هنوزهم آنانیکه فکر میکنند فیروزند، هیاطله را بیاد دارند.
با آنکه ژرار ژُنت روایت را تولید زبانی برای بازگو کردن رویدادها تعریف میکند، ضرورت فهم تاثیر رویدادها در جامعه برجسته میشود.
تاثیری که ژُنت آنرا از مجرای کلی راوی و مخاطب قابل فهم میداند، بگونهای که به خاطرجمعی بیانجامد.
سیر روایتها و فهم تاثیر رویدادها جامعهشناسی را وا میدارد که تحلیلی در واقعیتهای موجود داشته باشد.
اما بقول ویتگنشتاین: تبیین ماهیتِ پدیدههای اجتماعی بنحو عام، خود به فلسفه تعلق دارد.
کنون که جامعهی ما درگیر روایتهاییست که عوام جهتِ رهایی و خواص گذار از توجیه روایتها میطلبند؛ سازماندهی و بازسازی فهم ابزار تحلیل، فراتر از توجیه و تخیل میرود و این در گویههای مهشید نجار وضاحت یافته است.
با توجه به رویدادهای که جامعه بدون اُنس داشتن به آن عادت کرده و زندگی در گروی این ابتذالات خودش را سپری مینماید، روایتها بازگو کنندهی توجیه و تخیل شدهاند که پایان همیشهگی ندارد.
از آنجایی که ضرورت جامعه امکان رهایی است، بهباور ویتگنشتاین توجیه باید در جایی پایان پذیرد.
نهادها بایستی بدانند که گذار از وضعیت موجود به مطلوب، تنها برآیند آنها نیست،
دیگر خشونت نه به زبان توجیه بل فرآیندیست که روایت میشود و جامعه نیز خواهان گذشتن از ارزشهای تکخطی به روایتی قابل اعتبار است.
من با این گویهها ارزش برنمیتابم، اعتبار مینمایانم.
یفتل؛ روایتی از یک اعتبار است. روایتی که اندیشه و تاریخ را پیوند میدهد.
سیر تاریخی این اعتبار پدیدهی انسان اسفنجی را برجسته و طرز زندگی اجتماعی را بازتعریف میکند.
پروکوپیوس قیصری با آنکه اغلب در تاریخ جنگهای ژوستینین به رویدادهای امپراتوری روم با ملل شرقی و غربی پرداخته، بقول محمد سعیدی وقایع خاص را نیز قبل از آنکه فراموش شوند، گنجانیده است.
پروکوپیوس از جنگهای فیروز در سرحدات حاکمیت او با هیاطله یا هونهای سفید مینویسد:
هیاطله قومی هستند از نژاد «هونها» سرزمین هیاطله در شمال ایران واقع است
و شهر آنها موسوم به «گورگور» درست در مجاورت خط سرحدی ایرانیها بنا گردیده و به همین جهت هم اغلب بر سر مسائل سرحدی میان این دو کشور نزاع و مشاجره برپاست.
هیاطله مانند سایر «هون» چادرنشین و سیار نیستند و مدتهاست که در سرزمین حاصلخیزی اقامت دارند.
در میان نژاد «هون» تنها این طایفه هستند که پوست سفید دارند و قیافه آنها زشت و بدمنظر نیست. طریقه زندگی، آداب و رسومشان با همنژادان آنها اختلافکلی دارد و مدتی است که ازحال توحش بیرون آمده و به تمدن گراییدهاند. حکومت آنها پادشاهی است.
بزرگان و دولتمردان آنها را رسم است که همیشه بیست نفر یا بیشتر ندیم و هممُد برای خویش انتخاب میکنند و در همهداری خود به آنها یک قسم حق شرکت میدهند و در مجالس و مهمانیها آنها را با خود میبرند. ولی ضمناً عادت بر این جاری است که وقتی یکیاز دولتمندان مزبور میمیرند، تمام اتباع او را زنده در آتش میافکنند و آنها را باخود او در قبر مدفون میسازند!
