از قانونگذاری برای مشاعرهها تا خاموشی محافلِ ادبی، مهاجرت اهل قلم و گسترش خودسانسوری؛ چگونه یکی از کهنترین سنتهای فرهنگی افغانستان از میدان گفتوگو به عرصهای تحتِ نظارت و هدایت تبدیل شد؟
در سرزمینی که شعر قرنها زبانِ عشق، اعتراض، خِرد و حافظه تاریخی بوده است، امروز واژهها نیز از زیر نگاه سانسور عبور میکنند. از محدودیت بر مشاعرهها و نظارت بر محافل ادبی گرفته تا گسترش خودسانسوری، مهاجرتِ اهل قلم و خاموشی تدریجی بسیاری از فضاهای فرهنگی، نشانهها از دگرگونی عمیقی در زیست فرهنگی افغانستان حکایت دارند. آنچه در ظاهر با مقرراتگذاری بر شعر و ادبیات آغاز شده، به باور بسیاری از شاعران، نویسندگان و ناظران فرهنگی، بخشی از روندی گستردهتر برای کنترل روایت، حافظهجمعی و صداهای مستقل در جامعه افغانستان است.
چند دقیقه مانده به آغازِ یک مشاعره، شاعری بار دیگر به برگه شعرش نگاه میکند. دو بیت را خط میزند، استعارهای را تغییر میدهد و واژهای را که ممکن است حساسیتبرانگیز تلقی شود، حذف میکند. شعر هنوز همان شعر است، اما چیزی از آن کم شده است: «آزادی.»
در افغانستانِ امروز، بسیاری از شاعران و نویسندگان میگویند نخستین سانسورچی دیگر مقام دولتی یا نهاد نظارتی نیست، بلکه ترسی است که پیش از نوشتن در ذهن شکل میگیرد.
اما داستان فقط سانسور نیست.
آنچه در سالهای اخیر در فضای فرهنگی افغانستان رخ داده، تنها محدود شدن چند محفل ادبی یا تعیین خطوطِ قرمز تازه برای شاعران نیست. مسئلهای عمیقتر در جریان است؛ تغییری که به باور بسیاری از ناظران، کارکردِ یکی از مهمترین نهادهای فرهنگی افغانستان را دگرگون کرده است. مشاعره که برای دههها میدان رقابت اندیشهها، نقد اجتماعی، بازتاب احساسات عمومی و نمایش تنوع صداها بود، اکنون بیش از هر زمان دیگری در معرض تبدیل شدن به بستری برای بازتولید روایت رسمی قدرت قرار گرفته است.
افغانستان از دیرباز یکی از مهمترین کانونهای تمدنی و ادبی منطقه بوده است. از بلخِ مولانا تا هراتِ جامی و خواجه عبدالله انصاری، شعر نه یک سرگرمی، بلکه بخشی از هویت تاریخی این سرزمین بوده است. در جامعهای که در دورههای مختلف با جنگ، بیثباتی و محدودیتهای آموزشی روبهرو بوده، شعر اغلب نقشی فراتر از ادبیات ایفا کرده است؛ [رسانهای برای بیانِ دردها، امیدها، اعتراضها و رؤیاهای جمعی.]
در چنین بستری، مشاعره صرفاً یک برنامه فرهنگی نبود. این محافل در بسیاری از مناطق افغانستان به فضایی برای گفتوگو، رقابت فکری و بازتابِ دغدغههای جامعه تبدیل شده بودند. در یک مشاعره، شاعر عاشقانهسرا در کنار شاعر اجتماعی مینشست، شاعر منتقد در کنار شاعر سنتگرا شعر میخواند و مخاطبان با صداهای متفاوت روبهرو میشدند. همین تنوع، مهمترین ویژگی این سنتِ فرهنگی بود.
اما با بازگشت دوبارهٔ طالبان به قدرت، رابطه حکومت با حوزه فرهنگ وارد مرحله تازهای شد. در حالی که بسیاری از اشکال هنری با محدودیتهای گسترده مواجه شدند، شعر بهطورِ کامل حذف نشد. برعکس، مشاعرهها همچنان برگزار شدند و محافل شعرخوانی ادامه یافتند. اما در کنار این تداوم، نشانههای فزایندهای از نظارت، مدیریت و جهتدهی نیز پدیدار شد.
تصویبُ مقررات ویژه برای مشاعرهها یکی از آشکارترین نشانههای این تغییر بود. بر اساس این مقررات، انتقاد از رهبر طالبان و موضوعات سیاسی ممنوع اعلام شد و برگزارکنندگان موظف شدند محتوای برنامهها را در چهارچوبهای تعیینشده تنظیم کنند. برای بسیاری از فعالان فرهنگی، این نخستینبار بود که سنتی با چنین سابقه تاریخی، بهشکلی رسمی وارد دایره قانونگذاری و نظارت حکومتی میشد.
در کنارِ این مقررات، رویدادهایی مانند حاشیههای ایجادشده پیرامون برخی مشاعرههای مشهور، از جمله «گلِ ارغوان» و «گلِ نارنج»، نگرانیها را افزایش داد. برای بسیاری از شاعران، این رخدادها تنها اختلاف بر سر چند شعر نبود؛ نشانهای بود از اینکه مرزهای مجاز بیان در حالِ کوچکتر شدن است و هزینه عبور از این مرزها میتواند سنگین باشد.
اما شاید مهمترین پرسش این باشد که چرا طالبان شعر را حذف نکردند؟
پاسخ را باید در جایگاه ویژه شعر در جامعه افغانستان جستوجو کرد. شعر همچنان یکی از تأثیرگذارترین ابزارهای ارتباطی و فرهنگی در کشور است. حذفِ کامل آن نه ممکن است و نه برای حکومتی که در پی تأثیرگذاری بر افکار عمومی است، سودمند. به همین دلیل، آنچه رخ داده بیشتر به مدیریت و هدایت این فضا شباهت دارد تا حذفِ آن.
