پنج سال پسا بازگشتِ دوبارهٔ طالبان به قدرت، افغانستان از جنگی که بر سر تصرف حکومت جریان داشت فاصله گرفته است. مخالفان نظامی سرکوب شدهاند، قدرت در یک مرکز متمرکز شده و طالبان بیش از هر زمان دیگری بر جغرافیای کشور مسلطاند.
اما آنچه حل نشده، مسئلهای عمیقتر از قدرت است.
افغانستانِ امروز با کمبود حکومت روبهرو نیست؛ با کمبود چشمانداز روبهرو است.
بحران اصلی دیگر این نیست که چه کسی فرمان میدهد. بحران این است که این کشور قرار است بهکدام سو برود.
از همین نقطه، پرسش اصلی افغانستان آغاز میشود: «آیا ساختاری که توانسته قدرت را تثبیت کند، توانایی ساختن آینده را نیز دارد؟»
پایانِ رقابت سیاسی، آغاز یک وضعیت جدید:
چهار دهه سیاست در افغانستان بر رقابت بر سر قدرت استوار بود. دولتها سقوط کردند، نظامها تغییر کردند و چرخه جنگ و صلح ادامه یافت.
در آن دوره، حتی بیثباتی هم نوعی فشار برای پاسخگویی ایجاد میکرد. هر بازیگر سیاسی ناچار بود برای بقا، به نوعی حمایت اجتماعی و چشمانداز سیاسی متکی باشد.
اما امروز این چرخه متوقف شده است. قدرت در یک مرکز تثبیت شده و رقابت سیاسی عملاً حذف شده است.
با حذف رقابت سیاسی، پرسش اصلی دیگر این نیست که چه کسی قدرت را در اختیار دارد؛ پرسش این است که این قدرت چه دستاوردی برای جامعه تولید میکند.
قدرت بدون تولیدِ آینده:
در هر نظام سیاسی، قدرت دو کارکرد دارد: «مدیریت و تولیدِ آینده.»
مدیریت یعنی کنترل وضعیت موجود.
تولید آینده یعنی ساختن امکان رشد، امید و مسیر قابل تصور برای جامعه.
در افغانستان امروز، کارکرد مدیریتی قدرت برجسته است، اما کارکرد تولیدی آن هنوز روشن نیست.
این شکاف، نقطه مرکزی وضعیت فعلی کشور است.
قدرتی که فقط مدیریت کند، دیر یا زود با جامعهای روبهرو میشود که آینده را در آن کمرمق یا غیرقابل پیشبینی میبیند.
تغییرِ آرام در جامعه:
در سطح اجتماعی، این شکاف بهتدریج قابل مشاهده شده است.
برای بخشهایی از جامعه، بهویژه نسل جوان، آینده دیگر بهطور پیشفرض در داخل کشور تعریف نمیشود.
این صرفاً مسئله مهاجرت نیست. مسئله مهمتر، تغییر در محاسبه آینده است.
در گذشته، حتی در شرایط دشوار، تصور غالب این بود که آینده در داخل کشور قابل ساختن است. امروز این تصور در حال تضعیف شدن است.
وقتی آینده داخلی نامطمئن شود، تصمیمهای فردی نیز بهسمتِ بیرون حرکت میکند. این یک انتخاب فردی نیست؛ نتیجه یک وضعیت ساختاری است.
ظرفیتِ اجتماعی و محدودسازی تدریجی:
هیچ جامعهای بدون ظرفیت انسانی نمیتواند آینده تولید کند.
این ظرفیت از آموزش، مشارکت اجتماعی و امکان رشد شکل میگیرد.
در این میان، بحث آموزش و نقش اجتماعی زنان در افغانستان فقط یک موضوع حقوقی یا فرهنگی نیست. این موضوع مستقیماً به توان کشور برای تولید آینده مرتبط است.
هرگونه محدودسازی پایدار در این حوزهها، بهمعنای کاهش ظرفیت اجتماعی در بلندمدت است. اثر این روند ممکن است فوری دیده نشود، اما در ساختار آینده کشور تعیینکننده خواهد بود.
ثبات و مسئله پنهانِ آن:
ثبات سیاسی در ظاهر یک دستاورد است. اما ثبات، بهتنهایی شاخص موفقیت نیست.
ثبات زمانی به موفقیت تبدیل میشود که بتواند به تولید چشمانداز اجتماعی منجر شود.
در غیر این صورت، ثبات میتواند به توقف تبدیل شود؛ جایی که حکومت پابرجاست، اما جامعه درجا میزند.
در چنین شرایطی، بحران بهصورت ناگهانی ظاهر نمیشود، بلکه بهتدریج در ساختار جامعه رسوب میکند.
مسئله اصلی افغانستان:
مسئله افغانستان امروز نه صرفاً وجود یا نبود قدرت است و نه فقط شکل حکومت.
مسئله اصلی این است که آیا میان قدرت سیاسی و آینده اجتماعی پیوند واقعی وجود دارد یا نه.
در وضعیت فعلی، این پیوند ضعیف است.
قدرت متمرکز شده، اما تبدیل آن به یک پروژه آیندهساز هنوز شکل نگرفته است.
جمعبندی:
افغانستان واردِ مرحلهای شده که در آن بحران کلاسیک قدرت تا حد زیادی مهار شده است، اما بحران جدیدی در حال شکلگیری است: «بحرانِ تولید آینده.»
این بحران با تغییر بازیگران سیاسی حل نمیشود، زیرا مسئله در سطح ساختار قدرت است.
در نهایت، هر نظام سیاسی نه با میزان کنترل، بلکه با میزان آیندهای که تولید میکند سنجیده میشود.
در افغانستان امروز، قدرت وجود دارد، اما آینده هنوز بهطور روشن تولید نشده است.
و همین فاصله میان قدرت و آینده، مهمترین مسئله سیاسی کشور در وضعیت فعلی است.