در تاریخ معاصر، هیچ جغرافیایی مقدستر از انسان نیست. هیچ نقشهای ارزشمندتر از کرامت ملتها نیست و هیچ «تمامیت ارضی»ای نباید به بهای نابودی آزادی، عدالت و امنیت انسانها حفظ شود. کشورها زمانی مشروعیت اخلاقی و تاریخی دارند که بتوانند برای شهروندان خود آرامش، برابری، رفاه و احساس تعلق خلق کنند. اما اگر یک ساختار سیاسی، در طول بیش از یکونیم قرن، پیوسته جنگ، تبعیض، فقر، استبداد و بحران هویت تولید کرده باشد، آنگاه پرسش از بقای آن نه خیانت، بلکه یک پرسش طبیعی و مشروع تاریخی خواهد بود.
افغانستان امروز، برخلاف روایتهای رسمی، محصول یک ملتسازی موفق و طبیعی نیست. این جغرافیا در شکل کنونیاش، حاصل رقابتهای استعماری، توافقهای سیاسی و ائتلافهای قدرت در منطقه بوده است. همانگونه که دهها امپراتوری و کشور در تاریخ تجزیه شدهاند، افغانستان نیز تقدس آسمانی ندارد که اندیشیدن درباره آینده آن ممنوع باشد.
پرسش اصلی این نوشته آن است: آیا تجزیهخواهی واقعاً «گناه» و «ننگ» است، یا میتواند بهعنوان درمانی برای ملتهایی مطرح شود که خود را در این ساختار تاریخی، سرکوبشده، بیپناه و بیآینده میبینند؟
افغانستان؛ ۱۵۰ سال بحران و ناکامی
اگر معیار موفقیت یک کشور را ثبات سیاسی، توسعه اقتصادی، عدالت اجتماعی، حقوق شهروندی و تولید هویت مشترک بدانیم، افغانستان در طول ۱۵۰ سال گذشته یکی از ناکامترین پروژههای دولتسازی در منطقه بوده است. در این مدت، دهها جنگ، کودتا، اشغال خارجی، فروپاشی سیاسی و تغییر رژیم رخ داده، اما هنوز دولت ملی باثبات و فراگیر شکل نگرفته است.
افغانستان نه توانسته اقتصاد مستقل بسازد، نه صنعت ملی، نه نظام آموزشی مدرن و نه زیرساختهای پایدار توسعه. کشوری با این همه منابع طبیعی، هنوز در فقر، بیکاری و وابستگی خارجی غرق است. مردمی که روی معادن طلا، لیتیوم، نفت و گاز زندگی میکنند، هنوز از ابتداییترین امکانات زندگی محروماند.
از سوی دیگر، آزادی سیاسی و اجتماعی نیز در بیشتر دورههای تاریخ افغانستان سرکوب شده است. زنان، اقوام، روشنفکران و مخالفان سیاسی، همواره قربانی ساختارهای استبدادی و قبیلهای بودهاند. حتی در دوره جمهوریت نیز، آزادی بیشتر به چند شهر محدود بود و با سقوط آن نظام، همه چیز دوباره فروپاشید.
با این نگاه، تجزیه این کشور ناقصالخلقه و غیرقابل درمان، جز تجزیه، چه میتواند باشد؟ ممکن است بتوان این فواید را برشمرد.
نخستین فایده تجزیه: پایان بحران هویت
بزرگترین بحران افغانستان، بحران هویت است. هنوز هیچ تعریف مشترکی از ملت، زبان، تاریخ و هویت ملی وجود ندارد. بسیاری از ملتهای ساکن این جغرافیا، خود را در روایت رسمی قدرت نمیبینند و احساس میکنند هویتشان یا انکار شده یا تحقیر.
تجزیه میتواند دستکم به این بحران فرساینده پایان دهد. ملتهایی که دههها زیر فشار یک هویت تحمیلی زندگی کردهاند، شاید بتوانند در چارچوب سیاسی نزدیک به فرهنگ، زبان و تاریخ خود، احساس آرامش و تعلق پیدا کنند. آرامش هویتی، نخستین گام برای ساختن جامعهای سالم است.
دومین فایده تجزیه: پیوند با حوزههای تمدنی و فرهنگی
بسیاری از اقوام افغانستان، پیوندهای تاریخی و تمدنی با ملتهای آنسوی مرز دارند. تاجیکها، ازبیکها، هزارهها و دیگران، خود را بخشی از حوزههای فرهنگی بزرگتری میدانند که مرزهای سیاسی جدید آنان را از هم جدا کرده است.
تجزیه میتواند این ملتها را به ریشههای فرهنگی و تمدنیشان نزدیکتر کند. چنین پیوندی نه از سر نفرت، بلکه از سر اشتراک زبانی، فرهنگی و تاریخی معنا پیدا میکند.
سومین فایده تجزیه: عبور از ساختارهای قبیلهای و زنستیز
یکی از مهمترین انتقادها به ساختار قدرت در افغانستان، غلبه فرهنگ قبیلهای و سنتهای سختگیرانه اجتماعی است. بسیاری معتقدند همین ساختارها مانع شکلگیری جامعه مدرن، آزادی زنان و حقوق مدنی شدهاند.