فیروز هنگام حمله به خاک هیاطله سفیری همراه داشت موسوم به «اوزبیوس» که از جانب «زنون» امپراطور روم به دربار وی آمده بود. هیاطله چون قشون فیروز را دیدند، چنان وانمود کردند که یارای مقاومت ندارند و از ترس حملۀ وی به نقطۀای که از هر طرف با کوههای مرتفع و جنگلهای انبوه احاطه شدهبود، فرار نمودند. میان رشتههای کوه و درهای که وسط آنها قرار داشت جادۀ وسیعی بود که ظاهراً تا مسافت نامحدودی امتداد مییافت و به قلب کشور میرسید. لیکن جادۀ مزبور در حقیقت جز راه کوتاهی نبود و پس از قطع اندک مسافتی منتج به چند سلسله کوه عظیم و مرتفع میگردید و به هیچوجه راهی به خارج نداشت.
فیروز بیخیال از دامی که برای وی گسترده شده بود و غافل از اینکه در سرزمین بیگانه و دشمن حرکت میکند، بیهیچ حزم و احتیاطی به تعقیب دشمن پرداخت. دستۀ کوچکی از لشکریان هیاطله از پیشاپیش فرار میکردند در صورتی که قسمت اعظم سپاه آنان در کوهستان اطراف پنهان شده و از پشتسرِ لشکریان فیروز آهسته حرکت میکردند و قصد آنها کشانیدن سپاه فیروز به دامی که در وسط کوهها گسترانده بودند، بود. تا در آنجا راه بازگشت را به روی آنها ببندند و بر آنها بتازند. وقتی مدیها(لشکریان فیروز) کمکم علائم خطر را مشاهده کردند و بهوضع خطرناک خویش پی برند، چون از ترس فیروز جرأت اظهار نداشتند، ناچار متوسل به «اوزبیوس» سفیر روم گردیدند و از وی تقاضا کردند که به نحو مقتضی فیروز را از چگونگی امر آگاه سازد و او را وا دارد که شورائی تشکیل دهد تا راه نجاتی بیابند.
«اوزبیوس» ایشان را پذیرفت و بهحضور فیروز رفت ولی بهجای آنکه او را علناً از بدبختی و مصیبتی که در کمین وی بود، آگاهسازد، شروع به نقل قصهای کرد و گفت شیری از حوالی تپهای میگذشت و در بالای آن برهای را به ریسمان بسته دید و صدای آنرا شنید. شیر او را لقمۀ چربی فرض نمود و به یکجست بهطرف وی جستکرد تا کارش را بسازد. لیکن هنوز بهبالای تپهنرسیده بود که بهقمر گودالی ژرف و تاریک در افتاد و دیگر از آن هاویۀ مخوف بیرون آمدن نتوانست. آن چاه را صاحبان بره بههمین مقصود پیشاپیش کنده و بره را مخصوصاً در آنجا بسته بودند تا شیر را بههوای او به دام کشند و هلاک سازند.
فیروز چون این قصه را شنید بیم و هراسی سخت بر وی مستولی گردید که مبادا مدیها در تعقیب دشمن خود را به ورطه خطرناکی کشیده باشند. دست از پیشروی کشید و دستور توقف داد تا با فرماندهان خود مشوره کند و چارهای بیاندیشند.
در همین موقع لشکریان هونها از کمینگاه بیرون جستند و حملهکنان بهسوی سپاه فیروز تاختند و همه راهها بر آنها بستند تا دشمن نتواند به عقب برگردد و از دامگاه بیرون رود. سپاهیان چون حال را بدینمنوال دیدند بر خطری که آنها را فراگرفته بود واقف گشته و کار خود را ساخته دیدند. زیرا به هیچوجه امکان خلاصی از دامی که در آن افتاده بودند، متصور نبود.
در این اثنا پادشاه هیاطله تنی چند از اتباع خود را نزد فیروز فرستاد، ابتدا او را سرزنش نمود که چرا از حدود و حزم و احتیاط خارج شده و جان خود و اتباعش را بیباکانه به خطر انداخته است آنگاه بهوی اعلان نمود که هیاطله حاضرند او و لشکریانش را رها سازند بهشرط آنکه فیروز شخصاً در حضور پادشاه آنها زانو زده، اظهار اطاعت و انقیاد نماید و ضمناً هم مطابق آئین ایرانیها سوگند یاد کند و گروگانی بسیار دهد که پس از آن هرگز متعرض هیاطله نشود و قشون بهخاک آنها نبرد. فیروز چون این پیشنهاد را شنید با موبدانی که همراه وی بودند مشورت نمود و از آنها استشاره کرد که آیا شرایط دشمن را بپذیرد. موبدان در جواب وی اظهار داشتند که راجع به سوگند هرگونه میل پادشاه باشد میتواند رفتار نماید، لیکن در باره شرایط دیگر دشمن را با نیرنگی فریب دهد، بدینمعنی که ایرانیها به عادت دیرینه خود هر روز هنگام طلوع آفتاب خود را بهخاک میاندازند و در برابر خورشید سجده میبرند. بنابراین پادشاه میتواند فرصت نگاهداشته در طلوع صبح با سردار هیاطله روبرو شود و روی خود را به طرف خورشید بگرداند و در حضور وی سجده برد و با این ترتیب در آینده خود را از ننگ این کار زشت آسوده سازد. فیروز به صوابدید موبدان، گروگان صلح را داد و خود به همین ترتیب در حضور دشمن زانو زد و پس از آن با همۀ سپاهیان خویش بیآنکه تلفاتی بدهد، به سرزمین ایران مراجعت کرد.
