موهایم را برس میزدم و در عین حال مقالهای را که قرار بود در کورس انگلیسی به خوانش بگیرم، حفظ میکردم. به آفتاب سوزان آنروز نگاه میکردم و به این فکر بودم که با وجود این هوای گرم چگونه به کورس بروم. چهل دقیقه باید زیر آفتاب سوزان پیادهروی میکردم، تا به صنف درسی میرسیدم. در همین فکر فرو رفته بودم، برادرم آمد و پیشرویم ایستاد شد، نگاهی به من کرد و گفت: «میخواهی کورس بروی؟» گفتم:«بلی.» گفت: «طالبان کورسهای انگلیسی را به روی دختران بستهاند.» بدون هیچ مقدمهی رفتم تلویزیون را روشن کردم و دانستم که آخرین ضربه هم