در نگاه هواداران تجزیه، واحدهای سیاسی جدید میتوانند فرصت عبور از این ساختارهای سنتی را فراهم کنند و راه را برای آموزش، مدرنیته و آزادیهای اجتماعی باز نمایند.
چهارمین فایده تجزیه: پایان سلطه تاریخی و تبعیض قومی
بسیاری از اقوام افغانستان احساس میکنند که در طول تاریخ، قدرت سیاسی در انحصار یک قوم خاص، یعنی افغان/پشتون، بوده و دیگران یا حذف شدهاند یا به حاشیه رانده شدهاند. این احساس تبعیض، اعتماد ملی را از بین برده است.
تجزیه، از نگاه طرفدارانش، میتواند پایانبخش این سلطه تاریخی باشد و به هر ملت امکان دهد نظام سیاسی متناسب با خواست و اراده خود ایجاد کند.
پنجمین فایده تجزیه: پایان منازعات بر سر زمین و کوچ
درگیریهای تاریخی بر سر زمین، کوچهای اجباری اقوام غیرپشتون/افغان و منازعات قومی، یکی از منابع دائمی بحران در افغانستان بوده است. بسیاری از مردم احساس میکنند مالکیت و امنیت سرزمینشان همواره تهدید شده است.
با تجزیه، هر جامعه میتواند درباره منابع، زمین و نظم اجتماعی خود تصمیم بگیرد و احساس امنیت بیشتری نسبت به جغرافیای زندگیاش داشته باشد.
ششمین فایده تجزیه: پایان ترس از پروژههای قومگرایانه
برخی ملتها در افغانستان، همواره نگران پروژههای سیاسی مبتنی بر قومگرایی و توسعهطلبی قومی بودهاند؛ پروژههایی که دیگران را به حاشیه رانده و بیاعتمادی تاریخی ایجاد کرده است.
تجزیه، در نگاه آنان، میتواند پایان این ترس تاریخی باشد و ملتها را از نگرانی دائمی درباره آینده سیاسیشان رها کند.
هفتمین فایده تجزیه: خروج از میدان جنگ نیابتی
افغانستان دهههاست میدان جنگ قدرتهای منطقهای و جهانی است. پاکستان، هند، آمریکا، روسیه و دیگر کشورها، هر کدام بخشی از این جغرافیا را به میدان رقابت خود تبدیل کردهاند.
برخی معتقدند اگر این جغرافیا به واحدهای کوچکتر و باثباتتر تقسیم شود، همه ملتها قربانی یک جنگ دائمی نخواهند بود و بحران امنیتی محدودتر خواهد شد.
هشتمین فایده تجزیه: کاهش افراطگرایی دینی
افغانستان طی دهههای اخیر به یکی از مراکز رشد جریانهای افراطی تبدیل شده است. طالبان، القاعده و دیگر گروههای تندرو، این کشور را به مرکز بحران منطقهای بدل کردهاند.
طرفداران تجزیه استدلال میکنند که بسیاری از مناطق، در صورت استقلال سیاسی، میتوانند نظامهای معتدلتر، آموزشیتر و دورتر از افراطگرایی ایجاد کنند.
نهمین فایده تجزیه: پایان زندگی در ترس
نسلهای متوالی در افغانستان با ترس زندگی کردهاند؛ ترس از جنگ، سرکوب، کوچ، انفجار، تحقیر و بیثباتی. بسیاری از مردم آیندهای امن برای خود تصور نمیکنند.
تجزیه، برای برخی، معنای رهایی روانی و تاریخی دارد؛ رهایی از این احساس دائمی که هر لحظه ممکن است جنگ و خشونت دوباره آغاز شود.
دهمین فایده تجزیه: فرصت برای آغاز دوباره
شاید مهمترین فایده تجزیه، امکان آغاز دوباره باشد. افغانستان بارها تلاش کرده اصلاح شود، اما هر بار دوباره به چرخه خشونت و فروپاشی برگشته است.
طرفداران تجزیه معتقدند ملتهایی که در این جغرافیا زندگی میکنند، حق دارند نظام سیاسی، فرهنگی و اقتصادی متناسب با خواست خود بسازند و آیندهای متفاوت را تجربه کنند.
نتیجهگیری
تجزیهخواهی را میتوان محکوم کرد، میتوان با آن مخالف بود، اما نمیتوان ریشههای تاریخی و سیاسی آن را نادیده گرفت. این اندیشه زمانی زاده میشود که ملتها احساس کنند در ساختار موجود، امنیت، عدالت، کرامت و آیندهای ندارند.
پرسش اساسی این نیست که چگونه یک نقشه را حفظ کنیم؛ پرسش این است که چگونه میتوان انسانها را از چرخه ترس، تبعیض، فقر و سرکوب نجات داد. اگر یک جغرافیا در طول ۱۵۰ سال نتوانسته خانه امن همه ملتهایش باشد، طبیعی است که اندیشههای بدیل، از فدرالیسم تا تجزیه، بهعنوان راهحل مطرح شوند.
شاید زمان آن رسیده باشد که بهجای تقدیس مرزها، درباره کرامت انسانها بیندیشیم؛ زیرا هیچ جغرافیایی مقدستر از آزادی و آرامش ملتها نیست.