ابن تیمیه هنوز یک چهره جنجالی است. برای همین است که جدال بر سر او همیشه جاری است. چیزی که من میخواهم در حاشیه این جدالها اضافه کنم، تذکر این مطلب است که نقد ابن تیمیه و هر چهره برجسته دیگر را باید از فاز جزئیات خارج کرد و به فاز کلیات برد. اینکه گفته اند «شیطان در جزئیات کمین میکند»، در باب نقد هم صادق است. یکی از وجوه این صِدق، آن است که تقدیسگران ابن تیمیه در برابر هر نقدی، کثرت تألیفات او را به رُخ میکشند و از ایهام عدم احاطه بر آثار او مُنتقد را میترسانند؛ در حالی که این خود بدترین نوع مُغالطه مقصود و یا غیر مقصود است. تا طرف دم از نقد میزند، میگویند: تو باید کُل آثار و تألیفات او را خوانده باشی! باز وقتی خود در صدَد دفاع برمیخیزند، حتی اگر موضوع مورد نقد بسیار واضح و روشن باشد (فیالمَثل مسأله تجسیم)، بازهم از تاکتیک «ایهام» استفاده میکنند و با ردیفکردن صدها متن از آثار مُختلف او در صدَد میشوند تا «جانِ گپ» را در میان گرد و خاکِ متون پراکنده گم کنند. حوالهدادن به آثار بیشمار و شرطگذاشتن اِحاطه بر همه آن آثار، از عوارض نقد بیچهارچوب است.
هرگاه بخواهیم نقد را از سطح جزئیات به سطح کلیات ببریم، میتوانیم از نقد چهارچوبی کار بگیریم. در آن صورت، مُغالطه «اِرجاع» و «ایهام» نمیتواند مؤثریت چندانی داشته باشد. منظورم از نقد چهارچوبی در این جا، توجه به کلیت فکر و اندیشه و جهانبینی ابن تیمیه است. او به عنوان یک چهره شاخص و اثرگزار دینی و حتی اجتماعی، دارای مکتب و یا نحله فکری و گرایشی است که تمام فعالیتهای علمی و دینی او را جهت میدهد. حالا این فعالیتها میتواند شامل نگاشتن صدها اثر با موضوعات گوناگون و احجام مُختلف و جلدهای مُتعدد باشد که گاه حتی حسابگرفتن آنها بر آدمی دشوار میآید. «نحله فکری» یا «صبغه گرایشی» در واقع همان چهارچوب جامع است که این کثرت را وحدت میدهد و برای این همه تنوع و تعدد، چهارچوب تعیین میکند. توجه به این قالب و این چهارچوب در باب نقد، هم مطلوب است و هم کار ناقد یا مُنتقد را خیلی آسان میسازد؛ همان گونه که تاکتیکهای مُغالطهآمیز تقدیسگران را کماثر میگرداند.
این رویکرد مطلوب در نقد یا داوری اما مخصوصِ ابن تیمیه نیست، بلکه در رابطه به هر چهره دینی یا اجتماعی دیگری نیز میتواند اِعمال شود. فیالمثَل، ما شخصیتهای زیادی در تاریخ قدیم و مُعاصر داریم که مُهم و برجسته اند و زمانی که به سراغ شان به نقد یا داوری میرویم، اگر قبل از تشخیص کلیات فکری و گرایشی شان فقط به آثار شان اِکتفا کنیم و در میان متون با نکات و حواشی آن پرسه بزنیم، در دام «شیطان جزئیات» میغلتیم و دچار انواع مُغالطه و ایهام میشویم. چنین رویکردی در واقع تکثیر یک «شخصیت» به صدها «شخص» است؛ آنهم از طریق واردکردن کلیت یک فکر در جزئیات چند متن. در حالی که عکس این امر باید رویکرد باشد؛ تلاش شود تا جزئیات را در سیاق کلیت فکر و گرایش خواند و طرز اندیشه را بر عرض کلیشه ترجیح داد. تنوع متون میتواند در یک سیاق کلان و کلی جمع شود و هرگاه این سیاق در نظر گرفته نشود، هر متنی یک دال مُستقل است که باز اِرجاع به انبوهی از آن، خصوصاً از جنس آثار ابن تیمیه، در واقع سوقدادن انسان به سمتِ جنگلی است که وادیهای بیشماری دارد و هر وادی آن پُر از درختان اصیل و هرزه است. این یعنی گمراهکردن طرف و دورساختن او از هدف.
