ده سال از روزی میگذرد که چهارراهی دهمزنگِ کابل، از محل یک تجمع اعتراضی به یکی از ماندگارترین نمادهای اعتراض مدنی، دردِ جمعی و پرسشهای بیپاسخ در افغانستان تبدیل شد.
صبحِ دوم مرداد/اسد ۱۳۹۵، هزاران شهروند با پلاکاردها، شعارها و امیدی ساده به خیابان آمدند؛ با امیدی که صدایشان شنیده شود و تصمیمی را که ناعادلانه میدانستند، دوباره بررسی کنند. اما تنها چند لحظه کافی بود تا همان خیابانی که قرار بود صحنه بیانِ یک مطالبه مدنی باشد، به صحنه دود، خون، فریاد و سوگ مبدل شود.
در آن روز، دهها خانواده عزادار شدند؛ جوانانی که برای آیندهای متفاوت آمده بودند، دیگر به خانه بازنگشتند و صدها تنِ دیگر با زخمهای جسمی و روانی آن حادثه به زندگی ادامه دادند.
جنبشِ روشنایی از اعتراض به تغییر مسیر خط انتقال برق توتاپ آغاز شد؛ اما خیلی زود روشن شد که برای هزاران معترض، مسئله تنها یک خط برق نبود. توتاپ به نمادی از مطالبه عدالت، برابری در توسعه و حقِ مشارکت برابر شهروندان در تصمیمهای ملی تبدیل شد.
یک دهه بعد، جنبشِ روشنایی دیگر تنها نام یک اعتراض نیست؛ بخشی از حافظه جمعی افغانستان است؛ حافظه نسلی که باور داشت تغییر میتواند از راه اعتراضِ مسالمتآمیز و مشارکت شهروندی نیز ممکن باشد، اما آن امید در دهمزنگ با خون آزموده شد.
این گزارش، نگاهی است به مسیرِ جنبش روشنایی؛ از شکلگیری آن بر محور توتاپ تا حمله خونین دهمزنگ، نقش سیاست، سرنوشت فعالان و پرسشهایی که پس از ده سال همچنان بیپاسخ ماندهاند.
از توتاپ تا روشنایی؛ چگونه یک کابلِ برق به نماد یک مطالبه بزرگ تبدیل شد؟:
در سال ۱۳۹۵، اعلامِ تغییر مسیر خط انتقال برق توتاپ، موجی از اعتراضها را برانگیخت. معترضان این تصمیم را صرفاً یک انتخاب فنی نمیدانستند، بلکه آن را نشانهای از نابرابری در توزیع امکانات و بیتوجهی به بخشی از شهروندان افغانستان تلقی میکردند.
برای بسیاری از معترضان، توتاپ به پرسشی بزرگتر تبدیل شد:
«آیا همه شهروندان افغانستان در فرصتها، منابع و تصمیمهای ملی سهم برابر دارند؟»
همین پرسش، یک موضوع فنی را به یک حرکتِ اجتماعی تبدیل کرد.
جنبشِ روشنایی، ترکیبی از دانشجویان، استادان دانشگاه، فعالان مدنی، زنان، جوانان و خانوادههایی بود که سعی میکردند خواسته خود را از راه اعتراضِ مسالمتآمیز مطرح کنند. بسیاری از آنان نخستین تجربه جدی حضور در یک حرکت مدنی را پشت سر میگذاشتند؛ نسلی که پس از سال ۲۰۰۱ با دانشگاه، رسانههای آزادتر و شبکههای اجتماعی رشد کرده بود و باور داشت شهروندان میتوانند بدونِ خشونت، در سرنوشت کشور خود نقش داشته باشند.
با گسترشِ اعتراضها، جنبش روشنایی از یک مطالبه مشخص فراتر رفت و مفاهیمی مانند عدالت، مشارکت، تبعیض، اعتماد عمومی و رابطه مردم با حکومت به محورهای اصلی آن تبدیل شد.
در همین حال، این جنبش واردِ عرصه سیاست نیز شد. حکومت وحدت ملی زیر فشار افکار عمومی قرار گرفت، احزاب و جریانهای سیاسی موضع گرفتند و شماری از سیاستگران نیز کوشیدند خود را در کنار این موجِ اجتماعی قرار دهند. از نگاه برخی، این حضور به تقویت صدای معترضان کمک کرد؛ اما منتقدان معتقد بودند که رقابتهای سیاسی، استقلال و ماهیتِ مدنی جنبش را تحتتأثیر قرار داد.
