پنج سال پیش، در چنین روزهایی، کابل را ترک کردم. آن روزها من یک معلم بودم و زندگیام شکل دیگری داشت. بیشتر روزهایم در صنف میگذشت؛ فزیک و ریاضی تدریس میکردم، با دانشجویانم بحث میکردم، مسٲله حل میکردم و برای هر درس از قبل آماده میشدم. آن روزها معلمی برای من تنها یک وظیفه نبود؛ بلکه بخشی از زندگیام بود و از اینکه میتوانستم چیزی به دانشجویانم بیاموزم، احساس خوبی داشتم. آن زمان هیچ تصوری نداشتم که چند روز بعد مجبور خواهم شد کابل را ترک کنم و این ترککردن، برخلاف تصورم، به یک دوری چندماهه یا یکساله ختم نخواهد شد. فکر میکردم اوضاع تغییر میکند و دوباره برمیگردم. اما اکنون پنج سال گذشته است و من در بیرون مرزهای کشورم، هنوز در انتظار آن روز هستم.
روزهای سقوط کابل برای بسیاری از ما روزهای عجیبی بود. همهچیز با سرعتی اتفاق میافتاد که فرصت تحلیل و تصمیمگیری را از آدم میگرفت. خبر سقوط پیهم استانها، نزدیکشدن طالبان به کابل و در نهایت ورود آنان به پایتخت، فضای شهر را بهکلی تغییر داده بود. در آن روزها بیشتر از آنکه به آینده فکر کنیم، تلاش میکردیم از حال عبور کنیم. من نیز ناچار شدم کابل را ترک کنم. وقتی بیرون میشدم، با خودم فکر میکردم این رفتن موقتی است و خیلی زود دوباره برمیگردم. آدم در لحظهی که مجبور به ترک خانه میشود، کمتر به سالهای بعد فکر میکند. فقط میخواهد از شرایطی که در آن قرار گرفته، عبور کند. من هم نمیدانستم این سفر، پنج سال از زندگیام را با خود خواهد برد.
مهاجرت در ابتدا برای من، بیشتر شبیه انتظار بود تا زندگی. روزها را با این فکر میگذراندم که شاید اوضاع تغییر کند و بتوانم دوباره به کابل برگردم. اما کمکم فهمیدم که نمیتوانم تمام زندگیام را در انتظار یک اتفاق سیاسی متوقف کنم. زندگی، چه بخواهیم و چه نخواهیم، ادامه پیدا میکند. آدم باید در کنار همه دلتنگیها، برای فردای خودش نیز کاری انجام دهد. همین شد که تصمیم گرفتم دوباره درس بخوانم و مسیر فکری تازهی را تجربه کنم. شاید اگر در کابل میماندم، هیچوقت با این جدیت وارد حوزه سیاست نمیشدم. اما مهاجرت مرا به سمتی برد که امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم بخش مهمی از شخصیت فکریام در همین سالها شکل گرفته است.
من در مهاجر سیاست خواندم و هنوز میخوانم؛ رشتهی که در ظاهر فاصله زیادی با فزیک و ریاضی دارد. سالها با عدد، فرمول و مسائل ریاضیکی سروکار داشتم و حالا باید درباره دولت، قدرت، جامعه، دیپلماسی و روابط بینالملل میخواندم. در آغاز برای خودم نیز این تغییر کمی عجیب بود. اما بهتدریج فهمیدم که میان این دو حوزه یک نقطه مشترک وجود دارد؛ پرسش. در فزیک و ریاضی همیشه میپرسیم چرا یک پدیده اتفاق میافتد و چگونه میتوان آن را توضیح داد. در سیاست نیز پرسشها فقط شکل دیگری دارند. چرا دولتها سقوط میکنند؟ چرا جنگ آغاز میشود؟ قدرت چگونه به وجود میآید و چگونه از بین میرود؟ چرا برخی نظامها دوام میآورند و برخی دیگر فرو میریزند؟ شاید موضوعات عوض شده بودند، اما عادت من به پرسیدن و پیدا کردن پاسخ، همان عادت سالهای تدریس فزیک و ریاضی بود/است.