ترسیم و یا در نظر گرفتن چهارچوب فکری و مکتبی انسانهای برجسته و اثرگزار، در شناخت کُلی و اِجمالی شان خیلی مُهم است که به درد عموم میخورد و نقد کُلی شان را تسهیل میکند. اما رفتن به جزئیات حتی در موارد کُلی و عمومی، اگر به قصد مُغالطه هم نباشد، خود عین مُغالطه است. با این تذکر که نقد جزئیات هم به نوبه خود مورد دارد و از وظایف مُتخصصان بهشمار میرود و در موارد تخصصی مطلوب است و عمدتاً به درد حوزههای علمی و تخصصی میخورد. چه باکی دارد که در این عرصه هم به آثار ابن تیمیه رسیدهگی کرد و متنهای او را با تفکیک موضوعات شان به صورت علمی و تخصصی به نقد و ارزیابی گرفت؛ کاری که به حد کافی انجام شده و شاید در آینده هم متوقف نشود.
آنچه برای عموم مُهم است و حتی برای خواص هم در امر جهتدهی شناخت و ارزیابی تخصصی افکار و آثار ابن تیمیه خالی از خیر نیست، همان چهارچوبی است که کُلیتِ فکر و اندیشه او را ترسیم میکند. به نظر من، در این راستا جامعترین و شاید دقیقترین چهارچوب برای فهم و هضم شخصیت و فکر او چیزی است که میتوان از آن به «ایدیولوژی امَوی» تعبیر کرد. این ایدیولوژی عبارت از نوع قرائت اسلامی متناسب با جهانبینی سلطانی عربمحور است که در عهد اموی پیریزی و پرورده شد.
حتی بدعت «حدیثگرایی» یا تلاش برای جمعآوری حدیث و باز تقدیس آن در حالی که در صدر اسلام (دوره نبوی و خلفای راشدین) از ممنوعات بود، در همان دوره تشویق و تطبیق گردید و روند قرائت سلطانی یا قدرتمحور اسلام را کلید زد. همزمان با آن، اسلام قرآنی به تدریج از صحنه عقب رانده شد و اسلام سلطانی موازی با تثبیت ملوکیت اموی به اوج خود رسید و دارای ارکان فکری و دینی استواری گردید. در همان عهد بود که ایدیولوژی اموی تکمیل و به یک گفتمان مُسلط بدل شد و نهادهای سیاسی و دینی خلافت را به خدمت گرفت که برای آن بازاریابی و تولید متن کردند. بدعتِ «حدیث» در مرکز و در خدمت این ایدیولوژی قرار داشت.
با گذشت زمان و حتی پس از سقوط ملوکیت اموی و رویکارآمدن ملوکیت عباسی، ایدیولوژی اموی یا همان قرائت سلطانی اسلام فقط با تغییر عهد سیاسیاش از اموی به عباسی، به قوت ادامه حیات داد؛ چون هنوز در حمایت دستگاه قدرت قرار داشت و خلافت جدید هم بینیاز از آن نبود. کارکرد و جذابیت این ایدیولوژی به دلیل پوشش قدسی حدیث، توانست تا سدههای بعدی و حتی تا عصر امروزی بقای آن را تضمین کند. در یکی از این سدههای بعدی بود که ابن تیمیه (۱۲۶۳-۱۳۲۸م) ظهور کرد و جذب آن ایدیولوژی شد و همه نبوغ ذهنی و قلمی خود را در خدمت آن قرار داد و در دفاع از آن تا خط آخر به پیش رفت و میراث عظیمی از خود بهجا گذاشت و به عنوان «تئوریسن ایدیولوژی اموی» تثبیت جایگاه نمود. این امر نه از نبوغ ابن تیمیه چیزی میکاهد و نه خطای بُنیادی ایدیولوژی اموی را میپوشاند. ما از این زاویه دید هم میتوانیم به نبوغ ابن تیمیه مُعترف باشیم و هم به سادهگی گرایش فکری و دینی او را نقد کنیم؛ نقدی که هم موجه است و هم به دردِ عموم میخورد.
