بخش اول
در نخست، جا دارد از قهرمانان واقعی یادی کنم؛ چه بسیار قهرمانانی که هرگز «نوریه» نمیشوند و نامشان در جایی ثبت نمیشود.
پس جا دارد این مقاله را تقدیم کنم به نوریه؛ دختری که «نورمحمد» شد تا بار زندگی خانوادهاش را بر دوش بکشد. تقدیم به تمام دختران سرزمینم که پنج سال تمام، بهدلیل ناآگاهی حاکمان و محدودیتهای تحمیلی، از حق تحصیل محروم شدند؛ و تقدیم به مردم افغانستان که رنجهای تحمیلی بسیاری را تحمل کردهاند و هنوز در جستوجوی امید و عدالتاند.
من، ریان حسین، دانشآموختهٔ رشتهٔ جامعهشناسی هستم که تقریباً چهار سال پیش از این رشته فارغالتحصیل شدم. رشتهای که میتوانم بگویم زندگی مرا دچار تحولی عمیق ساخت؛ زیرا با طرح پرسشهای بنیادین دربارهٔ خودم و اتفاقات پیرامونم، نگاهم را به جهان تغییر داد.
در سالهای نخست دانشگاه، سؤالهای بسیار پیچیدهای از من پرسیده شد و من خودم را میان آنها گم کردم. چه دردناک است که انسان با شرایطی روبهرو شود که سالها گمان میکرد حقیقت همان است که دیگران گفتهاند و همان چیزی است که پدر و مادرش زیستهاند؛ اما ناگهان همهٔ تصورهای پیشینش فرو میریزد و او میماند و دنیایی از سؤالهای نامفهوم که از هر سو بر او فشار میآورند. باری سنگین را بر سینهات احساس میکنی؛ هرچند از درون، تهی و سردرگم باشی، باز هم با قدمهای خسته در جستوجوی پاسخی راه میافتی تا شاید از این همه سرگردانی بیرون بیایی.
دوست دارم واضحتر بنویسم تا برای خوانندگانم چیزی از نظریات و دیدگاهم مبهم باقی نماند. پس باید بگویم زمانی که سالهای پایانی دانشگاه را سپری میکردم، سؤالی از من پرسیده شد که امروز، پس از چهار سال، احساس میکنم پاسخی برای آن یافتهام؛ پاسخی که میخواهم آن را با شما به اشتراک بگذارم.
میدانم که در جامعهٔ امروز، معمولاً پرسشهای بسیاری از دخترانی که میخواهند دربارهٔ حقوق خود سخن بگویند، مطرح میشود و شاید بسیاری از ما پاسخ روشنی برای آنها نداشته باشیم؛ دقیقاً مانند منِ چهار سال پیش.
یا شاید با آدمهایی روبهرو شویم که دوست دارند پیوسته سؤال بپرسند و ما را در تنگنای وجودی و خواستههایمان قرار دهند. هیچ انسانی دوست ندارد برای مدت طولانی درگیر پرسشهایی باشد که پاسخی برای آنها نمییابد؛ زیرا این سرگردانی، کمکم خستگی و بیحوصلگی را به همراه میآورد و زندگی عادی را از انسان میگیرد.
برای همین، عبور کردن از این سؤال برایم آسان نبود؛ زیرا باور داشتم این پرسش، پرسشی است که میتواند ذهن بسیاری از انسانها را درگیر خود کند؛ یا شاید دستکم یکبار در زندگی، از هر دختری پرسیده شود.
همچنین امیدوارم پاسخی که من یافتهام، بتواند راهی برای کنکاش و بررسی بیشتر این موضوع باشد.
پرسشهایی که قرار است در این نوشته، دیدگاه و برداشت شخصی خود را دربارهٔ آنها بیان کنم، از این قرارند:
۱. چرا این روزها بسیاری از دختران تمایل دارند مستقل باشند؟
۲. آیا این میل به استقلالطلبی از آگاهی و رشد فکری سرچشمه میگیرد، یا نتیجهٔ فشارها و شرایط اجتماعی است که آنان را به این مسیر سوق داده است؟
۳. چرا بسیاری از زنان، پس از چند سال تجربهٔ کار و مشارکت اجتماعی، دوباره ترجیح میدهند از فضای کار فاصله بگیرند و به خانهداری، مادری و ساختن یک زندگی آرام خانوادگی بپردازند؟
اینها سؤالهایی بودند که از من پرسیده شده بود. آن زمان فکر میکردم پاسخ درستی برای آنها دارم و همیشه میگفتم: «آگاهی، کلید رهایی زنان است.»
