ظهیرالدین محمد بابر، بنیانگذار امپراتوری گورکانی هند، در جنگ با محمد شیبانیخان ازبک شکست خورد و از آسیای میانه رانده و آواره شد. گاهی در این کوه، گاهی در آن کوه؛ گاهی در این دره و گاهی در آن دره.
خودش در بابرنامه از روزهای آوارگیاش مینویسد که در آن وضعیت، این فکر از خاطرش گذشت که «خانهبهدوشی، از این کوه به آن کوه، آواره و درمانده، کمتر جای تعریف دارد.»
اما بابر در شکست متوقف نشد. برای دوره شکستش چاره اندیشید و راهی برای بیرونآمدن از آن وضعیت جستوجو کرد. سرانجام کابل را تصرف کرد، آن را پایگاه خود ساخت و از آنجا راه هند را در پیش گرفت و در نهایت، سنگبنای امپراتوری گورکانی هند را گذاشت؛ امپراتوریای که بیش از سه قرن دوام آورد.
این ماجرا را از این جهت یادآوری میکنم که پیروزی و شکست در جنگ و سیاست، هر دو طبیعیاند. گاهی آدمها پیروز میشوند و گاهی شکست میخورند. آنچه شکست را ویرانگر و ماندگار میکند، خودِ شکست نیست؛ نداشتن برنامه برای دوران شکست است.
شکست پایان راه نیست؛ اگر برای روزهای شکست برنامه داشته باشیم. در آن صورت، شکست به یک دوره موقت تبدیل میشود؛ هدف را دوباره تعریف میکنیم، راههای ممکن را میسنجیم، هزینهها را محاسبه میکنیم و برای بازگشت تلاش میکنیم.
در تاریخ معاصر افغانستان، احمدشاه مسعود یکی از چهرههایی بود که برای روزهای شکست نیز برنامه داشت. درباره او رقبایش میگفتند: از پیروزی مسعود نترسید، از شکست او بترسید. زیرا شکست برای او به معنای پایان نبود؛ فرصتی بود برای بازسازی و بازگشت.
وقتی در کابل شکست خورد، به پنجشیر رفت و مقاومت را از آنجا سازمان داد. هر بار که عقب نشست، با تجربه بیشتر، سازمانیافتگی بیشتر و برنامهای تازه بازگشت.
امروز، ۲۴ اسد، پنج سال از سقوط جمهوریت و بازگشت طالبان به قدرت میگذرد.
در این پنج سال، یکی از تلخترین واقعیتهایی که دیدهایم، نبود برنامه برای دوران شکست در میان بسیاری از سیاستمداران، رهبران و دولتمردان پیشین بوده است.
یک سیاستمدار عاقل، پیش از رسیدن به شکست، سناریوهای مختلف را روی میز میگذارد. یکی از این سناریوها باید همیشه این باشد: اگر شکست خوردیم، چه میکنیم؟
برای شکست نیز باید هدف تعیین کرد؛ باید راههای عملی، کمهزینه و مؤثر را از پیش سنجید و دانست که چگونه میتوان از یک شکست عبور کرد.
به نظر میرسد بسیاری از رهبران مخالف طالبان پیش از سقوط جمهوریت، سناریوی شکست را جدی نگرفته بودند. و پس از شکست نیز، به جای عبور سریع از شوک، بازسازی و ایجاد یک برنامه مشترک، هنوز درگیر پراکندگی، اختلاف و سردرگمیاند.
شکست، اگر با برنامه همراه باشد، یک دوره است؛ اما بیبرنامگی، شکست را به سرنوشت تبدیل میکند.
پنج سال پس از سقوط جمهوریت، شاید مهمترین پرسش همین باشد:
چه کار کنیم که شکست جاویدانه نشود و از آن عبور کنیم؟
چگونه شکست را شکست بدهیم؟