آزادی بیان، زمانی معنا پیدا میکند که انسان بتواند از قدرت انتقاد کند؛ وگرنه ستایش کردن از حکومت، هیچگاه نیازمند آزادی نبوده است. حکومتها، حتی اقتدارگراترین آنها نیز، از تعریف و تمجید استقبال میکنند. آنچه میزان تحمل یک نظام را نشان میدهد، برخوردش با صدای مخالف است؛ با روزنامهنگاری که پرسش میکند، با نویسندهای که نقد مینویسد و با شهروندی که از عملکرد حکومت ناراضی است.
رئیس عمومی اداره امور طالبان در تازهترین اظهارات خود گفته است که آزادی بیان در اسلام محفوظ است، اما آنچه «اتهامهای بیپایه علیه نظام» خوانده، جرم است و در اسلام جایگاهی ندارد. این سخنان در حالی بیان میشود که از زمان بازگشت طالبان به قدرت، رسانههای افغانستان با محدودیتهای گسترده، دستورالعملهای سختگیرانه، بازداشت خبرنگاران و تعطیلی شماری از رسانهها روبهرو بودهاند؛ وضعیتی که بارها از سوی نهادهای بینالمللی مدافع آزادی رسانه و حقوق بشر مورد انتقاد قرار گرفته است.
پرسش اصلی اما این است که مرز میان «انتقاد» و «اتهام» را چه کسی تعیین میکند؟ اگر پاسخ این باشد که خودِ قدرت، آنگاه دیگر آزادی بیان، حقی برای شهروندان نخواهد بود؛ امتیازی خواهد شد که حکومت هر زمان بخواهد آن را میدهد و هر زمان بخواهد پس میگیرد.
قدرتی که از پرسش میترسد
جان استوارت میل در کتاب درباره آزادی مینویسد: «اگر همه انسانها همعقیده باشند و تنها یک نفر نظر متفاوتی داشته باشد، خاموش کردن آن یک نفر، به همان اندازه ناعادلانه است که آن یک نفر بخواهد همه را خاموش کند.» ارزش آزادی بیان دقیقاً در همین است؛ حقِ بیان دیدگاهی که ممکن است برای صاحبان قدرت خوشایند نباشد.
طالبان از آزادی بیان سخن میگویند، اما واقعیت زندگی رسانهای افغانستان، تصویر دیگری را نشان میدهد. بسیاری از خبرنگاران کشور را ترک کردهاند، شماری بازداشت یا بازجویی شدهاند، رسانههای مستقل فعالیت خود را محدود یا متوقف کردهاند و خبرنگاران باقیمانده، ناچارند میان انتشار حقیقت و خطر بازداشت، یکی را انتخاب کنند. در چنین فضایی، خودسانسوری به یک شیوه بقا تبدیل میشود؛ زیرا هزینه پرسیدن، گاه بسیار سنگین است.
در هر نظام حقوقی، افترا و نشر اطلاعات نادرست میتواند پیامدهای قانونی داشته باشد، اما تفاوت اساسی میان یک نظام مبتنی بر قانون و یک نظام بسته در این است که در اولی، تشخیص جرم را دادگاه مستقل انجام میدهد، نه صاحبان قدرت. اگر حکومت خود منتقد را متهم کند، خود قاضی باشد و خود نیز مجازات را اجرا کند، دیگر سخن گفتن از آزادی بیان دشوار خواهد بود.
هانا آرنت معتقد بود که حکومتهای اقتدارگرا بیش از هر چیز از واقعیت میترسند؛ زیرا واقعیت، روایتی را که قدرت میخواهد بر جامعه تحمیل کند، به چالش میکشد. به همین دلیل، نخستین قربانی استبداد، معمولاً حقیقت و کسانی هستند که آن را روایت میکنند.
افغانستان امروز، بیش از هر زمان دیگری به رسانههای آزاد نیاز دارد؛ نه برای بازتاب حقایق، برای جلوگیری از فساد، سوءاستفاده و بیپاسخ ماندن جنایات. رسانهای که نتواند سؤال کند، دیگر رسانه نیست؛ تریبونی است که تنها یک صدا را بازتاب میدهد.
طالبان بارها اعلام کردهاند که امنیت را به افغانستان بازگرداندهاند. اگر چنین است، چرا امنیتِ پرسیدن هنوز وجود ندارد؟ چرا خبرنگار باید پیش از انتشار یک گزارش، بیش از آنکه نگران صحت اطلاعات باشد، نگران پیامدهای امنیتی آن باشد؟ این پرسشها، با بیانیه و شعار پاسخ داده نمیشوند؛ پاسخ آنها در رفتار حکومت با منتقدان و رسانهها آشکار میشود.
آزادی بیان، تنها حق روزنامهنگاران نیست. حق همه شهروندان است که بتوانند از گرانی، فقر، فساد، تبعیض، ناکارآمدی یا هر موضوع دیگری انتقاد کنند، بیآنکه نگران بازداشت، تهدید یا خاموش شدن صدایشان باشند. حکومتی که از انتقاد استقبال کند، امکان اصلاح خود را حفظ میکند؛ اما حکومتی که همه نقدها را «اتهام» بداند، راه اصلاح را بر خود نیز میبندد.
سخن آخر اینکه؛
گفتن اینکه آزادی بیان در اسلام محفوظ است، زمانی اعتبار پیدا میکند که خبرنگار برای طرح یک پرسش بازداشت نشود، رسانه برای انتشار یک گزارش بسته نشود و منتقد، به دلیل بیان دیدگاهش، شکنجه نگردد.
آزادی بیان را نمیتوان تنها در سخنرانیها تعریف کرد؛ معیار واقعی آن، زندگی روزمره خبرنگاران، نویسندگان و شهروندانی است که میخواهند حقیقت را بیان کنند. اگر نقدِ قدرت به «جرم» تبدیل شود و مرز میان انتقاد و اتهام را خودِ قدرت تعیین کند، آنچه باقی میماند آزادی بیان نیست؛ آزادیِ تأیید و ستایش است.
تاریخ بارها نشان داده است که حکومتها از انتقاد آسیب نمیبینند؛ از خاموش شدن حقیقت آسیب میبینند.
زیرا وقتی حقیقت نتواند آزادانه گفته شود، اشتباهات نیز فرصت اصلاح شدن را از دست میدهند و جامعه، بهای آن را با سکوت، ترس و عقبماندگی میپردازد.