اما در برابر سؤال سوم، این پاسخ دیگر کارایی نداشت. از من پرسیده میشد: اگر آگاهی باعث شد زنان خواهان استقلال و آزادی شوند، پس چرا پس از چند سال حضور در جامعه و محیط کار، دوباره میل به بازگشت پیدا میکنند؟
در اینجا، پاسخ من دیگر کامل نبود و احساس کردم میان دانستههای خودم گرفتار شدهام.
در سالهای ۱۳۹۷ و ۱۳۹۸، یعنی اوایل دوران دانشگاه، باور داشتم که آگاهی، کلید نجات زنان از تمام ظلمهایی است که سالها به نام سنت، عرف یا حتی عشق بر آنان تحمیل شده است. تصور میکردم اگر زنی بداند که حق انتخاب دارد، اگر بفهمد که میتواند کار کند، درآمد داشته باشد و روی پای خودش بایستد، دیگر هیچ چیز نمیتواند او را در چهارچوبی که خود نخواسته است نگه دارد.
با خودم میگفتم: دانستن یعنی آزاد شدن؛ و همین آگاهی را عامل اصلی استقلال زنان میدانستم.
شما چه فکر میکنید؟
دوست دارم پیش از ادامهٔ بحث، نظر خودتان را با خودتان مرور کنید.
آیا استقلال زنان و حضور آنان در عرصهٔ کار، نتیجهٔ آگاهی بود یا نتیجهٔ نیاز جامعه؟
میخواهم این بحث را با جملهای از نوال سعداوی آغاز کنم.
او معتقد بود: «اگر از هر مرد شرقی بپرسی ویژگیهای یک زن خوب چیست، احتمالاً ویژگیهای یک بردهٔ خوب را برایت توصیف خواهد کرد.»
من تا حد زیادی با این دیدگاه موافقم؛ زیرا باور دارم زنان در بخش بزرگی از تاریخ، زندگیای شبیه به بردگان داشتهاند؛ مطیع، فرمانبردار، بدون حق انتخاب، بدون آزادی و گاه حتی بدون آنکه بهعنوان یک انسان مستقل شناخته شوند.
موضوع تلخ دیگری که میخواهم مطرح کنم این است که به باور من، بردهداری هنوز هم در جهان وجود دارد؛ هرچند بهصورت رسمی لغو شده باشد.
امروز نیز در برخی کشورها، بهویژه کشورهای در حال توسعه، انسانهایی زندگی میکنند که هنوز شرایطی شبیه به بردگی را تجربه میکنند.
شاید این پرسش پیش بیاید که چرا من زنان و بردهداری را در کنار هم قرار میدهم و همزمان دربارهٔ آنها سخن میگویم.
دلیل من تنها یک چیز است.
بسیاری از مردم باور دارند که بردگان در گذشته شرایط بسیار دشواری داشتند و به همین دلیل، جامعهٔ جهانی بردهداری را لغو کرد. اما همان افراد، گاهی در خانهٔ خود با همسرشان رفتاری میکنند که تفاوت چندانی با همان رابطهٔ ارباب و برده ندارد؛ تنها این تفاوت که این رفتار، زیر پوشش سنت، عرف یا باورهای فرهنگی پنهان شده است تا چهرهٔ واقعی آن کمتر دیده شود.
در ادامه، ابتدا شکلگیری نظام بردهداری، رشد آن و دلایل فروپاشیاش را بررسی خواهم کرد. سپس وضعیت زنان را در طول قرنهای مختلف مطالعه میکنیم تا بهتر درک کنیم که امروز، بهعنوان انسانِ دنیای مدرن، دقیقاً در کدام نقطه ایستادهایم.