیاست، حکومتداری و اندیشه سیاسی ندیده بودند.
طبیعی بود که چنین ذهنیتی، راهحل بسیاری از مشکلات را در قدرت اسلحه جستوجو کند و نقش اندیشه، روایت و تولید فکر را کماهمیت بداند.
از سوی دیگر، بخشی از روشنفکران نیز با نقدهای تحقیرآمیز و نگاه از بالا به پایین، این فاصله را عمیقتر کردند و بیاعتمادی متقابل را افزایش دادند.
در نتیجه، هنوز هم در میان برخی این تصور وجود دارد که برای حل بحران افغانستان، نیروی نظامی کافی است و روایت اهمیتی ندارد؛ حال آنکه حتی طالبان نیز اهمیت روایت را بهخوبی درک کردهاند. آنان سالهاست خود را مدافع اسلام و شریعت معرفی میکنند و با سرمایهگذاری گسترده بر مدارس دینی و تبلیغات، روایت مورد نظر خود را در ذهن نسل جوان بازتولید میکنند.
۳
اما روشنفکران ما نیز از این نقد بینصیب نیستند.
بخشی از روشنفکران، دانشی را که در دانشگاه و کتاب به دست میآید، تنها شکل معتبر دانش میپندارند و نسبت به تجربه عملی دیگران نگاه تحقیرآمیزی دارند.
این ذهنیت را شعری طنزآمیز درباره بنجامین جووت، استاد دانشگاه آکسفورد، بهخوبی به تصویر میکشد:
«نام من بنجامین جووت است؛
هرچه دانستنی باشد، من میدانم.
من رئیس این دانشکدهام؛
آنچه من ندانم، اصلاً دانش نیست.»
متأسفانه گاهی نگاه برخی روشنفکران ما نیز چنین است؛ گویی تنها آنان میدانند و دیگران چیزی برای آموختن ندارند.
حال آنکه، به تعبیر فون هایک، دانش امری پراکنده است. دانش در انحصار روشنفکران و نخبگان نیست؛ بلکه در میان میلیونها انسان توزیع شده است و هر فرد، متناسب با تجربه و موقعیت خود، بهرهای از آن دارد.
هایک تأکید میکند که بخش بزرگی از دانش، دانشی ضمنی و عملی است؛ دانشی که نه در کتابها نوشته شده و نه بهآسانی در دانشگاه تدریس میشود، بلکه از تجربه، عادت و عمل روزمره به دست میآید.
توماس سوئل نیز از «دانش تعیینکننده» سخن میگوید؛ دانشی که بر تصمیمهای واقعی و زندگی مردم اثر میگذارد. این دانش همیشه نزد استاد دانشگاه نیست؛ گاه نزد نجار در کارگاه نجاری است، نزد فرمانده در میدان جنگ و نزد مغازهدار در بازار.
اگر دانش پراکنده است، پس ساختن یک روایت ملی نیز نمیتواند محصول ذهن یک روشنفکر یا یک فرمانده باشد؛ بلکه باید حاصل گفتوگوی تجربههای گوناگون جامعه باشد.
اگر فرمانده بداند که برای پیروزی به روایت نیاز دارد و روشنفکر نیز بپذیرد که همه حقیقت در کتابها و دانشگاهها خلاصه نمیشود، شاید بتوان فاصله میان این دو جهان را کمتر کرد.
طالبان تنها با اسلحه نجنگیدهاند؛ آنان با یک روایت نیز جنگیدهاند. مخالفان طالبان نیز اگر خواهان پیروزیاند، به همان اندازه که به سازماندهی و توان نظامی نیاز دارند، به ساختن یک روایت مشترک نیز محتاجاند؛ روایتی که نه در انحصار روشنفکران باشد و نه اسیر ذهنیت صرفاً نظامی، بلکه از گفتوگوی این دو تجربه شکل بگیرد.