دهمزنگ؛ روزی که اعتراض به خون نشست:
صبحِ دوم مرداد/اسد ۱۳۹۵، هزاران نفر از گوشهوکنار کابل و ولایتهای مختلف خود را به چهارراهی دهمزنگ رساندند.
آنان برای جنگ نیامده بودند؛ برای دفاع از یک مطالبه مدنی آمده بودند. در دستهایشان پلاکارد بود، نه اسلحه؛ هدفشان بیانِ مسالمتآمیزِ یک خواسته مدنی و رساندن صدای اعتراضشان به حکومت بود.
در میانِ جمعیت، دانشجویان، استادان دانشگاه، زنان، فعالان مدنی، کارمندان دولت و شهروندانی حضور داشتند که باور داشتند اعتراض مسالمتآمیز، حقِ هر شهروند است.
اما حدودِ ساعت دوونیم بعدازظهر، دو مهاجم انتحاری تجمع را هدف قرار دادند. یکی از آنان خود را در میان جمعیت منفجر کرد و مهاجم دوم پیش از رسیدن به هدف، از سوی نیروهای امنیتی کشته شد. در چند ثانیه، چهارراهی دهمزنگ به صحنهای از دود، آتش، خون و فریاد تبدیل شد.
بر بنیادِ آمار رسمی، دستکم ۸۵ نفر کشته و بیش از ۴۰۰ نفر زخمی شدند؛ هرچند شماری از خانوادههای قربانیان و برخی منابع، شمار واقعی قربانیان را بیش از آمار رسمی میدانستند. این حمله همچنان یکی از مرگبارترین حملات علیه یک تجمع مدنی در تاریخ افغانستان بهشمار میرود.
ساعاتی بعد، شاخه خراسانِ گروه موسوم به «دولت اسلامی» (داعش) مسئولیت حمله را بر عهده گرفت. این نخستین حمله بزرگ داعش علیه یک تجمع مدنی در قلب کابل بود؛ حملهای که نشان داد حتی اعتراضهای مسالمتآمیز نیز از خشونتهای سازمانیافته در امان نیستند.
با این حال، پرسشها تنها متوجه عاملانِ حمله نبود. پیش از برگزاری راهپیمایی، هشدارهای امنیتی درباره احتمال وقوع حمله مطرح شده بود و حکومت نیز مسیر راهپیمایی را تغییر داده بود. پس از انفجار، انتقادها متوجه نحوه تأمینِ امنیت تجمع شد و خانوادههای قربانیان و بسیاری از فعالان مدنی پرسیدند: «اگر تهدیدها از پیش وجود داشت، چرا تدابیر لازم برای حفاظت از جان معترضان اتخاذ نشد؟»
حکومتِ وحدت ملی حمله را محکوم کرد، وعده پیگیری داد و کمیسیونهایی برای بررسی رویداد تشکیل شد؛ اما برای بسیاری از بازماندگان، این اقدامات هرگز نتوانست به پرسشهای اصلی آنان پاسخ دهد.
دهمزنگ تنها محلِ وقوع یک انفجار نبود؛ نقطهای بود که در آن، امید یک نسل با «خشونت کور» روبهرو شد. از آن پس، جنبش روشنایی دیگر تنها با مطالبه تغییر مسیر توتاپ شناخته نمیشد، بلکه با قربانیان، دادخواهی و مطالبه عدالت نیز گره خورد.
پس از دهمزنگ؛ آیا جنبشِ روشنایی پایان یافت؟:
انفجارِ دهمزنگ تنها جان دهها شهروند را نگرفت؛ مسیر جنبش روشنایی را نیز دگرگون کرد. جنبشی که تا آن روز با امید به تغییر از راه اعتراض مدنی شناخته میشد، ناگهان با واقعیتی روبهرو شد که ادامه مسیر را دشوارتر از همیشه میکرد.