اندکی پس از این وقایع، فیروز عهد و پیمان خود را فراموش کرد و مصمم گردید انتقام اهانتی را که هیاطله به او وارد آورده بودند را از آنها بکشد. بدین قصد، لشکری جرار مرکب از جنگآوران ایرانی و متحدان آنها تجهیز نمود و به جنگ هیاطله شتافت. از میان سی پسر خود فقط یکی را که از همه جوانتر و به نام قباد موسوم بود در کشور باقی گذاشت و بقیه را جملگی به جنگ برد.
هیاطله چون خبر قشونکشی فیروز را شنیدند از غدر و نیرنگ او سخت متغیر شدند و پادشاه خود را ملامت کردند که چرا آنها را به جنگ مدهها انداخته است. پادشاه هیاطله در جواب تعرض و نکوهش قوم خود خندهای کرد و از آنها پرسید که من از جان و مال و اراضی شما مگر چیزی به دست دشمن سپردهام؟ رعایای او به او گفتند تو چیزی از دست ندادهای جز فرصت مناسبی را که همه چیز ما بسته به آن بود.
هیاطله اصرار داشتند که برای مقابله با دشمن سپاهی گردآورند و به جنگ بشتابند، لیکن پادشاه آنها به هر وسیلهای بود میخواست از خروج و حملۀ آنها جلوگیری نماید و به آنها میگفت که هنوز ایرانیها در داخل مرزهای خود هستند و تاکنون اطلاع قطعی در بارۀ حملۀ آنها به ما نرسیده است. به این ترتیب پادشاه هیاطله قوم خود را آرام کرد و در همان نقطهای که اقامت داشتند باقی ماند، ولی در عینحال شروع به اقدامات زیر نمود:
در آن راه و مسیری که ایرانیها از میان آن عبور کرده و به خاک هیاطله حمله میآوردند، زمین پهناوری را انتخاب نمود و خندق عمیقی به طول بسیار در آن حفر کرد و فقط در وسط آن راه باریکی قرار داد که ده نفر سوار از روی آن میتوانستند بگذرند.
سپس روی خندق را با چوب پوشانید و بر روی چوب نیز خاک ریخت و به سپاهیان «هون» دستور داد که چون بخواهند به سوی خندق عقبنشینی نمایند صف باریکی تشکیل دهند و آهسته از روی زبانهٔ زمین محکمی که در وسط خندق قرار گرفته است بگذرند و مراقب باشند که به گودال نیفتند. آنگاه پادشاه هیاطله، نمکی را که فیروز سوگند خورده بود به علامت نقض پیمان ایرانیها بر بیرق سلطنتی آویخت و خود به انتظار آمدن ایشان نشست.
تا هنگامی که هنوز سپاهیان ایران در داخل سرحد خود بودند پادشاه هیاطله بر جای خود باقی ماند و چون خبر رسید که «ایرانیها از مرز گذشتهاند و به طرف قلب کشور پیش میآیند»، خود با قسمت عمده سپاهیان در میان خندقها پنهان گردید و دستهٔ کوچکی از لشکریان خویش را به مقابلهٔ ایرانیها فرستاد و به آنان دستور داد که نخست خود را از دور به دشمن بنمایانند و سپس در برابر آنها فرار اختیار کنند و چون به خندق رسیدند مطابق دستور وی رفتار نمایند.
