گزارشهای اخیر از بدخشان، در شمال افغانستان، از بازداشت نزدیکان جمعهخان فاتح و امانالدین منصور—دو فرمانده شناختهشدهٔ تاجیکتبار در ساختار طالبان حکایت میکند. گزارشهایی که از بدخشان تصویر دیگری را پیش میگذارند؛ گزارشهای که لرزشهای عمیقتر در درونساختار طالبان را نشان میدهد.
بر اساس این گزارشها، تنشها بر سر یک معدن طلا در بدخشان بالا گرفته و حتی گفته میشود نیروهای بیشتری برای بازداشت جمعهخان فاتح اعزام شدهاند. در ظاهر، این یک اختلاف بر سر مدیریت منابع است؛ اما در باطن، موضوع به پرسشهای سنگینتری گره خورده است: قدرت چگونه در درون طالبان تقسیم میشود؟ و آیا این تقسیم واقعاً پایدار است یا بر سطحی از بیاعتمادی تاریخی بنا شده است؟
وقتی منابع، سیاست را بیپرده میکنند
بدخشان، در سالهای اخیر، بیش از آنکه یک ولایت دورافتاده باشد، به یک «منبع قدرت خاموش» تبدیل شده است. معادن طلا، سنگهای قیمتی و منابع دستنخورده، این منطقه را به نقطهای تبدیل کردهاند که هر نوع حضور نظامی در آن، ناگزیر رنگ اقتصادی پیدا میکند.
در چنین فضایی، اختلاف بر سر معدن، صرفاً اختلاف بر سر یک قرارداد یا یک ساحهٔ استخراج نیست؛ بلکه رقابت بر سر کنترل آینده است. منابع طبیعی در افغانستان، بهویژه در ساختارهای غیرشفاف، همیشه چیزی فراتر از اقتصاد بودهاند: آنها ابزار قدرتاند.
وقتی روایتها از برخورد میان فرماندهان تاجیکتبار و رهبری مرکزی طالبان سخن میگویند، مسئله فقط «انضباط نظامی» نیست. مسئله این است که چه کسی حق دارد بر منابع تصمیم بگیرد، و این تصمیم تا چه حد قابل بازخواست است.
طالبان و انسجامی که همیشه بدیهی فرض شده است
طالبان در روایت رسمی خود، یک ساختار منسجم و واحد معرفی میشوند؛ اما واقعیت میدانی، همیشه پیچیدهتر از این تصویر بوده است. در دل این ساختار، لایههای مختلفی از وفاداری، رقابت منطقهای و تفاوتهای قومی وجود دارد که در زمان جنگ شاید پنهان بماند، اما در زمان حکومتداری خود را آشکار میکند.
حضور فرماندهان غیرپشتون در این ساختار، همواره با نوعی توازن شکننده همراه بوده است؛ توازنی که بیشتر بر ضرورتهای نظامی بنا شده تا بر اعتماد سیاسی. اکنون، اگر برخورد با چهرههایی چون جمعهخان فاتح و امانالدین منصور تأیید شود، این پرسش جدیتر میشود که آیا این توازن در حال فروپاشی است یا صرفاً در حال بازتعریف؟
سیاستی که از میدان جنگ به میدان منابع آمده است
در ادبیات کلاسیک سیاست، گذار از جنگ به حکومتداری، سختترین مرحله برای هر جنبش مسلح است. آنچه در میدان جنگ با فرمان و اطاعت پیش میرود، در حکومت نیازمند قانون، شفافیت و تقسیم قدرت است.
طالبان اکنون دقیقاً در همین نقطه ایستادهاند؛ جایی که منابع، جای گلوله را گرفتهاند، اما منطق مدیریت هنوز بهطور کامل از منطق جنگ جدا نشده است. در چنین وضعیتی، هر اختلافی— کوچک— میتواند به سرعت سیاسی و ساختاری شود.
فرجام سخن اینکه؛
روایت بدخشان، اگرچه هنوز در لایهای از ابهام قرار دارد، اما یک نکته را روشن میکند: قدرت در درون طالبان آنقدر یکدست نیست که در ظاهر نشان داده میشود.
در پسِ تصویر کنترلشده و رسمی، شبکهای از رقابتها، حساسیتها و بیاعتمادیها جریان دارد؛ رقابتهایی که وقتی با منابع اقتصادی گره میخورند، دیگر قابل پنهانکردن نیستند.
شاید مسئله اصلی نه «بازداشت چند فرمانده» باشد و نه «یک معدن طلا»، بلکه این باشد که ساختاری که بر منطق جنگ ساخته شده، در مواجهه با منطق حکومتداری، هنوز به ثبات نرسیده است.