امروز روز جهانی دموکراسی است؛ روزی که در بسیاری از کشورهای جهان، مردم از حق انتخاب، آزادی، مشارکت سیاسی و حکومت برخاسته از رأی خود سخن میگویند. اما برای افغانستانیها، این روز پرسش تلختری با خود دارد: چرا دموکراسی پس از نزدیک به بیست سال تلاش، انتخابات، پارلمان، قانون اساسی و نهادسازی، نتوانست در افغانستان آنگونه که باید ریشه بگیرد؟
این پرسش برای من همیشه جدی بوده است. آیا مشکل از خود دموکراسی بود یا از شیوهای که آن را در افغانستان ساختیم؟ آیا جامعه افغانستان آمادگی آن را نداشت، یا کسانی که قرار بود دموکراسی را نمایندگی کنند، خود به مهمترین مانع آن تبدیل شدند؟
به گمان من، پاسخ را نمیتوان در یک عامل خلاصه کرد.
دموکراسی آمد، اما دموکراتیک نشدیم
پس از سقوط رژیم نخست طالبان، افغانستان فرصت کمنظیری پیدا کرد. قانون اساسی جدید در سال ۲۰۰۴ حق انتخابکردن و انتخابشدن را برای شهروندان به رسمیت شناخت و انتخابات ریاستجمهوری، پارلمانی و شوراهای ولایتی برگزار شد. میلیونها انسان که سالها جنگ و استبداد را تجربه کرده بودند، برای نخستینبار امکان یافتند در تعیین سرنوشت سیاسی خود سهم بگیرند.
در آن سالها، آزادی رسانه گسترش یافت، زنان وارد عرصه عمومی شدند و جامعه مدنی رشد کرد. حتی ارزیابیهای بینالمللی نیز از پیشرفت افغانستان در زمینه برابری جنسیتی و آزادی رسانه در آن دوره یاد کردهاند.
اما مشکل از جایی آغاز شد که «انتخابات» را با «دموکراسی» یکی گرفتیم.
صندوق رأی بهتنهایی دموکراسی نمیسازد. اگر رأی مردم خریدوفروش شود، اگر انتخابات با تقلب همراه شود، اگر نهاد انتخاباتی استقلال نداشته باشد، اگر قانون برای قدرتمند و شهروند عادی یکسان اجرا نشود و اگر سیاستمدار شکست خود را نپذیرد، صندوق رأی بهجای آنکه اعتماد بسازد، بیاعتمادی تولید میکند.
انتخابات ۲۰۰۹ و سپس بحران انتخابات ۲۰۱۴ نمونههای مهمی بودند. در انتخابات ۲۰۱۴، اتهام تقلب و بحران بر سر نتیجه به جایی رسید که روند سیاسی با میانجیگری امریکا و تشکیل ساختار «حکومت وحدت ملی» پایان یافت؛ نه با یک پذیرش روشن و نهادینهشده از نتیجه سیاسی.
از سوی دیگر، جمهوری بهشدت به کمک خارجی وابسته ماند. دولتی که بخش بزرگی از منابع مالی، امنیتی و حتی بقای سیاسیاش به حمایت بیرونی وابسته باشد، برای ساختن رابطه پایدار میان شهروند و دولت با مشکل روبهرو میشود. نهادهای دموکراتیک نیز نتوانستند آنقدر مستقل و قدرتمند شوند که پس از کاهش حمایت خارجی، خودشان روی پای خود بایستند. ارزیابیهای پس از سقوط جمهوری نیز بر همین شکنندگی نهادی، فساد و کاهش مشروعیت تأکید کردهاند.
اما تنها خارجیها مقصر نبودند. این بخش شاید تلخترین قسمت ماجرا باشد.
ما دموکراسی را خواستیم، اما بسیاری از سیاستمداران، احزاب و قدرتمندان آن را تا زمانی پذیرفتند که نتیجهاش به نفع خودشان بود. فرهنگ حذف، معامله سیاسی، قومگرایی، شخصمحوری، فساد و مصونیت از پاسخگویی بارها بر نهادها غلبه کرد. در بسیاری از مناطق نیز قدرت واقعی نه در نهادهای رسمی، بلکه در دست فرماندهان محلی و شبکههای قدرت باقی ماند؛ وضعیتی که ضعف مشارکت، پاسخگویی و حکومت محلی را تشدید میکرد.
در چنین شرایطی، دموکراسی به جای آنکه به تجربه روزمره مردم تبدیل شود، برای بسیاری به پروژهای دولتی و انتخاباتی تبدیل شد؛ چیزی که در کابل دربارهاش قانون نوشته میشد، در کنفرانسهای بینالمللی از آن سخن گفته میشد و در روز انتخابات صندوقهای رأی از آن نمایندگی میکردند، اما در بسیاری از روستاها هنوز رابطه مردم با قدرت از مسیر زور، واسطه و وابستگی عبور میکرد.
و سرانجام، وقتی طالبان در ۲۰۲۱ دوباره قدرت را گرفتند، روشن شد که آن ساختمان هنوز چنان مستحکم نشده بود که در برابر یک حمله نظامی و فروپاشی سیاسی دوام بیاورد. امروز افغانستان از انتخابات ملی محروم است و حقوق سیاسی و مدنی شهروندان، بهویژه زنان، بهشدت محدود شده است.
اما شکست جمهوری را نباید با شکست ایده دموکراسی یکی گرفت.
شاید بزرگترین اشتباه ما این بود که تصور کردیم میتوان دموکراسی را با قانون اساسی، انتخابات و کمک خارجی ساخت؛ بیآنکه فرهنگ سیاسی، نهادهای مستقل، حاکمیت قانون و پذیرش حق مخالف را در جامعه و در میان نخبگان سیاسی تقویت کنیم.
دموکراسی در افغانستان شاید «ریشه نگرفت»، اما بیریشه هم نبود. نسلی از دختران و پسران افغانستانی طعم آزادی بیان، انتخابات، رسانه، دانشگاه و مشارکت سیاسی را تجربه کرد. همین تجربه را نمیتوان از تاریخ افغانستان پاک کرد.
پرسش امروز شاید دیگر فقط این نباشد که چرا دموکراسی در افغانستان شکست خورد؛ پرسش عمیقتر این است که اگر روزی دوباره فرصت ساختن افغانستانی آزاد فراهم شود، آیا این بار میتوانیم دموکراسی را از یک پروژه سیاسی به یک فرهنگ واقعی زندگی تبدیل کنیم؟