صبح وقت، مثل هر روز، از خانه به سمت دفتر رفتم. هنوز در ذهنم نمیگنجید که ممکن است همان روز کابل تسلیم طالبان شود. خبر سقوط پیهم ولایات را میشنیدیم، اما کابل برای ما هنوز خط دیگری بود؛ پایتخت بود، نیروهای امنیتی در آن بودند، مقامها در شهر بودند و هنوز کسی تصور نمیکرد که چند ساعت بعد همهچیز به پایان برسد.
همه آمده بودند. کار در برخی ادارهها جریان داشت و ما نیز مشغول کارهای روزمره بودیم. با این تفاوت که یک سکوت سنگین بر شهر افتاده بود؛ سکوتی که آن روز معنایش را نمیفهمیدیم، اما امروز که پنج سال از آن گذشته، میدانم سکوت پیش از فروپاشی بود.
یکی از همکاران را به وزارت فرستاده بودیم؛ دفتر ما بیرون از وزارت بود. ناگهان تماس گرفت. صدایش را هنوز به یاد دارم؛ خشدار، بریده و هراسان.
گفت: «کابل سقوط کرده، طالبان وارد شدهاند. همه از وزارت رفتهاند. ما هم میرویم خانه. دیگر دفتر نمیآییم.»
چند لحظه هیچکس چیزی نگفت.
کابل سقوط کرده بود؟
هنوز باور نمیکردیم.
دقایقی بعد تلفن دیگری آمد. یکی از سربازان ارشد که از آشنایان بود، گفت: «اگر کابل هستی، خودت را از آنجا بکش. ما در کمپنی هستیم، خط را رها کردیم. دشمن به طرف کابل میآید.»
بعد تماسها از هر طرف شروع شد. هر کسی خبری داشت. یکی میگفت طالبان وارد این منطقه شدهاند، دیگری از فرار مقامها میگفت، یکی از بسته شدن راهها خبر میداد. خبرها آنقدر سریع میآمد که فرصت هضم هیچکدام را نداشتیم.
انگار قیامتی در حال وقوع بود.
دختران همکار ما بیش از همه هراسان بودند. نمیدانستند چه خواهد شد. ما هم، شاید بیشتر برای دلداری آنان و شاید برای اینکه خودمان را آرام کنیم، دفتر را ترک نکردیم. همه همکاران را رخصت کردیم تا به خانههایشان بروند. چند نفر ماندیم. ساعتها گذشت و هر لحظه انتظار داشتیم خبری برسد که بگوید اوضاع تغییر کرده است.
اما اوضاع فقط بدتر میشد.
بالاخره ما نیز از دفتر بیرون شدیم.
چیزی که در خیابان دیدم، شبیه شهری نبود که صبح از آن گذشته بودم. مردم هراسان بودند. بعضی میدویدند، بعضی دنبال موتر بودند و بعضی به طرف فرودگاه میرفتند. چهرهها را که نگاه میکردی، همه یک سؤال داشتند: حالا چه میشود؟
آسمان غبارآلود بود. نمیدانم غبار کابل بود یا غبار اندوه؛ اما آن روز حتی آسمان هم برایم غمگین به نظر میرسید.
در میان آن همه اضطراب، هنوز تلاش میکردیم به چیزی امیدوار باشیم. کلیپی از داکتر عبدالله نشر شده بود که در کابل حضور دارد و به مردم اطمینان داده بود. کلیپی از وزیر دفاع نیز منتشر شده بود که نشان میداد گویا هنوز در مقر وزارت است. همینها برای ما کافی بود که بگوییم شاید هنوز تمام نشده است.
اما بعد خبر آمد: رئیسجمهور از کشور خارج شده است.
همانجا بود که فهمیدیم دیگر چیزی برای نجات باقی نمانده است.
کمی بعد طالبان وارد کابل شدند. وارد ارگ شدند و با رنجرهایی که از نیروهای امنیتی به غنیمت گرفته بودند، در شهر میگشتند. صدای نعتهای بلندشان در خیابانها میپیچید. برای ما که چند ساعت پیش در همان شهر کار و زندگی میکردیم، این صحنه بیشتر به کابوسی میمانست که نمیخواستیم باورش کنیم.
اما واقعیت بود.
آن روز، فقط یک حکومت سقوط نکرد؛ یک زندگی سقوط کرد.
بعد از آن، مکتب دختران یکی پس از دیگری بسته شد، دانشگاهها خاموش شدند، زنان از کار کنار زده شدند و بسیاری از مردان نیز شادی و آرامششان را از دست دادند. دوستانی که تا دیروز کنارمان بودند، پراکنده شدند. یکی به ایران رفت، دیگری پاکستان، یکی اروپا و دیگری هنوز در کابل مانده است.
پنج سال گذشته و ما هنوز در غربتیم.
گاهی فکر میکنم آن روز از کابل بیرون آمدیم، اما کابل از ما بیرون نرفت. هنوز وقتی خبرهای افغانستان را میخوانم، همان خیابانهای غبارآلود، همان چهرههای هراسان و همان تلفنهایی را به یاد میآورم که یکی پس از دیگری خبر سقوط میدادند.
آن روز ما فقط شاهد سقوط کابل نبودیم؛ شاهد فرو ریختن زندگیای بودیم که خیال میکردیم قرار است فردا هم ادامه داشته باشد.