اخراج دهها خانوادهٔ افغانستانی از شهر خجند تاجیکستان، پس از متهم شدن یکی از مهاجران به قتل یک زن، بار دیگر بحث رفتار اجتماعی بخشی از مهاجران افغانستانی در کشورهای میزبان را به میان آورده است. مقامهای تاجیکستان گفتهاند که این اخراجها در پی ارتکاب «جرایم سنگین» صورت گرفته است؛ اقدامی که واکنشهای متفاوتی را برانگیخت. این در حالی است که تاجیکستان، در مقایسه با بسیاری از کشورهای منطقه، همواره یکی از نزدیکترین و کمتنشترین روابط را با مردم افغانستان—بهویژه تاجیکان افغانستان—داشته است و تا امروز، کمتر در سیاستهای ضدافغانستانی یا آسیبرسان به مردم افغانستان نقش داشته است.
اما فراتر از جنبهٔ سیاسی این رویداد، پرسشی تلخ و جدی مطرح میشود: چرا بخشی از جامعهٔ افغانستان، حتی در مهاجرت و آوارگی، همچنان درگیر خشونت، قانونشکنی و جرایم سنگین میشود؟ چرا شماری از مهاجران، بهجای سازگاری با قوانین و فرهنگ کشورهای میزبان، خود را در تقابل با نظم اجتماعی آن کشورها قرار میدهند؟ این پرسش، نه برای تحقیر یک ملت، بلکه برای فهم یک بحران عمیق اجتماعی و تاریخی ضروری است.
جنگ، فروپاشی اجتماعی و بازتولید خشونت
هیچ جامعهای ذاتاً «مجرمپرور» نیست. جرم، بیش از آنکه یک ویژگی قومی یا ملی باشد، محصول شرایط تاریخی، اجتماعی و روانی است. افغانستان در بیش از چهار دههٔ گذشته، یکی از خشونتبارترین و بیثباتترین دورههای تاریخ معاصر خود را تجربه کرده است؛ نسلی در جنگ بزرگ شده، در بیقانونی زیسته و در فضایی تربیت شده که در آن، زور اغلب جای قانون را گرفته است.
وقتی کودک در جامعهای بزرگ شود که هر روز قتل، انفجار، خشونت و بیثباتی بخشی از واقعیت عادی زندگی باشد، حساسیت اخلاقی او نسبت به قانون و نظم اجتماعی بهتدریج فرسوده میشود. زیگموند فروید باور داشت که خشونتهای مداوم، ساختار روانی انسان را تغییر میدهد و میتواند پرخاشگری را به بخشی از واکنش طبیعی فرد تبدیل کند. افغانستان، در چندین نسل متوالی، دقیقاً در چنین چرخهای گرفتار بوده است.
از سوی دیگر، ضعف تاریخی دولت و نظام حقوقی در افغانستان نیز نقش مهمی داشته است. در بسیاری از دورهها، قانون نه بهعنوان یک اصل عمومی، بلکه بهعنوان ابزاری وابسته به قدرت سیاسی یا قومی دیده شده است. وقتی شهروند در کشور خود تجربهٔ اعتماد به قانون و عدالت را نداشته باشد، انتقال به جامعهای قانونمحور نیز برایش دشوار میشود.
اما این تنها مسئلهٔ جنگ نیست؛ بحران فرهنگی و اجتماعی نیز وجود دارد. بخشی از جامعهٔ افغانستان هنوز نتوانسته است مفهوم «شهروندی مدرن» را بهصورت عمیق درک کند؛ یعنی فهم اینکه زندگی در یک کشور، مستلزم احترام به قوانین، فرهنگ عمومی و حقوق دیگران است. مهاجرت تنها جابهجایی جغرافیایی نیست؛ بلکه ورود به یک نظم اجتماعی تازه است. هر مهاجر، در کنار حقوقی که مطالبه میکند، مسئولیتهایی نیز در قبال جامعهٔ میزبان دارد.
در این میان، مسئلهٔ هویت نیز مهم است. بسیاری از مهاجران افغانستانی، در کشورهای میزبان با بحران هویت، فقر، تبعیض و احساس تحقیر روبهرو میشوند. این وضعیت، اگر با ضعف فرهنگی و نبود حمایت اجتماعی همراه شود، میتواند برخی افراد را به سمت رفتارهای خشونتآمیز یا مجرمانه سوق دهد. البته این مسئله هرگز توجیهکنندهٔ جرم نیست، اما بخشی از زمینهٔ شکلگیری آن را توضیح میدهد.
در عین حال، باید تأکید کرد که نباید رفتار مجرمانهٔ چند فرد را به همهٔ مهاجران افغانستانی تعمیم داد. میلیونها افغانستانی در کشورهای مختلف، با زحمت، قانونمداری و تلاش برای زندگی سالم، تصویر متفاوتی از جامعهٔ افغانستان ارائه کردهاند. اما مشکل آنجاست که رفتارهای خشن و جنایی، بیش از هر چیز دیگر دیده میشوند و میتوانند اعتبار و امنیت کل جامعهٔ مهاجر را آسیب بزنند.
فرجام سخن اینکه؛
رویداد خجند، تنها یک پروندهٔ جنایی نیست؛ بلکه آینهای از بحرانهای عمیقتری است که جامعهٔ افغانستان با آن روبهرو است. جنگهای طولانی، فروپاشی نظام آموزشی و حقوقی، عادیشدن خشونت و ضعف فرهنگ شهروندی، همگی در شکلگیری این وضعیت نقش داشتهاند.
اما اگر قرار است جامعهٔ افغانستان از این چرخه بیرون شود، نخست باید شجاعت پذیرش مشکل را داشته باشد. پنهانکردن واقعیت یا تبدیل هر انتقاد به واکنش احساسی، کمکی به حل بحران نمیکند. احترام به قانون، فرهنگ و نظم کشورهای میزبان، نهتنها یک وظیفهٔ اخلاقی، بلکه شرط بقا و اعتبار مهاجران است.
در نهایت، مهاجرت تنها عبور از مرزها نیست؛ عبور از بخشی از عادتها و ذهنیتها نیز هست.
تا زمانی که جامعهٔ افغانستان نتواند رابطهٔ خود را با خشونت، قانون و مسئولیت اجتماعی بازتعریف کند، خطر بازتولید این بحران—در تبعید و آوارگی—همچنان باقی خواهد ماند.