لشکریان هون فرمان پادشاه خود را اجرا کردند و چون به نزدیکی خندق رسیدند ستون باریکی تشکیل دادند و به آرامی از زمین سخت عبور کردند و به اردوی اصلی خود ملحق شدند. لیکن ایرانیها بیخبر از خدعهای که در کار ایشان شده بود، سرگرم حمله و تعاقب دشمن از سرتاسر دشت به سرعت گذشتند و چون به خندقها رسیدند یکباره آنها در میان آن افتادند و مَرد و مَرکب بر سر یکدیگر غلطیدند. چنانکه حتی یک نفر از ایشان هم جان به سلامت در نبرد و فیروز و همهٔ پسرانش نیز در این واقعه به هلاکت رسیدند.
گفته میشود که پادشاه وقتی به لبه پرتگاه خویش را دید، مروارید غلطانی را که در گوش راستش داشت، کشید و بدور پرتاب کرد؛ این مروارید از حیث آب و رنگ بینظیر بود و هیچ پادشاهی تا کنون به همچو مرواریدی دستنیافته بود، مقصود فیروز هم این بود که جز او کسی آنرا تصاحب نکند ولی هیاطله آنرا بدست آوردند.
امپراتور روم تلاش بسیار نمود تا آنرا از هیاطله خریداری کند، موفق نگردید.
بدین ترتیب فیروز و همهٔ لشکریان وی به هلاکت رسیدند و عدهای از سپاهیان او نیز که به خندقها نیفتاده و زنده مانده بودند، از دم شمشیر هیاطله گذشتند و جان سپردند. در نتیجهٔ این واقعه هولناک ایرانیها قانونی بستند که هرگز به تعاقب دشمن نپردازند و فرضاً هم که دشمن را به قهر و غلبه منهزم نمایند باز در پی او به داخل کشور دشمن نروند.
بعدا قباد جانشین پدر میشود و پس از مدتی خراجدهی به هیاطله، بلاش که برادر فیروز بودد را پادشاه میسازند و مطابق قاعده و رسوم جا افتاده در آنها، هرگز کسی را از طبقات عامه به سلطنت انتخاب نمیکردند، مگر اینکه خاندان شاهی به کلی منقرض شده باشد. بلاش چون بر اورنگ پادشاهی نشست انجمنی از نجبا و سران قوم تشکیل داد و در باره قباد از آنان استشارت کرد، زیرا قاطبهٔ مردم با کشته شدن وی موافقت نداشتند.
چون حاضرین انجمن با ریختن خون افراد خاندان سلطنتی موافق نبودند، تصمیم گرفتند قباد را در دژِ که ایرانیها آن را «زندان فراموشی» مینامیدند محبوس سازند. زندان مزبور را از آن رو زندان فراموشی مینامیدند که مطابق قانون مخصوصی هر وقت کسی در این زندان محبوس میگردید، هیچکس حق بردن نام او را نداشت و اگر کسی اسم محبوس را به زبان میآورد، خود محکوم به مرگ میگردید.
من باور دارم اینگونه بازخوردها، امکان فهم را بیشتر میسازد.
در آنسوی داستان ما با دو رهیافت مواجه میشویم:
چگونگی مبارزه؟
چگونگی دوام؟
پاسخ این پرسشها در فراسوی تیوریهای جامعهشناختی انقلاب و تغییرات اجتماعی بیشتر مطرح است.
شناخت ما از این رویدادها هویت جمعی و اندیشه را وا میدارد که کندکاو اعتبارات خویش در بحوبهای تاریخ باشند.
یفتل؛ آیینهای قدنمای یک مفهوم نیست، بل نمادیست که اندیشه را مستلزم تأمل، استدلال و دقت در تحلیل ابزارِ توجیه میسازد.
شاید این توصیف بنظر برسد ولی باور جامعهشناختی در چنین موارد گذار ازتوصیف و توجیه وضعیت به تبیین آن است.
نویسنده توانمندیهای نهان، از
ولیام جیمز مینویسد:
مَنُش تا سیسالگی همچو گچ سُفت میشود و دیگر هرگز نرم نخواهد شد.
آنگونه که تمدن ما گواه است: از پای درآوردن به مفهوم ازکار انداختن اندیشه نیست.
ممکن ما نتوانیم به برگهایی از رویدادها پاسخ بگوییم ولی تمدن ما خوانایی خویش را از دست نخواهد داد؛ هنوزهم آنانیکه فکر میکنند فیروزند، هیاطله را بیاد دارند.