گزارش تازهای از بغلان میگوید دو عضو طالبان در یک رویداد «تیرباران» شدهاند؛ رویدادی که عاملان آن ناشناس معرفی شدهاند. در ظاهر، این فقط یک خبر امنیتی دیگر در سلسله خبرهای روزمره افغانستان است؛ اما در متن واقعیت، این رویداد کنار دهها قتل مرموز دیگر قرار میگیرد که هم مردم غیرنظامی را هدف گرفته و هم نیروهای خود طالبان را.
در کشوری که تقریباً تمام قدرت مسلح در دست یک گروه است، هر حادثهٔ مشابه ناگزیر پرسشبرانگیز میشود. وقتی دولت، امنیت، سلاح و زندان همگی در اختیار یک ساختار باشد، «ناشناس بودن» عاملان قتل، خود به یک معما و در عین حال یک نشانه تبدیل میشود. نشانهای از فضایی که در آن خشونت، دیگر یک استثناء نیست؛ بلکه به بخشی از نظم روزمره بدل شده است. گزارشها و واقعیت میدانی معمای افراد ناشناس را در قتلهای غیرنظامیان و مردم حل میکند؛ تنها گروهی که فعلا در افغانستان مسلح است طالبان است. اما، پرسش اینست که اعضای طالبان را چه کسانی ترور میکنند؟ این ترورها درون گروهی است؟ یا طالبان در دامی که به مردم پهن کردهاند خود نیز گرفتار شدهاند؟
چرخهای که از کنترل خارج شده است
طالبان در دو دهه گذشته، با تکیه بر خشونت سیستماتیک، ترور، و جنگ چریکی، به قدرت رسیدند. این یک واقعیت انکارناپذیر است. اما قدرت گرفتن، همیشه به معنای پایان منطق خشونت نیست؛ گاهی آغاز شکل پیچیدهتری از همان خشونت است.
در سالهای اخیر، افغانستان شاهد مجموعهای از قتلهای هدفمند، مرموز و غیرشفاف بوده است. بخشی از این قتلها علیه غیرنظامیان، فعالان مدنی و چهرههای منتقد صورت گرفته؛ بخشی دیگر اما در میان خود نیروهای مسلح نیز رخ داده است. نکتهٔ قابل تأمل این است که در غیاب یک نظام قضایی مستقل و شفاف، تقریباً هیچکدام از این رویدادها بهطور کامل روشن نشدهاند.
وقتی تنها یک نیروی مسلح در صحنه حضور دارد، هر حادثهٔ «نامعلوم» بهطور طبیعی در همان ساختار معنا میشود. این همان نقطهای است که خشونت از یک ابزار سیاسی، به یک چرخهٔ درونی و فرساینده تبدیل میشود.
هانا آرنت در تحلیل قدرت و خشونت، یک تمایز مهم قائل میشود: قدرت زمانی پایدار است که بر مشروعیت و پذیرش عمومی تکیه داشته باشد؛ اما خشونت، هرچند میتواند در کوتاهمدت قدرت ایجاد کند، در بلندمدت معمولاً به فرسایش همان قدرت منجر میشود.
در افغانستان امروز، آنچه دیده میشود، نوعی تداخل میان قدرت و خشونت است؛ جایی که ابزارهایی که برای تثبیت قدرت به کار گرفته شدهاند، اکنون خود به عامل بیثباتی تبدیل شدهاند.
اگر گزارشهای مربوط به تیرباران اعضای طالبان در بغلان را در کنار دیگر رویدادهای مشابه قرار دهیم، یک تصویر جالبی دیگر شکل میگیرد: خشونت دیگر فقط از بیرون متوجه ساختار حاکم نیست، بلکه درون همان ساختار نیز بازتولید میشود.
این وضعیت میتواند دلایل مختلف داشته باشد؛ از اختلافات داخلی و تسویهحسابهای پنهان گرفته تا رقابت بر سر منابع، قدرت محلی و کنترل مناطق. اما در هر صورت، نتیجه یکسان است: کاهش انسجام و افزایش بیاعتمادی درونی.
یکی از ویژگیهای وضعیت کنونی افغانستان این است که انحصار سلاح در دست یک گروه، به معنای انحصار پاسخگویی نیست. یعنی اگرچه قدرت نظامی متمرکز شده، اما مسئولیتپذیری و شفافیت در همان سطح متمرکز نشده است.
در چنین شرایطی، هر حادثهٔ امنیتی—چه علیه مردم و چه علیه نیروهای طالبان—در فضایی رخ میدهد که نه رسانه مستقل بهطور کامل فعال است، نه نظام قضایی قابل اعتماد وجود دارد، و نه امکان بررسی بیطرفانه فراهم است.
این خلأ، زمینهای ایجاد میکند که در آن، روایتهای غیررسمی و حدسی جای واقعیت را میگیرند. و در چنین فضایی، بیاعتمادی بهصورت طبیعی رشد میکند.
فرجام سخن اینکه؛
پرسش اصلی این نیست که آیا طالبان هدف خشونت قرار گرفتهاند یا نه؛ پرسش اصلی این است که چرا خشونت در افغانستان به مرحلهای رسیده که مرز میان «عامل» و «قربانی» در آن مبهم شده است.
اگر ساختاری که بر پایهٔ خشونت به قدرت رسیده، نتواند چرخهٔ خشونت را مهار کند، دیر یا زود این چرخه به درون خودش بازمیگردد. نشانههای امروز—از قتلهای مرموز در میان مردم تا تیرباران اعضای طالبان—میتواند بخشی از همین بازگشت باشد.
به بیان سادهتر، افغانستان امروز در وضعیتی قرار دارد که خشونت دیگر فقط ابزار طالبان نیست؛ به مسئلهای تبدیل شده که خودِ طالبان را نیز گیر انداخته است. و این همان نقطهای است که «دام خشونت»، دیگر فقط برای مردم عادی نیست، بلکه برای خود عاملان آن نیز خطرناک شده است.