فضای عمومی کشور در شوک فرو رفته بود. خانوادهها عزیزان خود را بهخاک میسپردند، زخمیان هنوز در بیمارستانها بودند و تصاویرِ آن روز، رسانهها و شبکههای اجتماعی را پر کرده بود. در چنین شرایطی، این پرسش مطرح شد که آیا جنبشی که چنین هزینه سنگینی پرداخته است، میتواند بهراه خود ادامه دهد؟
جنبشِ روشنایی هرگز به همان شکل پیش از دهمزنگ بازنگشت. بخشی از توان سازماندهی آن از میان رفت، شماری از چهرههای فعال جان باختند یا زخمی شدند و فضای امنیتی، برگزاری تجمعهای گسترده را دشوارتر از گذشته ساخت. با این همه، این حرکت بهطورِ کامل خاموش نشد.
فعالانِ جنبش در سالهای بعد کوشیدند دادخواهی خانوادههای قربانیان را زنده نگه دارند، سالگردهای دهمزنگ را گرامی بدارند و مطالباتِ عدالت، پاسخگویی و برابری را از حافظه عمومی حذف نکنند. اگرچه دیگر خیابان، میدان اصلی این جنبش نبود، اما روایت آن در رسانهها، نشستهای مدنی و حافظه جمعی ادامه یافت.
در همین دوره، نگاههای انتقادی نیز به درونِ جنبش معطوف شد. برخی بر این باور بودند که روشنایی توانست مسئله عدالت و تبعیض را به یکی از مهمترین بحثهای عمومی افغانستان تبدیل کند؛ اما گروهی دیگر معتقد بودند که جنبش در حفظ انسجام، مدیریت اختلافهای داخلی و ترسیم راهبردی روشن برای آینده با چالشهای جدی روبهرو شد.
از همینرو، جنبش روشنایی را نمیتوان تنها با معیارِ پیروزی یا شکست سنجید. این حرکت، هم توانست هزاران شهروند را حولِ یک مطالبه مدنی بسیج کند و هم با دشواریهایی روبهرو شد که بسیاری از جنبشهای اجتماعی در افغانستان تجربه کردهاند.
با وجودِ همهی این فراز و فرودها، یک واقعیت تغییر نکرد؛ دهمزنگ، جنبش روشنایی را از یک اعتراض به تغییر مسیرِ برق توتاپ، به بخشی از حافظه سیاسی و مدنی افغانستان تبدیل کرد.
میان آرمان مدنی و بازی قدرت؛ سیاستگرانی که از جنبش سود بردند:
جنبشِ روشنایی، مانند بسیاری از حرکتهای اجتماعی، بهتدریج وارد عرصه سیاست نیز شد. هرچه دامنه آن گستردهتر شد، توجه جریانهای سیاسی نیز به آن افزایش یافت. برخی از این حرکت حمایت کردند و برخی دیگر کوشیدند از ظرفیتِ اجتماعی آن برای تقویت جایگاه سیاسی خود بهره ببرند.
حضورِ شماری از سیاستگران در کنار جنبش روشنایی، به دیدهشدنِ بیشتر مطالبات معترضان و افزایش فشار بر حکومت کمک کرد. اما همزمان، این نگرانی نیز مطرح شد که ورود بازیگران سیاسی، استقلال و ماهیتِ مدنی جنبش را تحت تأثیر قرار دهد.
از همینجا، یکی از مهمترین بحثهای پیرامون جنبش روشنایی شکل گرفت؛ اینکه چگونه میتوان از حمایتِ سیاسی بهره برد، بیآنکه یک مطالبه مدنی به بخشی از رقابتهای قدرت تبدیل شود.
رابطه جنبش روشنایی و سیاست، نه کاملاً همسو بود و نه کاملاً متضاد. برخی این همراهی را عاملی برای تقویت صدای معترضان میدانستند و برخی دیگر آن را زمینهساز کمرنگشدنِ استقلال جنبش. همین تفاوتِ نگاه، باعث شده است که نقش سیاستگران در جنبش روشنایی همچنان یکی از موضوعاتِ مورد بحث باقی بماند.
پس از حمله دهمزنگ نیز این رابطه پیچیدهتر شد. فاجعهای که یک مطالبه مدنی را هدف قرار داده بود، به موضوعی سیاسی درباره امنیتِ شهروندان، مسئولیت حکومت و عدالت تبدیل شد. بسیاری از چهرههای سیاسی در واکنش به این حمله موضع گرفتند؛ اما برای خانوادههای قربانیان، پرسش اصلی همچنان پابرجا ماند: «آیا این حمایتها به پیگیری جدی عدالت و پاسخگویی انجامید؟»
جنبشِ روشنایی نه بیرون از سیاست ماند و نه در آن حل شد؛ این حرکت در مرز میان آرمانهای مدنی مردم و واقعیتهای قدرت در افغانستان شکل گرفت و همین، آن را به یکی از پیچیدهترین تجربههای مدنی کشور تبدیل کرد.
