هیچ حکومتی در روز نخستِ استبداد «سقوط» نمیکند.
فروپاشی حکومتهای جَبّار معمولاً زمانی آغاز میشود که هنوز همهچیز آرام بهنظر میرسد؛ خیابانها شلوغاند، نهادهای قدرت برقرارند، فرمانها اجرا میشوند و صاحبان اقتدار گمان میکنند همهچیز تحتِ کنترل است. اما در همان زمان، فرآیندی پنهان آغاز شده است؛ فرآیندی که نه در گزارشهای رسمی دیده میشود و نه در آمارهای حکومتی. آن فرآیند، فرسایش تدریجی اعتماد عمومی است.
قدرت سیاسی، برخلاف تصور بسیاری از حاکمان، تنها بر زور استوار نیست. زور میتواند اطاعت ایجاد کند، اما نمیتواند وفاداری بیافریند. میتواند سکوت تحمیل کند، اما نمیتواند رضایت تولید کند. میتواند مخالفان را پراکنده کند، اما قادر نیست احساسِ بیعدالتی را از ذهن جامعه پاک کند.
همینجاست که تفاوت میان اقتدار و استبداد آشکار میشود.
اقتدار، خود را در خدمت قانون قرار میدهد؛ استبداد، قانون را در خدمت خود میخواهد. اقتدار از احترام شهروندان نیرو میگیرد؛ استبداد از ترس آنان تغذیه میکند. اقتدار بهدنبالِ اعتمادسازی است؛ استبداد به دنبال فرمانبری. و تاریخ بارها نشان داده است که میان این دو مسیر، تنها یکی به پایداری میرسد.
هرگاه شهروندی احساس کند که کرامت او نادیده گرفته شده است، بخشی از سرمایهٔ اجتماعی حکومت از میان میرود. این اتفاق شاید در ظاهر کوچک بهنظر برسد. گاهی در قالبِ یک برخورد تحقیرآمیز رخ میدهد، گاهی در قالب تبعیض، گاهی در قالب بیعدالتی و گاهی در قالب استفادهٔ نامتناسب از قدرت. اما اثر آن از همان لحظه آغاز میشود. زیرا مردم تنها با قوانین زندگی نمیکنند؛ آنان با برداشت خود از عدالت زندگی میکنند.
دولتها زمانی قدرتمندند که مردم باور داشته باشند قدرت برای حفاظت از آنان بهکار گرفته میشود. هنگامی که این باور تضعیف شود، شکافی میان حکومت و جامعه شکل میگیرد؛ شکافی که در ابتدا نامرئی است، اما بهمرور به بحرانی عمیق تبدیل میشود.
بسیاری از حکومتهای جَبّار در طول تاریخ قربانی همین خطا شدهاند. آنان تصور میکردند که کنترل نهادها بهمعنای کنترل جامعه است. گمان میبردند که خاموش شدن صداها بهمعنای پایان نارضایتی است. میپنداشتند که ترس میتواند جای اعتماد را بگیرد. اما آنچه ندیدند، انباشت آرام نارضایتی در لایههای زیرین جامعه بود؛ همان نیرویی که دیر یا زود خود را آشکار میکند.
تاریخ از حکومتهایی که به سبب کمبود سلاح سقوط کردند، کمتر یاد میکند؛ اما از حکومتهایی که مشروعیت خود را از دست دادند، بسیار. مشروعیت، مهمترین دارایی هر نظام سیاسی است. هنگامی که این دارایی فرسوده شود، ابزارهای اجبار تنها میتوانند زمان بخرند؛ نه آینده.
به همین دلیل، مسئلهٔ اصلی هر حکومت، میزان قدرت آن نیست؛ نحوهٔ استفاده از قدرت است. قدرتی که با عدالت همراه نباشد، دیر یا زود بهعاملِ تضعیف خود تبدیل میشود. زیرا جامعه ممکن است ضعف اقتصادی را تحمل کند، ممکن است دشواریهای فراوانی را پشت سر بگذارد، اما تحقیر را به سختی فراموش میکند.
حافظهٔ جمعی ملتها از همین تجربهها ساخته میشود. از لحظههایی که مردم احساس میکنند دیده نشدهاند، شنیده نشدهاند یا مورد احترام قرار نگرفتهاند. این حافظه شاید برای مدتی خاموش بماند، اما هرگز از میان نمیرود.
از همین رو، دوامِ حکومتها بیش از آنکه بهمیزان قدرتشان وابسته باشد، بهمیزانِ اعتمادی وابسته است که در میان مردم ایجاد میکنند. هرچه این اعتماد کاهش یابد، فاصلهٔ میان ظاهر قدرت و واقعیت آن بیشتر میشود. در چنین وضعیتی، حکومت ممکن است همچنان نیرومند بهنظر برسد، اما در حقیقت بر زمینی ایستاده باشد که آرامآرام زیر پایش خالی میشود.
این یک داوری سیاسی نیست؛ یک تجربهٔ تاریخی است.
تجربهای که ملتهای گوناگون، در دورههای مختلف، بارها آن را آزمودهاند و به یک نتیجه رسیدهاند:
«هیچ حکومتی نتوانسته است برای همیشه بر ترس تکیه کند.
زیرا ترس، هرچند نیرومند باشد، سرمایه نیست.»
سرمایهٔ واقعی حکومتها اعتماد مردم است.
و هنگامی که این سرمایه از دست برود، آغازِ پایان فرا رسیده است.
«حکومتِ جَبّار دوام نمیآورد.»