در چنین نقدی است که تناقضات جزئی یا متنی ابن تیمیه به نحو دیگری تحلیل میشوند و همه جویبارهای فرعی علمی و فکری او به یک دجله بزرگ میریزند و در آن جا وحدت چهارچوبی پیدا میکنند. باز با این چهارچوب است که میتوانیم گرایش بیش از حد ابن تیمیه به حدیث را بفهمیم و اینکه او چرا به نحوی قرآن را تابع حدیث میسازد (القرآن أحوج الی السنة مِن السنة الی القرآن). درگیری او با تناقضات لاینحل کلامی در باب تشبیه و تجسیم نیز ناشی از ناتوانی او در خروج از تناقضاتی است که در جوهر میراث حدیثی وجود دارد. ضدیت او با فرقههای دیگر، خصوصاً تشیع و تصوف و مُعتزله و بقیه فرقههای فقهی و عقیدتی غیر از اهل حدیث نیز که از سقف تکفیر پایین نمیآید، در این سیاق قابل فهم است. نیش و کنایههای او به حضرت علی و تلاش برای تثبیت فضایل لاهوتی به معاویه و یزید و بقیه خلفای اموی را در خارج این چهارچوب نمیتوان هضم کرد. تفضیل عرب بر عجم یا عربگرایی افراطی او در حالی که انگار خودش عرب نبوده و کُردنژاد است، چه توجیهی میتواند غیر از این داشته باشد؟! رگههای عداوتِ بیامان او با فارسیها از جمله «کُد»هایی بوده میتواند که تعهد او به ایدیولوژی اموی را فریاد میزند.
خلاصه، خود مطلبی که من این جا نوشتم در واقع مُجملی از یک مُفصل است تا توانسته باشم به عنوان کسی که در ارزیابی «افکار و آثار» و حتی در تحلیل شخصیتها به شدت طرفدار شناخت «کُد»ها و ترسیم چهارچوبها هستم، دورنمایی کُلی از اندیشه و روش ابن تیمیه ارایه نمایم و بگویم که نقد او به چه دلیلی آسان است و با چه بهانههایی دشوار ساخته میشود. به عبارتی دیگر، این متن در واقع تلاشی از من برای ارایه یک «فرا روایت» یا Meta-framework درباره ابن تیمیه است تا گفته باشم که برای فهم او باید به «منطق مولد» در پشت صحنه آثارش نگاه کرد، نه اِلزاماً به تکتک عبارات پراکنده و متون بیشمار وی. با این شیوه (انتقال نقد از متنخوانی پراکنده به تحلیل گفتمانی و یا تفکیک میان «انبوه آثار» و «هسته فکری») است که میتوان به بزرگترین مُغالطه در نقد ابن تیمیه ضربه زد و مانع اصلی را از این راه برداشت.
این رویکرد از منظر هرمنوتیک و تحلیل ایدیولوژی هم خوب جواب میدهد. بدیهی است که بسیاری از متفکران را نمیتوان صرفاً با نقلقولهای منفرد و مُجزا شناخت، بلکه باید نظام اولویتهای فکری و عقیدتی، حساسیتها، دغدغهها، دشمنسازیها، منابع مشروعیت و جهتگیری دینی و حتی سیاسی ـ اجتماعی آنان را در کنارهم قرار داد و به تحلیل گرفت. در این رویکرد معمولاً روح کلی اندیشه با انگشتگذاری روی کُدها و شاخصهای اصلی آن بررسی میشود، نه صرفاً ورود بیهدف به جزئیات متنی.
پس بررسی اندیشه ابن تیمیه در ذیل مفهومی به نام «ایدیولوژی اموی» در واقع ناظر بر سلسله عناصر کلیدی از قبیل «قرائت سلطانی» از اسلام در اِزای «قرائت قرآنی» از آن، ملوکیتگرایی عربی، حدیثگرایی تقدیسی، تکفیریگری در خصومت با مُخالفان و بالاخره مشروعیتبخشی دینی ملوکیت با طرحریزی نوعی الهیات خاص میباشد که ابن تیمیه با قریحه سرشار و قلم خلاق خود برای چنین ایدیولوژیای بنای هِرَم کرده است.