از جمهوری تا طالبان؛ سرنوشتِ یک آرمان در افغانستان تازه:
جنبش روشنایی در دورهای شکل گرفت که افغانستان، با همه بحرانها و ناکامیهایش، هنوز در چارچوب نظامِ جمهوری اداره میشد؛ دورهای که در آن فعالیت مدنی، رسانههای مستقل و اعتراضهای خیابانی، هرچند با محدودیتها و خطرهای جدی، امکان بیشتری برای طرح مطالبات اجتماعی و مشارکتِ عمومی داشتند.
در آن سالها، بخشی از جامعه افغانستان باور داشت که میتوان از مسیرِ گفتوگو، اعتراض مسالمتآمیز و فشار افکار عمومی، بر تصمیمهای سیاسی اثر گذاشت؛ باوری که جنبش روشنایی نیز بر پایه آن شکل گرفت.
اما تغییرِ نظام سیاسی در سال ۱۴۰۰، فضای اجتماعی و مدنی کشور را دگرگون کرد و بسیاری از حرکتهایی را که در دو دهه گذشته شکل گرفته بودند، با واقعیتهای تازهای روبهرو ساخت.
برای فعالانِ جنبش روشنایی، این تغییر بهمعنای ورود به مرحلهای تازه و پیچیدهتر بود؛ مرحلهای که در آن، نهتنها پیگیری مطالبات پیشین دشوارتر شد، بلکه حفظ صدای اعتراض و زنده نگهداشتن خواستههای مدنی نیز به یکی از دشواریهای اصلی تبدیل شد.
شماری از فعالان مدنی ناچار به ترکِ افغانستان شدند. برخی فعالیتهای خود را از بیرون کشور ادامه دادند و برخی دیگر در داخل، با محدودیتهای بیشتر، تلاش کردند ارتباط خود را با جامعه حفظ کنند. برای بسیاری از آنان، مهاجرت تنها جابهجایی جغرافیایی نبود، بلکه جدا شدن از محیطی بود که سالها برای تغییر آن تلاش کرده بودند.
با این همه، تغییر نظامِ سیاسی، پرسشهای اصلی جنبش روشنایی را از میان نبرد. عدالت، برابری، مشارکت سیاسی، امنیت شهروندان و دسترسی برابر به فرصتهای ملی، همچنان از مهمترین موضوعات افغانستان باقی ماندهاند؛ تنها تفاوت این است که امروز، این پرسشها در فضای سیاسی و اجتماعی متفاوتی مطرح میشوند.
برای خانوادههای قربانیان دهمزنگ نیز، گذشتِ زمان بهمعنای پایان انتظار نبوده است. خاطره عزیزان از دسترفته همچنان زنده است و مطالبه عدالت و پاسخگویی، بخشی از روایت آنان باقی مانده است.
جنبش روشنایی امروز دیگر در همان خیابانهای کابل حضور ندارد؛ اما پرسشهایی که مطرح کرد، همچنان بخشی از گفتوگوی افغانستانِ امروز است.
ده سال بعد؛ چه چیزی از جنبشِ روشنایی باقی مانده است؟:
ده سال پس از دهمزنگ، پاسخ به این پرسش که جنبش روشنایی پیروز شد یا شکست خورد، آسان نیست. تاریخِ جنبشهای اجتماعی معمولاً با یک نتیجه فوری سنجیده نمیشود؛ گاه اثر یک حرکت، در تغییر نگاه جامعه، طرح پرسشهای تازه و شکلگیری حافظه جمعی آشکار میشود.
اگر معیارِ موفقیت، تنها تحقق فوری خواسته اصلی معترضان باشد، جنبش روشنایی به همه اهداف خود نرسید. اما روایت این جنبش به همان مطالبه نخستین محدود نماند. روشنایی توانست مسئله عدالت، مشارکت شهروندی و رابطه مردم با قدرتِ سیاسی را به یکی از بحثهای مهم افغانستان تبدیل کند و برای هزاران جوان، تجربهای کمسابقه از کنش مدنی و مطالبهگری جمعی بهجا بگذارد.