در این مسیر، من از یک معلم به یک دانشآموز تبدیل شدم. کتابهای تازه خواندم، با اندیشههای سیاسی آشنا شدم و تلاش کردم افغانستان را از زاویهی متفاوت ببینم. پیش از آن، بسیاری از مسائل سیاسی را بیشتر از دریچه خبر و اتفاقات روز دنبال میکردم؛ اما مطالعه سیاست باعث شد به ریشههای بسیاری از این اتفاقات فکر کنم. فهمیدم پشت هر بحران سیاسی، مجموعهی از عوامل تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و فکری وجود دارد. این تغییر نگاه برایم مهم بود. احساس میکردم مهاجرت، با همه دشواریهایش، مرا مجبور کرده است دوباره خودم را بسازم؛ نه فقط از نظر زندگی روزمره، بلکه از نظر فکری نیز.
امروز هنوز معلمم، اما دیگر فزیک و ریاضی تدریس نمیکنم. در صنوف آنلاین سیاست تدریس میکنم. با دانشجویانی درباره اندیشه سیاسی، روابط بینالملل، دیپلماسی، دولت و مسائل سیاسی افغانستان صحبت میکنم. اگر کسی پنج سال پیش به من میگفت روزی سیاست تدریس خواهی کرد، شاید باور نمیکردم. آن زمان مسیرم مشخص بود و خودم را بیشتر بهعنوان معلم فزیک و ریاضی میشناختم. اما حالا که به این مسیر نگاه میکنم، احساس میکنم تغییر رشتهام بخشی از همان داستان مهاجرت است. مهاجرت فقط محل زندگیام را تغییر نداد؛ نگاه و مسیر حرفهیام را نیز تغییر داد.
با این حال، چیزی در من تغییر نکرده است؛ علاقه به تدریس است. هنوز وقتی وارد صنفهای آنلاین میشوم، همان احساس سالهای کابل را دارم. هنوز از اینکه دانشجویی سوال تازهی مطرح کند خوشحال میشوم و هنوز برایم مهم است که یک موضوع دشوار را طوری توضیح بدهم که برای دانشجو قابل فهم شود.
شاید موضوع درس تغییر کرده باشد، اما رابطه من با آموزش همان است. آن روزها تلاش میکردم یک قانون فزیک یا یک مسٲله ریاضی را برای دانشجویانم توضیح بدهم؛ امروز تلاش میکنم یک نظریه سیاسی یا یک مفهوم پیچیده در روابط بینالملل را روشن کنم. در هر دو حالت، هدف یکی است؛ کمک به دیگری برای فهمیدن.
تدریس آنلاین در این سالها برایم اهمیت دیگری نیز پیدا کرده است. وقتی از وطن دور هستی، ارتباط با دانشجویان افغانستانی نوعی ارتباط دوباره با جامعه خودت است. در هر صنف، جوانانی را میبینم که با وجود همه مشکلات هنوز میخواهند یاد بگیرند و درباره آینده فکر کنند. این برای من امیدوارکننده است. آموزش شاید نتواند بهتنهایی همه مشکلات افغانستان را حل کند، اما میتواند نسلی بسازد که پرسشگر باشد، تحلیل کند و سرنوشت خود را فقط به تصمیم دیگران واگذار نکند. به همین دلیل، هر بار که وارد صنف آنلاین میشوم، احساس میکنم هنوز بخشی از کاری را انجام میدهم که در کابل آغاز کرده بودم.
پنج سال مهاجرت همچنین نگاه من به سیاست را تغییر داد. پیش از مهاجرت، سیاست برایم بیشتر یک حوزه مطالعاتی بود؛ اما بعد از آن، سیاست به بخشی از تجربه شخصی زندگیام تبدیل شد. من با چشم خود دیدم که یک تحول سیاسی چگونه میتواند زندگی یک انسان را از مسیر عادی خارج کند. معلمی که روزی در صنف درس میدهد، ناگهان مجبور میشود کشورش را ترک کند و سالها در جایی دیگر زندگی کند. به همین دلیل، وقتی درباره دولت، قدرت، مشروعیت و فروپاشی نظامهای سیاسی صحبت میکنم، این مفاهیم برایم فقط اصطلاحات کتابی نیستند. پشت هرکدام از آنها زندگی واقعی انسانها قرار دارد؛ انسانهایی که گاهی تمام آیندهشان به یک تصمیم سیاسی گره میخورد.
