در سیاست، گاهی یک جمله بیش از صدها صفحه سند و گزارش، ماهیت یک تفکر را آشکار میکند. سخن اخیر ذبیحالله مجاهد، سخنگوی طالبان، مبنی بر اینکه «ما آمادهایم انتحاری کنیم»، از همین جنس است. این سخن صرفاً واکنشی به حملات نظامی مخالفان نبود؛ بلکه اعترافی ناخواسته به نوع نگاه طالبان نسبت به قدرت و سیاست بود. در این جمله، نه نشانی از آمادگی برای گفتوگو با مخالفان دیده میشود، نه ارادهای برای شنیدن مطالبات میلیونها شهروند افغانستان و نه حتی اشارهای به ضرورت اصلاح ساختارهای سیاسی. آنچه برجسته میشود، آمادگی برای قربانی شدن در راه حفظ قدرت است؛ گویی انتحار پذیرفتنیتر از پذیرش حق مردم برای انتخاب حاکمانشان است. این همان نقطهای است که میان «حکومتداری» و «سلطه» مرز میکشد؛ زیرا حکومتداری بر رضایت شهروندان استوار است، اما سلطه برای بقا، همواره به خشونت، حذف و ابزارهای قهری متوسل میشود.
قدرتی که از مردم نمیآید، از اسلحه محافظت میشود
طالبان از زمان بازگشت به قدرت، همواره کوشیدهاند مشروعیت سیاسی خود را از راه پیروزی نظامی تعریف کنند، نه از مسیر رضایت عمومی. در نگاه این گروه، تصرف جغرافیا معادل تصرف اراده مردم تلقی شده است؛ در حالی که این دو، هیچگاه یک معنا نداشتهاند. ممکن است گروهی با زور بر سرزمینی مسلط شود، اما تا زمانی که شهروندان در تعیین سرنوشت خویش سهم نداشته باشند، آن سلطه به مشروعیت تبدیل نمیشود.
هانا آرنت در یکی از مشهورترین نظریات خود مینویسد:
«قدرت و خشونت مترادف نیستند؛ هر جا خشونت جای قدرت را بگیرد، نشانه آن است که قدرت واقعی در حال فروریختن است.»
این گزاره را میتوان بر وضعیت امروز افغانستان نیز تطبیق داد. هنگامی که به جای گفتوگو، انتخابات، مشارکت سیاسی و رقابت آزاد، تنها از مقاومت مسلحانه و انتحار سخن گفته میشود، در واقع اعتراف میشود که رابطه حکومت با جامعه نه بر اعتماد، بلکه بر اجبار استوار شده است.
انتحار؛ ابزار جنگ، نه فلسفه حکومت
ادبیات انتحاری در میدان جنگ ممکن است برای نیروهای یک گروه، مفهومی ایدئولوژیک داشته باشد؛ اما هنگامی که همین ادبیات از زبان سخنگوی یک حکومت بیان میشود، معنایی متفاوت پیدا میکند. دولتها وظیفه دارند جان شهروندان را حفظ کنند، نه اینکه فرهنگ مرگ را بهعنوان نماد پایداری بازتولید نمایند.
طالبان امروز دیگر یک گروه شورشی نیستند که در کوهستانها علیه یک دولت بجنگند؛ آنان مدعی اداره یک کشورند. از حکومتی که خود را مسئول اداره میلیونها انسان میداند، انتظار میرود درباره اقتصاد، آموزش، حقوق شهروندی، قانون، توسعه و رفاه سخن بگوید، نه درباره آمادگی برای عملیات انتحاری.
ترس از مردم؛ ریشه انحصار قدرت
هیچ حکومتی که از پشتوانه واقعی مردم برخوردار باشد، از مشارکت سیاسی هراس ندارد. مخالفت با انتخابات، محدود کردن آزادی بیان، حذف احزاب، محروم ساختن زنان از حقوق بنیادین و بستن راه رقابت سیاسی، همگی نشانههایی از بیاعتمادی حکومت به جامعه است.
فیلسوف انگلیسی، جان استوارت میل، میگوید:
«کسی که فقط صدای خود را میشنود، حقیقت را نخواهد شناخت.»
طالبان نیز تا زمانی که تنها صدای خود را حقیقت مطلق بدانند و دیگر جریانهای سیاسی، قومی، مذهبی و مدنی را از ساختار قدرت کنار بگذارند، نه تنها به ثبات نخواهند رسید، بلکه شکاف میان حکومت و جامعه را عمیقتر خواهند کرد.
حکومتی که نقد را دشمنی بداند، اصلاح را نیز ناممکن میکند
یکی از ویژگیهای نظامهای بسته آن است که هر مطالبه اصلاحطلبانه را توطئه و هر مخالفی را دشمن معرفی میکنند. در چنین فضایی، قدرت به جای پاسخگویی، به دفاع دائمی از خود مشغول میشود. نتیجه نیز روشن است؛ جامعه از حکومت فاصله میگیرد و حکومت برای جبران این فاصله، بیش از پیش به ابزارهای امنیتی و نظامی تکیه میکند.
کارل پوپر معتقد بود:
«جامعه باز، جامعهای است که در آن حکومت بتواند بدون خونریزی تغییر کند.»
این معیار، یکی از مهمترین شاخصهای حکومتداری مدرن است؛ معیاری که با هرگونه انحصار دائمی قدرت در تضاد قرار دارد.
سخن آخر
سخنان ذبیحالله مجاهد را نباید صرفاً یک شعار جنگی تلقی کرد؛ این سخنان پنجرهای به ذهنیت سیاسی طالبان میگشاید. ذهنیتی که حاضر است برای حفظ قدرت، از مرگ و انتحار سخن بگوید، اما همچنان از پذیرش ابتداییترین حقوق سیاسی مردم افغانستان، از جمله حق انتخاب حکومت، مشارکت در ساختار قدرت، آزادی بیان و رقابت سیاسی، سر باز میزند. تاریخ اما بارها ثابت کرده است که هیچ حکومتی با تکیه بر اسلحه، ترس و حذف مخالفان، مشروعیت پایدار به دست نیاورده است.
قدرتی که از رأی و رضایت مردم سرچشمه نگیرد، ناچار است بقای خود را در سایه زور جستوجو کند؛ و این، نه نشانه اقتدار، بلکه اعتراف به شکنندگی همان قدرتی است که میکوشد خود را شکستناپذیر نشان دهد.