نوشتهٔ اخیرِ صبغتالله عاکف را که میخواندم، بیش از هر چیز، این احساس در من قوت گرفت که ما در روزگاری زندگی میکنیم که بسیاری از نزاعها دیگر نزاعِ «علم» نیست، نزاعِ «هویت» است؛ و هنگامی که هویت جای حقیقت را بگیرد، مفاهیم نیز از معنای اصلی خویش تهی میشوند. در چنین فضایی، واژهها دیگر ابزارِ تبیین نیستند؛ حربهاند. «سلفی»، «نواندیش»، «نومعتزلی»، «حنفی اصیل» و امثال این تعبیرات، بهجای آنکه مفاهیم علمی باشند، به پرچمهای جنگ بدل میشوند؛ و درست از همینجاست که حقیقت، نخستین قربانیِ غوغای تعصب میگردد.
آقای عاکف در سراسر نوشتهٔ خود میکوشد چنین وانمود کند که گویا «حنفیت اصیل» در معرض یک توطئهٔ فکری قرار گرفته و جماعتی زیر نام حنفیت، در پی تحریف آناند. اما مشکل اساسی آنجاست که ایشان، پیش از اثباتِ این ادعا، خود مرتکب همان چیزی میشود که دیگران را بدان متهم میکند: تحریفِ تاریخِ حنفیت و مصادرهٔ آن به سودِ یک قرائت خاص.
حنفیت، میراث یک گروه و یک جریان و یک مدرسهٔ معاصر نیست. حنفیت، رودخانهای است که از قرنها تفکر، اجتهاد، اختلاف، مناظره و تکثر عبور کرده است. از کوفهٔ ابوحنیفه نعمان بن ثابت تا ماوراءالنهر، از سمرقند تا دهلی، از حلقههای فقهی تا خانقاهها و مدارس حدیث، همه در ساختن این میراث سهم داشتهاند. این مذهب، هم فقیه داشته، هم متکلم؛ هم محدث داشته، هم عارف؛ هم اهلِ نظر در آن بودهاند و هم اهلِ اثر. چگونه میتوان چنین تاریخ گستردهای را ناگهان در یک قرائت محدود و معاصر خلاصه کرد و باقیِ صداها را متهم به «تحریف» نمود؟
نخستین مغالطهٔ آشکار در سخنان ایشان، تقابلسازی میان «نصگرایی» و «عقلگرایی» است؛ گویی هرکه اندکی به تأملات عقلی میدان دهد، از دایرهٔ حنفیت بیرون افتاده و به وادی نومعتزلیگری لغزیده است. این سخن، نه با تاریخ حنفیت سازگار است و نه با حقیقتِ روش فقهیِ خودِ امام ابوحنیفه. مگر نه اینکه مخالفان تاریخیِ حنفیان، آنان را «اهل رأی» مینامیدند؟ مگر نه اینکه قیاس، استحسان و اجتهاد عقلی، ستونهای اساسیِ مکتب حنفی بودهاند؟ پس چگونه امروز همان ویژگیای که قرنها بخشی از هویت فقه حنفی بود، ناگهان به «نومعتزلیگری» تعبیر میشود؟
مشکل اینجاست که برخی میخواهند هر نوع عقلگرایی را به معتزله پیوند بزنند؛ حال آنکه اعتزال، یک مکتب کلامیِ مشخص با اصول معین است، نه هر کوششی برای فهم عقلانیِ دین. اگر صرفِ تأکید بر عقل، انسان را معتزلی کند، بخش عظیمی از میراث کلامیِ اهل سنت نیز باید متهم به اعتزال شود. این شیوه، بیشتر به ترساندنِ عوام میماند تا گفتوگوی علمی.
از سوی دیگر، تناقضِ عجیبی در متن موج میزند. نویسنده از این شکایت دارد که برخی افراد، هر حدیثگرای حنفی یا هر دیوبندی را «سلفی» میخوانند؛ و این اعتراض، در اصل، سخن درستی است. زیرا دیوبندیبودن، مساوی سلفیبودن نیست؛ چنانکه اهتمام به حدیث نیز الزاماً به معنای وهابیت نیست. اما پرسش اینجاست که آیا خودِ ایشان همان رفتار را، این بار با واژهٔ «نومعتزلی»، تکرار نمیکند؟ اگر تعمیمدادن و برچسبزدن نادرست است، چرا هنگامی که نوبت به مخالفان فکریِ ایشان میرسد، همان روش مشروع جلوه میکند؟
واقعیت این است که در اینگونه نوشتهها، بیش از آنکه دغدغهٔ «حقیقت» دیده شود، هراس از «دیگری» دیده میشود. هر صدای متفاوت، خطر تلقی میشود؛ هر نقدی، توطئه؛ و هر اختلافی، پروژهای برای نابودیِ حنفیت. این نوع نگاه، نهتنها کمکی به دفاع از مذهب نمیکند، بلکه آن را از درون فرسوده میسازد. زیرا مذاهب فقهی، با تکثر و گفتوگو زنده میمانند، نه با تقدیسِ یک قرائت و تخطئهٔ همهٔ صداهای دیگر.
در بخش دیگری از نوشته، نام بزرگانی چون شاه ولیالله دهلوی، انور شاه کشمیری، اشرف علی تهانوی و دیگران ذکر میشود تا چنین القا گردد که مخالفان، همهٔ این بزرگان را «سلفی» میدانند. حال آنکه حقیقت بسیار پیچیدهتر از این دوگانههای سادهانگارانه است. این عالمان، در فقه حنفی بودند، در کلام غالباً ماتریدی، و در سلوک، نزدیک به تصوف؛ اما در عین حال، به حدیث نیز اهتمام داشتند. آیا هر اهتمامی به حدیث، مساوی با سلفیت است؟ هرگز. همانگونه که هر تأمل عقلی نیز مساوی با اعتزال نیست. مشکل آنجاست که برخی میکوشند جهان پیچیدهٔ اندیشه را به چند برچسب تقلیل دهند؛ زیرا برچسب، آسانتر از فهمیدن است.
حنفیت، آنگاه عظمت داشت که در آن، اختلاف تحمل میشد؛ آنگاه زنده بود که درونش مناظره جریان داشت؛ آنگاه بالنده بود که هیچکس خود را مالکِ انحصاریِ حقیقت نمیپنداشت.
اما وقتی یک جریان معاصر، خویش را «حنفیت اصیل» بنامد و دیگران را یا «سلفی» بخواند یا «نومعتزلی»، در حقیقت نه از حنفیت دفاع کرده، نه به آن خدمت نموده است؛ بلکه آن را از یک مکتب علمیِ گسترده، به یک اردوگاه ایدئولوژیک فروکاسته است.
و شاید بزرگترین آسیبی که این نوع ادبیات بر جای میگذارد، این باشد که جوانان را بهجای تحقیق، به تعصب عادت میدهد؛ بهجای فهم، به موضعگیری؛ و بهجای انصاف، به دشمنتراشی. حال آنکه حقیقت، در هیاهوی برچسبها زاده نمیشود. حقیقت، فرزندِ آرامشِ علمی، انصافِ فکری و شجاعتِ فهمیدن است.