شوخی عباس جمشیدیفر، بازیگر ایرانی، درباره افغانستان، بهحق بسیاری از افغانستانیها را آزرد. اما همانقدر که آن شوخی تلخ و بیمزه بود، پوزشخواهی او نیز ارزشمند و امیدبخش بود. همه انسانها ممکن است اشتباه کنند؛ آنچه اهمیت دارد، شجاعت پذیرش خطا و عذرخواهی از کسانی است که از آن آسیب دیدهاند. عذرخواهی، گذشته را تغییر نمیدهد، اما میتواند نخستین گام در التیام زخمی باشد که یک سخن یا رفتار بر جای گذاشته است.
با این همه، آنچه بیش از خود این ماجرا ذهن مرا به خود مشغول کرده، شخص عباس جمشیدیفر نیست، بلکه تصویری است که طی چند دهه از افغانستان در رسانههای جهان ساخته شده است؛ تصویری که بسیاری از مردم، آگاهانه یا ناآگاهانه، افغانستان را از دریچه آن میبینند.
ژان بودریار، فیلسوف فرانسوی، در نظریه «فراواقعیت» (Hyperreality) توضیح میدهد که در جهان معاصر، انسانها بیش از آنکه با خودِ واقعیت مواجه باشند، با تصاویر، نشانهها و بازنماییهای آن زندگی میکنند. رسانهها، صنعت تبلیغات و فرهنگ عامه چنان در بازتولید این تصاویر نقش دارند که گاهی مرز میان واقعیت و بازنمایی آن از میان میرود. در چنین وضعیتی، آنچه بارها در رسانهها تکرار میشود، برای مخاطب از خود واقعیت واقعیتر جلوه میکند.
به گمان من، افغانستان یکی از روشنترین نمونههای این پدیده است. از زمان اشغال افغانستان توسط اتحاد شوروی تا دو دهه حضور نظامی ایالات متحده و متحدانش، بخش بزرگی از رسانههای غربی، بهویژه رسانههای جریان اصلی مانند بیبیسی، سیانان، فاکسنیوز و دیگر شبکههای بینالمللی، افغانستان را عمدتاً از دریچه جنگ، تروریسم، مواد مخدر، طالبان، انفجار، مهاجرت و زنستیزی روایت کردند. بیتردید این رویدادها بخشی از واقعیت افغانستان بودند؛ اما مسئله آن است که این بخش، تقریباً به کل واقعیت افغانستان تبدیل شد.
در این میان، روایتهای مربوط به تاریخ، فرهنگ، ادبیات، هنر، زندگی روزمره، دانشگاهها، دانشمندان، شاعران، موسیقی، تنوع قومی و ظرفیتهای تمدنی افغانستان، یا بسیار کمرنگ بازتاب یافتند یا اساساً در حاشیه قرار گرفتند. در نتیجه، مخاطب غربی و حتی بسیاری از مخاطبان منطقه، افغانستان را نه بهعنوان یک جامعه پیچیده و چندلایه، بلکه بهعنوان کشوری مترادف با جنگ و افراطگرایی شناختند.
این بازنمایی، تنها یک انتخاب خبری نبود؛ بلکه در بسیاری از موارد با فضای سیاسی دوران «جنگ علیه تروریسم» نیز همسو شد. پس از حملات یازدهم سپتامبر، دولتهای غربی برای توجیه حضور نظامی خود در افغانستان، بر خطر تروریسم، افراطگرایی و اقتصاد مواد مخدر تأکید فراوان داشتند. طبیعی بود که رسانهها نیز، آگاهانه و در راستای منافع کشورهای غربی، عمدتاً همین تصویر را بازتولید کنند. در نتیجه، افغانستان در ذهن میلیونها نفر، نه سرزمین مولانا، سنایی، رابعه بلخی، خوشحالخان، ناصرخسرو، بیدل، مینیاتور هرات و تمدن بلخ، بلکه سرزمین طالبان، بمب، تریاک و خشونت شد.
این همان چیزی است که بودریار از آن با عنوان «فراواقعیت» یاد میکند؛ جایی که بازنمایی رسانهای، جای خود واقعیت را میگیرد. مخاطب دیگر با افغانستان واقعی مواجه نیست؛ بلکه با افغانستانی مواجه است که طی دهها سال در قاب دوربینها، گزارشهای خبری و مستندهای تلویزیونی ساخته شده است.
از این منظر، مسئله فقط یک شوخی یا یک بازیگر نیست. مسئله، قدرت تصویر است. عباس جمشیدیفر نیز، مانند میلیونها انسان دیگر، ممکن است بیش از آنکه افغانستان را از خلال تاریخ، فرهنگ و تجربه مستقیم بشناسد، آن را از خلال همین تصاویر رسانهای شناخته باشد.
این سخن به معنای انکار مشکلات افغانستان نیست. جنگ، طالبان، مواد مخدر و نقض حقوق زنان واقعیتهای تلخی هستند که نمیتوان آنها را نادیده گرفت. اما همان اندازه که پرداختن به این واقعیتها ضروری است، نادیده گرفتن دیگر ابعاد افغانستان نیز نوعی تحریف واقعیت است. کشوری با هزاران سال تاریخ، تمدن، شعر، فلسفه، هنر و فرهنگ را نمیتوان تنها در چند تصویر تکرارشونده خلاصه کرد.
اگر میخواهیم این تصویر اصلاح شود، راه آن صرفاً اعتراض به یک شوخی نیست. باید روایتهای دقیقتر، متوازنتر و انسانیتری از افغانستان تولید کنیم؛ روایتهایی که در کنار بیان دردها، زیباییها، فرهنگ، تاریخ، مقاومت، امید و زندگی مردم این سرزمین را نیز به جهان نشان دهند. تنها در این صورت است که فاصله میان افغانستان واقعی و افغانستانِ ساختهشده در ذهن رسانهها کمتر خواهد شد.