البته پنج سال دوری آسان نبوده است. در این مدت بارها خسته شدهام، دلتنگ شدهام و از خود پرسیدهام که این وضعیت تا چه زمانی ادامه خواهد داشت. پنج سال زمان کمی نیست. در این مدت آدم تغییر میکند، دوستاناش تغییر میکنند، بسیاری از آدمها از زندگیاش دور میشوند و بعضی خاطرات شکل دیگری پیدا میکنند. اما با وجود همه اینها، یک چیز را تلاش کردهام از دست ندهم؛ امید به بازگشت به وطنام است. امید برای من به معنای نشستن و منتظر ماندن نیست. یعنی تا وقتی امکان تغییر وجود دارد، نباید زندگی را متوقف کرد. باید یاد گرفت، کار کرد، ساخت و در حد توان برای آیندهی بهتر تلاش کرد.
امروز وقتی به پنج سال گذشته نگاه میکنم، مسیر زندگیام برای خودم هم کمی عجیب است. در کابل فزیک و ریاضی تدریس میکردم؛ بعد مهاجر شدم، سیاست خواندم و حالا در صنوف آنلاین سیاست تدریس میکنم. اگر کسی این مسیر را روی کاغذ برایم مینوشت، شاید باورش برایم دشوار بود. اما زندگی همیشه منطقی و قابل پیشبینی پیش نمیرود. گاهی اتفاقی که نمیخواهی، تو را به مسیری میبرد که بعدها میفهمی بخشی از رشدت در همان مسیر اتفاق افتاده است. من هنوز دلتنگ کابل هستم، اما نمیتوانم پنج سال گذشته را فقط با حسرت نگاه کنم؛ چون در همین سالها چیزهای زیادی آموختهام و خودم را از نو شناختهام.
با همه تغییرها، رویای بازگشت همچنان سر جای خودش است. نمیدانم روزی که دوباره وارد کابل شوم چه زمانی خواهد بود و نمیدانم آن شهر تا چه اندازه با کابلی که در ذهن من مانده تفاوت خواهد داشت. اما هنوز دلم میخواهد دوباره آن شهر را ببینم؛ شهری که در آن معلم بودم و روزهایم را با تدریس فزیک و ریاضی سپری میکردم. شاید اگر روزی برگردم، دیگر همان آدم پنج سال پیش نباشم. تجربه مهاجرت، مطالعه سیاست و سالهای دوری مرا تغییر دادهاند. اما شاید همین تغییر باعث شود کابل را از زاویهی تازه ببینم و زندگی گذشتهام را بهتر بفهمم.
پنج سال آوارگی برای من فقط داستان ترک وطن نیست؛ داستان تغییر مسیر نیز است. از کابل بیرون آمدم، اما از آموختن و آموزاندن جدا نشدم. فزیک و ریاضی را تدریس میکردم، اما در مهاجرت سیاست خواندم و امروز سیاست تدریس میکنم. شاید این مسیر را خودم انتخاب نکرده باشم، اما تلاش کردهام در هر مرحله بهترین چیزی را که میتوانم از آن بسازم. هنوز معلمم، هنوز میخوانم، هنوز تدریس میکنم و هنوز به آینده افغانستان فکر میکنم. مهمتر از همه، هنوز رویای بازگشت دارم. شاید پنج سال آوارگی طولانی باشد، اما برای من پایان راه نیست؛ هنوز امیدوارم روزی دوباره به کابل برگردم و این بار، با تمام تجربهی که غربت به من داده است، در صنفی بایستم و از نو درس را آغاز کنم.