پنج سال پس از بازگشتِ دوبارهٔ طالبان به قدرت، بحث درباره افغانستان دیگر تنها به مسئله امنیت، اقتصاد یا اداره روزمره کشور محدود نمیشود. پرسش بنیادیتر این است که مردم افغانستان در ساختار سیاسی کنونی چه جایگاهی دارند و تا چه اندازه در تصمیمهایی که سرنوشت آنان را تعیین میکند، سهم دارند؟
طالبان پس از تصرفِ کابل در اگست ۲۰۲۱، اعلام کردند که یک نظام اسلامی ایجاد کردهاند؛ نظامی که از نگاه آنان باید بر پایه ارزشهای دینی و شریعت اداره شود. اما همزمان با تثبیت این ساختار، یک تغییر اساسی در رابطه میان حکومت و جامعه نیز شکل گرفت: «کاهشِ نقش شهروندان در روندهای سیاسی، اجتماعی و تصمیمگیریهای عمومی.»
در هر نظامِ سیاسی، قدرت تنها با داشتن ادارهها، نیروهای امنیتی و توانایی اجرای فرمانها تعریف نمیشود. رابطه میان حکومت و مردم، امکان مشارکت، حقِ پرسشگری، دسترسی به اطلاعات و ظرفیت پاسخگویی نیز بخش مهمی از مشروعیت سیاسی را تشکیل میدهد.
اما ساختارِ ایجادشده از سوی طالبان نشان میدهد که تصمیمهای مهم بیشتر در سطوح بالای رهبری گرفته و سپس به جامعه ابلاغ میشود؛ در حالی که مردم کمتر فرصت دارند در شکلگیری این تصمیمها نقش داشته باشند.
مسئله تنها نبودِ انتخابات نیست؛ مسئله عمیقتر، حذف تدریجی سازوکارهایی است که به شهروندان اجازه میداد در تعیین مسیر آینده کشور خود سهم داشته باشند.
پایانِ مشارکت سیاسی؛ وقتی مردم از انتخاب کنار گذاشته شدند:
یکی از نخستین تغییرات پس از بازگشت طالبان، کنار گذاشتنِ نظام سیاسی پیشین و توقف روندهای انتخاباتی بود. انتخابات در دوره جمهوری، با وجود مشکلات، تقلبها و ضعفهای فراوان، دستِکم یک مسیر رسمی برای مشارکت سیاسی شهروندان و انتقال قدرت فراهم میکرد.
شهروندان میتوانستند با رأیِ خود درباره رهبران و نمایندگان سیاسی تصمیم بگیرند، عملکردِ مسئولان را ارزیابی کنند و از طریق نهادهای انتخابی خواستههای خود را مطرح سازند.
اما در ساختارِ کنونی، مقامهای اصلی حکومت از سوی رهبری طالبان تعیین میشوند و مردم نقش مستقیمی در انتخاب مسئولان ارشد سیاسی ندارند.
این تغییر، رابطه میان شهروند و حکومت را دگرگون کرده است. مردم دیگر در جایگاه کسانی نیستند که در ساختن ساختارِ قدرت سهم داشته باشند؛ بلکه بیشتر در جایگاه دریافتکنندگان تصمیمهایی قرار گرفتهاند که در سطح بالای قدرت گرفته میشود.
طالبان مشروعیتِ خود را بیشتر بر پایه پیروزی نظامی و برداشت خود از نظام دینی تعریف میکنند؛ اما در یک جامعه متنوع مانند افغانستان، مسئله رضایت عمومی و مشارکت مردم همچنان یک پرسشِ اساسی باقی میماند.
زیرا حکومت تنها با کنترل سرزمین تعریف نمیشود؛ بلکه با رابطهای که با جامعه برقرار میکند نیز سنجیده میشود.
جامعه بدونِ صدا؛ محدود شدن نقد، رسانه و گفتوگو:
هیچ جامعهای بدونِ گفتوگو، نقد و امکان بیان دیدگاههای متفاوت نمیتواند مسیر توسعه پایدار را طی کند. حکومتها زمانی میتوانند مشکلات جامعه را بشناسند که صدای مردم را بشنوند.
اما در افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان، فضای عمومی محدودتر شده است. رسانهها با فشارهای گسترده روبهرو شدهاند، شماری از خبرنگاران کشور را ترک کردهاند و فعالیتهای مدنی با محدودیتهای جدی مواجه شده است.