پژوهشهای مربوط به ادبیات طالبان نشان میدهد که این گروه حتی در دوران جنگ نیز از شعر بهعنوانِ ابزاری برای تبلیغات، بسیج نیروها و مشروعیتبخشی بهروایت خود استفاده میکرد. بسیاری از سرودههای آن دوره بخشی از ادبیات سیاسی و ایدئولوژیک طالبان را شکل میدادند. پس از بازگشت به قدرت، این ظرفیت از میدان جنگ به عرصه حکومت منتقل شد.
امروز در بسیاری از محافلِ رسمی، مضامینی چون: «پیروزی، ثبات، اطاعت، وحدت و مشروعیت نظام سیاسی برجسته میشوند.» مقامهای طالبان در این برنامهها حضور دارند، رسانههای دولتی پوشش گستردهای از آنها ارائه میکنند و شعر بیش از گذشته در خدمتِ بازنمایی روایت رسمی قرار میگیرد.
این همان نقطهای است که نگرانی بسیاری از اهلِ فرهنگ آغاز میشود.
مسئله فقط این نیست که چه چیزی گفته نمیشود؛ مسئله این است که چه چیزی بهجای آن گفته میشود. خطر برای فرهنگ تنها در خاموش شدن صداهای منتقد خلاصه نمیشود؛ خطر بزرگتر زمانی پدید میآید که یک روایت جایگزینِ همه روایتهای دیگر شود. منتقدان میگویند اگر مشاعره از میدان گفتوگوی صداهای گوناگون به تریبونِ یک روایت واحد تبدیل شود، مهمترین ویژگی تاریخی خود را از دست خواهد داد.
پیامدِ این روند را میتوان در گسترش خودسانسوری مشاهده کرد. بسیاری از شاعران و نویسندگان دیگر منتظر حذف یا توقیف آثار خود نمیمانند؛ آنان پیش از نوشتن، موضوعات حساس را کنار میگذارند. محدودیت از متن نهایی فراتر میرود و به فرآیندِ اندیشیدن، تخیل و خلق اثر نفوذ میکند. بزرگترین موفقیت هر نظامِ سانسور زمانی است که دیگر نیازی به سانسورچی نباشد.
در این میان، زنان بیش از دیگران از فضای فرهنگی حذف شدهاند. بسیاری از انجمنهای ادبی زنان تعطیل یا محدود شدهاند و حضور زنان شاعر و نویسنده در عرصه عمومی بهشدت کاهش یافته است. این وضعیت تنها حذف گروهی از فعالان فرهنگی نیست؛ بلکه خاموش شدن بخشی از تجربه، روایت و حافظه جامعه افغانستان است.
بازار نشر و کتاب نیز از این تحولات بیتأثیر نمانده است. ناشران، نویسندگان و کتابفروشان از کاهشِ فعالیتهای فرهنگی، دشواری انتشار برخی آثار و افتِ فضای گفتوگوی فکری سخن میگویند. بسیاری از نویسندگان مستقل یا امکان انتشار آثار خود را از دست دادهاند یا ترجیح میدهند نوشتههایشان را در خارج از کشور منتشر کنند.
نتیجه این روند، مهاجرتِ گسترده سرمایه فرهنگی افغانستان بوده است. امروز شمارِ قابل توجهی از شاعران، نویسندگان، پژوهشگران و روزنامهنگاران افغانستان در تبعید زندگی و فعالیت میکنند. بخشی از ادبیات معاصر افغانستان دیگر در کابل، هرات، مزارشریف یا قندهار شکل نمیگیرد، بلکه در استانبول، تهران، دوشنبه، برلین، پاریس و شهرهای دیگر جهان نوشته میشود. این تنها مهاجرتِ افراد نیست؛ مهاجرت اندیشهها، تجربهها و بخشی از حافظه فرهنگی کشور است.
افغانستان سرزمینی است که مولانا از آن برخاست؛ شاعری که از آزادی روح، رهایی انسان و گستردگی افقهای فکری سخن میگفت. امروز اما بسیاری از شاعران این سرزمین بیش از هر زمانِ دیگری ناچارند مراقب واژههای خود باشند. این تناقض، شاید یکی از گویاترین تصویرها از وضعیت فرهنگ در افغانستانِ معاصر باشد.
سرنوشت مشاعرهها در افغانستان، در نهایت، تنها داستان شعر نیست. این داستان رابطه قدرت با فرهنگ است؛ رابطهای که در آن حکومتها میکوشند روایت مطلوب خود را تثبیت کنند و اهل فرهنگ تلاش میکنند استقلال، تنوع و خلاقیت را حفظ کنند.
شاید بزرگترین پرسشِ امروز افغانستان این نباشد که چه شعرهایی ممنوع شدهاند. پرسش بزرگتر این است که در کشوری که قرنها با شعر سخن گفته است، اگر واژهها از ترس تغییر کنند، حافظهجمعی چگونه روایت خواهد شد؟ زیرا سرنوشتِ مشاعره تنها سرنوشت یک سنت ادبی نیست؛ سرنوشت حق یک جامعه برای شنیدن صداهای متفاوت است.
و شاید مهمترین پرسش همچنان بیپاسخ مانده باشد: «آیا مشاعره در افغانستان همچنان میدانِ گفتوگوی شاعران باقی خواهد ماند، یا به تریبونی برای بازتابِ روایت رسمی قدرت بدل خواهد شد؟»