صبح امروز از همکارم پرسیدم که امروز چه مناسبتی است؟. گفت: «روز ملی مادر در افغانستان.»
در سالهایی که در افغانستان بودیم، روز مادر را دستکم با پیامی، دستهگلی یا هدیهای گرامی میداشتیم؛ اما امروز هرچه کوشیدم پیامی برای تبریک این روز بنویسم، نتوانستم. در افغانستانِ امروز، افغانستانِ زیر سلطه طالبان، مادران نه تنها «روز» ندارند، بلکه در یکی از تاریکترین ادوار زنستیزی زندگی میکنند؛ دورانی که زنان از ابتداییترین حقوق انسانی خود محروم شدهاند. از هرات تا کابل و از مزار تا بدخشان، زنان تحقیر میشوند، بازداشت میشوند، از حق آموزش و کار محروماند و با انبوهی از محدودیتها و ممنوعیتهای تحمیلی دستوپنجه نرم میکنند.
زن، مادر است. در چنین وضعیتی، با کدام رو و آبرو میتوان «روز ملی مادر» را به مادران افغانستان تبریک گفت؟
امروز دو گروه میکوشند قوانین سختگیرانه و غیرانسانیای را که طالبان بر زنان تحمیل کردهاند، اسلامی جلوه دهند.
نخست، خود طالبان که خویش را مجریان احکام شریعت میدانند و دین اسلام را مخالف حق آموزش و اشتغال زنان معرفی میکنند.
دوم، اسلامستیزانی که به استناد عملکرد طالبان، اسلام را دینی زنستیز و آیینی مبتنی بر خشونت و بربریت میخوانند.
با آنکه طالبان و دینستیزان در بسیاری از مسائل در دو سوی یک جبهه قرار دارند، در این مورد به یک نتیجه مشترک رسیدهاند: معرفی اسلام به عنوان دینی زنستیز.
اما مطالعات تاریخی نشان میدهد که زنستیزی پدیدهای مختص جوامع اسلامی نیست و در میان پیروان ادیان و فرهنگهای دیگر نیز سابقهای طولانی دارد.
در هندِ امروز، افراطگرایان دینی وابسته به حزب بهاراتیا جاناتا از رسم «ساتی» دفاع میکنند. ساتی در زبان سانسکریت به معنای همراهی است و به رسمی اشاره دارد که بر اساس آن زن باید پس از مرگ شوهر، او را تا واپسین منزلگاه همراهی کند و خود را قربانی سازد. در بسیاری از موارد، هنگامی که جسد مرده را به آتش میسپارند، زن نیز خود را در میان شعلهها میاندازد.
این رسم در سال ۱۸۲۹ به فرمان لرد بنتینک، فرماندار بریتانیایی بنگال، ممنوع اعلام شد؛ اما هنوز هم در میان برخی ملیگرایان افراطی هندو و شماری از روحانیان این آیین، هوادارانی دارد.
در یهودیت ارتدوکس نیز زنان چنان فرودست تلقی میشوند که از فراگیری تورات و هلاخا ــ که برای مردان یک وظیفه دینی محسوب میشود ــ محروماند.
در جوامع مسیحی نیز برخی فرقههای رادیکال، بهویژه در آمریکا، خوانشهایی زنستیزانه از اناجیل ارائه میکنند و خواهان محدود ساختن هرچه بیشتر نقش زنان در عرصه عمومی هستند.
اگر زنستیزی پدیدهای ذاتاً اسلامی بود، تمام این جوامع نیز باید مسلمان میبودند؛ حال آنکه چنین نیست.
متأسفانه سیاستهای زنستیزانهای که طالبان اعمال میکنند، نه تنها اسلامی نیست، بلکه با روح قرآن و تعالیم اسلام نیز در تعارض آشکار قرار دارد. اسلام، در بنیادهای خود، دینی برابریخواه است.
برنارد لوییس در کتاب «مشکل از کجا آغاز شد؟؛ تأثیر غرب و واکنش خاورمیانه» در فصل «نوسازی و برابری اجتماعی» مینویسد:
«غالباً اسلام را دین برابریطلب میخوانند. حقیقت زیادی در این بیان نهفته است. اگر اسلام را در زمان ظهور آن با جوامع پیرامونیاش ــ فئودالیسم لایهبندیشده ایران، نظام کاستی هند در شرق و اشرافسالاریهای بیزانس و اروپای لاتین در غرب ــ مقایسه کنیم، بیگمان نظام اسلامی حامل پیام برابری است. اسلام نه تنها از نظامهای مبتنی بر تمایز اجتماعی حمایت نمیکند، بلکه به صراحت آنها را مردود میشمارد.»
معمولاً از سه رشته نابرابری در جوامع اسلامی سخن گفته میشود: نابرابری میان مرد و زن، ارباب و برده و مؤمن و غیرمؤمن.
لوییس معتقد است اگر جوامع اسلامی پیشامدرن را با تمدنهای همعصرشان مقایسه کنیم، خواهیم دید که حتی در همین سه حوزه نیز اسلام با زنان، بردگان و غیرمسلمانان برخوردی برابرتر از بسیاری از تمدنهای زمان خود داشته است.
او یادآور میشود که زنان مسلمان از حقوق مالکیتی برخوردار بودند که در بسیاری از جوامع غربی تا دوران معاصر نیز شناخته نشده بود. در موضوع بردهداری نیز اسلام، برخلاف روم باستان و نظامهای استعماری مدرن، برای بردگان موقعیت حقوقی مشخصی قائل بود و برای صاحبان برده نیز مسئولیتها و محدودیتهایی در نظر میگرفت. بردهدار حق نداشت با برده خود رفتاری غیرانسانی داشته باشد و در صورت تخلف، قاضی میتوانست او را به فروش یا آزاد کردن برده وادار کند.
لوییس همچنین از هانری دونان، بنیانگذار صلیب سرخ، نقل میکند که بردگان در جوامع اسلامی، در مقایسه با بسیاری از جوامع دیگر، از وضعیت بهتری برخوردار بودند.
در بحث رواداری مذهبی نیز او معتقد است که اسلام، هرچند با معیارهای دموکراسیهای مدرن قابل مقایسه نیست، اما در قیاس با بسیاری از جوامع مسیحی و پسامسیحی، کارنامهای مداراتر و قابل دفاعتر داشته است. به باور او، در تاریخ اسلام چیزی قابل مقایسه با اخراج گسترده مسلمانان و یهودیان از اسپانیا، دادگاههای تفتیش عقاید، سوزاندن مرتدان و جنگهای خونین مذهبی اروپا دیده نمیشود.
خلاصه آنکه آنچه برنارد لوییس درباره روح برابریخواه اسلام میگوید، واقعیتی است که من نیز به عنوان دانشجوی علوم دینی آن را تأیید میکنم.
اسلام دینی برابریخواه است و با نظامهای مبتنی بر تبعیض و تمایز اجتماعی سازگاری ندارد. اینکه طالبان در افغانستان، زیر نام تطبیق شریعت، با شهروندان کشور بر اساس تعلقات قومی، مذهبی و جنسیتی برخوردی نابرابر و غیرمنصفانه دارند، ریشه در آموزههای اسلامی ندارد؛ بلکه برخاسته از سنتهای قبیلهای آنان است.
طالبان با تفسیر قشری و ظاهربینانه از آموزههای اسلامی و بیاعتنا به روح برابریخواه اسلام، در عمل ارزشهای قبیلهای خود ــ آنچه به «پشتونوالی» مشهور است ــ را بر جامعه افغانستان تحمیل کردهاند.