رسانهها و نهادهای مدنی در هر جامعهای نقش پُل میان مردم و حکومت را دارند؛ آنها مشکلات را بازتاب میدهند، پرسش مطرح میکنند و زمینه اصلاح را فراهم میسازند. تضعیفِ این نهادها، بهمعنای ضعیف شدن صدای جامعه است.
خاموشی ظاهری جامعه همیشه نشانه رضایت نیست؛ گاهی نتیجه نبود فضای امن برای بیان انتقاد، اعتراض و مطالبهگری است.
وقتی شهروندان احساس کنند که هزینه بیان دیدگاههایشان بیشتر از فایده آن است، سکوت به یک واکنشِ اجتماعی تبدیل میشود؛ اما سکوت، جایگزین مشارکت نیست.
زنان و جوانان؛ دو نیروی حذفشده از آینده افغانستان:
وضعیت زنان افغانستان یکی از روشنترین نمونههای حذفِ اجتماعی در سالهای اخیر است. محدودیتهای گسترده بر آموزش، کار و حضور اجتماعی زنان، میلیونها زن و دختر را از بخشهای مهم زندگی عمومی کنار زده است.
این مسئله تنها درباره حقوق زنان نیست؛ بلکه درباره آینده یک کشور است. جامعهای که نیمی از جمعیت خود را از آموزش، اقتصاد و مشارکت اجتماعی دور کند، بخش بزرگی از توان انسانی خود را از دست میدهد.
در کنارِ زنان، جوانان نیز با بحران مشابهی روبهرو هستند. نسلی که میتوانست نیروی اصلی بازسازی افغانستان باشد، با کاهش فرصتهای آموزشی، کاری و اجتماعی مواجه شده است.
مهاجرتِ گسترده جوانان تحصیلکرده و متخصص، تنها یک مسئله اقتصادی نیست؛ بلکه نشانهای از فاصله میان نسل جدید و ساختار سیاسی موجود است.
جامعهای که جوانانش آینده خود را بیرون از مرزها جستوجو میکنند، با یک پرسشِ بزرگ روبهرو است: «چگونه میتوان آینده یک کشور را ساخت، وقتی بخش مهمی از نسل آینده در فرآیند تصمیمگیری حضور ندارد؟»
تمرکزِ قدرت؛ فاصله میان حکومت و جامعه:
ساختارِ قدرت طالبان بر تمرکز شدید تصمیمگیری در یک حلقه محدود از رهبران این گروه استوار است؛ وضعیتی که فاصله میان حکومت و جامعه را افزایش داده و امکان مشارکت عمومی را محدود کرده است.
تمرکز قدرت ممکن است در کوتاهمدت کنترلِ بیشتری ایجاد کند، اما در بلندمدت میتواند فاصله میان حکومت و جامعه را افزایش دهد.
ثبات سیاسی تنها با کنترل و قدرت اجرایی حفظ نمیشود. اعتماد عمومی، مشارکت شهروندان و احساس تعلق مردم به آینده کشور نیز از پایههای دوام یک نظام سیاسی هستند.
هرچه فاصله میان تصمیمگیرندگان و جامعه بیشتر شود، شناختِ حکومت از واقعیتهای روزمره مردم نیز دشوارتر میشود.
افغانستان بدونِ مشارکت مردم ساخته نمیشود:
مسئله اصلی افغانستان تنها این نیست که چه کسی حکومت میکند؛ پرسشِ عمیقتر این است که مردم افغانستان چه نقشی در تعیین سرنوشت خود دارند.
در جامعهای مانند افغانستان، با پیشینه تاریخی طولانی و تنوع گسترده اجتماعی، فرهنگی و نسلی، حذفِ مردم از تصمیمگیری نهتنها فاصله میان حکومت و جامعه را بیشتر میکند، بلکه مانع شکلگیری اعتماد عمومی و ثبات پایدار میشود. آینده پایدار زمانی شکل میگیرد که شهروندان احساس کنند صدایشان شنیده میشود و در تصمیمهای بزرگ کشور سهم دارند.
حذف مردم از تصمیمگیری شاید بتواند یک ساختار قدرت را برای مدتی حفظ کند؛ اما ساختن اعتماد عمومی و ایجاد یک جامعه پایدار بدون مشارکت مردم «امکانپذیر» نیست.
قدرت میتواند حکومت ایجاد کند؛ اما تنها مشارکتِ مردم است که میتواند آینده یک کشور را بسازد.