در کنارِ این میراث، پرسشهای دشوار نیز باقی ماند. آیا جنبش توانست ساختاری پایدار برای ادامه راه خود ایجاد کند؟ آیا حضورِ سیاستگران به تقویت آن انجامید، یا استقلالش را با چالش روبهرو ساخت؟ و آیا خانوادههای قربانیان، پس از پرداخت آن هزینه سنگین، به عدالت و پاسخگویی دست یافتند؟
پاسخ به این پرسشها برای همه یکسان نیست. برای برخی، جنبش روشنایی نمادِ تلاش نسلی است که سعی کرد خواستههایش را از راه اعتراض مسالمتآمیز بیان کند. برای برخی دیگر، این جنبش یادآورِ محدودیتهای حرکتهای مدنی در افغانستان است؛ جایی که حتی اعتراضهای بدون خشونت نیز میتوانند با تروریسم، بحران امنیتی و رقابتهای سیاسی روبهرو شوند.
با این همه، شاید مهمترین میراثِ جنبش روشنایی، پرسشی باشد که در جامعه برجای گذاشت؛ اینکه عدالت، برابری و مشارکت شهروندان چگونه باید در ساختار سیاسی و توسعه کشور تأمین شود. دهمزنگ، با همه تلخیهایش، تنها پایانِ یک تجمع اعتراضی نبود؛ نقطهای بود که بخشی از جامعه افغانستان دریافت مطالبه تغییر، هم میتواند امید بیافریند و هم هزینهای سنگین داشته باشد.
امروز، جنبش روشنایی همچنان میانِ دو تصویر قرار دارد؛ تصویری از امید نسلی که خواست شنیده شود و تصویری از زخمی که هنوز برای بسیاری از خانوادههای قربانیان تازه است.
چراغیکه خاموش نشد:
ده سال از روزی گذشته است که دهمزنگ به یکی از ماندگارترین نمادهای اعتراضِ مدنی در افغانستان تبدیل شد. در این فاصله، نظام سیاسی کشور دگرگون شد، جمهوری سقوط کرد، طالبان به قدرت بازگشتند و بسیاری از امیدهایی که در دو دهه پس از ۲۰۰۱ شکل گرفته بود، با واقعیتهای تازه افغانستان روبهرو شد.
با این همه، جنبش روشنایی را نمیتوان تنها با میزانِ تحقق یک مطالبه مشخص سنجید. اهمیت یک حرکت اجتماعی، گاه در پرسشهایی است که در جامعه برجای میگذارد و در تغییری که در نگاه شهروندان نسبت به حق مشارکت، اعتراض و مطالبهگری ایجاد میکند.
جنبش روشنایی، با همه کامیابیها و ناکامیهایش، به بخشی از تاریخ معاصرِ افغانستان تبدیل شد؛ روایت نسلی که کوشید از راه مدنی سخن بگوید، اعتراض کند و در برابر احساس نادیده گرفته شدن، سکوت نکند.
اما پشتِ این روایت، زندگی انسانهایی قرار دارد که هنوز با خاطره دهمزنگ زندگی میکنند؛ خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادند، زخمیانی که آثار آن روز را بر تن و روان خود حمل میکنند و جوانانی که مسیرِ زندگیشان برای همیشه تغییر کرد.
شاید پس از یک دهه، مهمترین پرسش این نباشد که جنبش روشنایی پیروز شد یا شکست خورد. پرسشِ عمیقتر این است که آیا در افغانستان، شهروندان خواهند توانست بدون پرداخت چنین بهایی، خواستههای خود را بهگونهای مسالمتآمیز مطرح کنند؟
پاسخِ این پرسش، تنها در اسناد و گزارشها نهفته نیست؛ در حافظه کسانی نیز زنده است که آن روز در دهمزنگ ایستادند و باور داشتند شهروندان حق دارند درباره آینده خود سخن بگویند.
دهمزنگ امروز تنها نامِ یک چهارراه در کابل نیست؛ یادآور یک نسل، یک درد و یک آرمان است.
«چراغیکه در دهمزنگ شکست، اما خاموش نشد.»