گزارشی را در رسانهای خواندم زیر عنوان «کودکی رهبران طالبان که بر باد رفت». گزارشی درباره خاطرات کودکی شماری از چهرههای طالبان؛ کودکانی که در فقر، جنگ، مهاجرت، مدرسههای دینی و محرومیت بزرگ شدهاند؛ کودکانی که گاهی آرزویشان چیزی بیشتر از یک بایسکل نبوده است.
انس حقانی از بایسکلی نوشته که برادرش به او هدیه کرده بود؛ بایسکلی که از شدت خوشحالی چند دور با آن گشت و آن شب به سختی خوابش برد. اما کودکی که بایسکل را از او گرفته بود، به دلیل فقر آن را فروخت تا برای خود لباس نو بخرد. خالد زدران نیز نوشته است که در کودکی بایسکل را فقط در خواب میدید؛ در خواب با آن در کوچهها میگشت و صبح که بیدار میشد، از بایسکل خبری نبود.
خواندن این خاطرات در نگاه نخست، آدم را به همدردی با کودکانی وامیدارد که جنگ و فقر، بسیاری از آرزوهای کوچکشان را از آنان گرفت. کودکانی که حق داشتند بازی کنند، مکتب بروند، بایسکل داشته باشند و مانند دیگر کودکان درباره آینده رؤیا ببینند.
اما همین خاطرات وقتی کنار وضعیت افغانستان امروز گذاشته میشوند، پرسش دیگری را پیش میکشند: کودکانی که خود قربانی فقر، جنگ و محرومیت بودند، وقتی بزرگ شدند و به قدرت رسیدند، چرا نتوانستند جهان را برای کودکان بعد از خود بهتر کنند؟ چرا رنجی که خود چشیدند، به درسی برای پایاندادن به رنج دیگران تبدیل نشد؟
از کودک محروم تا قدرت محرومکننده
عبدالسلام ضعیف در خاطراتش از خانهای گلی، نبود برق و آب، کمبود غذا، خشکسالی و شبهایی نوشته است که صدای گرگها او و خواهرش را میترساند. مادرش را در کودکی از دست داد و تصویر پدر گریانش یکی از نخستین خاطرات زندگی او شد.
محمد یعقوب، پسر ملا عمر، نیز کودکی متفاوت اما درگیر جنگ داشت. پس از حمله امریکا و پنهانشدن پدرش، خانواده ناچار بود هویت خود را مخفی نگه دارد و از خانهای به خانه دیگر برود. کودکی او با ترس از شناختهشدن، مهاجرت و شنیدن صدای پدر از نوار کست و تلفن ماهوارهای گذشت.
برای امیرخان متقی، خیرالله خیرخواه و شماری دیگر نیز کودکی با مهاجرت و مدرسههای دینی در پاکستان گره خورده است. برخی پیش از آنکه فرصت کنند مکتب و کودکی را تمام کنند، وارد فضای جنگ و سیاست شدند.
این گذشته را نمیتوان انکار کرد و برای فهم بخشی از روانشناسی نسلی که امروز بر افغانستان مسلط است، اهمیت دارد. اما فهمیدن گذشته به معنای توجیه امروز نیست.
فقر، انسان را به ستمگر تبدیل نمیکند. جنگزدگی، مجوز جنگافروزی نیست. محرومیت، حق محرومکردن دیگران را به کسی نمیدهد.
اتفاقاً اگر کسی خودش طعم محرومیت را چشیده باشد، انتظار میرود پس از رسیدن به قدرت، نخستین کارش این باشد که نگذارد کودکان دیگر همان رنج را تجربه کنند. اما افغانستان امروز تصویر دیگری دارد.
انس حقانی زمانی از داشتن یک بایسکل چنان خوشحال میشد که خوابش نمیبرد. خالد زدران بایسکل را در خواب میدید. اما دختر افغانستانی امروز اگر بخواهد بایسکلسواری کند، ممکن است مجبور باشد آن را پنهانی انجام دهد.
دخترانی که پیش از بازگشت طالبان به مکتب میرفتند، ورزش میکردند و برای آینده برنامه داشتند، امروز پشت دروازههای بسته مکتب ایستادهاند. ورزشکارانی که میتوانستند نماینده افغانستان در میدانهای جهانی باشند، خانهنشین شدهاند. نسلی که باید آینده کشور را میساخت، به انتظار نشسته است. اینجا دیگر بایسکل فقط بایسکل نیست.
بایسکل تبدیل به نماد یک آرزوی کوچک شده است؛ آرزویی که یک کودک فقیر روزی در حسرتش میسوخت و کودکی دیگر برای بهدستآوردنش لباس نو میفروخت. اما امروز آرزوهای کودکان افغانستان بسیار بزرگتر شده است: مکتب، دانشگاه، ورزش، موسیقی، کار، آزادی و حق انتخاب آینده.
تناقض دردناک اینجاست که بسیاری از رهبران طالبان خاطرات محرومیت خود را با جزئیات روایت میکنند، اما کمتر از رنج کسانی میگویند که امروز در نتیجه سیاستهای آنان محروم شدهاند.
از کودکی خود میگویند، اما کودکی میلیونها نفر را نمیبینند.
از جنگی که بر آنان رفته میگویند، اما درباره جنگی که بر روان و آینده یک نسل تحمیل شده است، سکوت میکنند.
از بایسکل خود مینویسند، اما دختری را نمیبینند که باید بایسکلش را از چشم قدرت پنهان کند.
این شاید بزرگترین تناقض این خاطرات باشد: کودکی آنان قربانی جنگ و محرومیت شد؛ اما قدرت آنان نتوانست جنگ و محرومیت را برای کودکان بعد از خود متوقف کند.
هیچکس مسئول فقر دوران کودکی خود نیست. هیچ کودکی انتخاب نمیکند در کدام خانواده، روستا یا کشور متولد شود. اما انسان، وقتی بزرگ شد و قدرت پیدا کرد، مسئول انتخابهای خودش است.
رهبران طالبان نمیتوانستند گذشته خود را تغییر دهند؛ اما میتوانستند آینده کودکان افغانستان را تغییر دهند.
میتوانستند دروازههای مکتب را باز کنند. میتوانستند دختران را به دانشگاه برگردانند. میتوانستند ورزش را از جنسیت جدا کنند. میتوانستند کودکان را از جنگ، ترس و ایدئولوژی دور نگه دارند.
میتوانستند به نسل تازه چیزی بدهند که خودشان نداشتند: حق کودکیکردن. اما نکردند.
شاید کودکی بسیاری از رهبران طالبان واقعاً بر باد رفته باشد؛ کودکیای که جنگ، فقر و مهاجرت از آنان گرفت. اما تراژدی بزرگتر این است که آنان، پس از رسیدن به قدرت، به جای آنکه مانع تکرار این سرنوشت شوند، بخشی از همان محرومیت را به نسل دیگری منتقل کردند.
داستان آن دو بایسکل، در ظاهر داستانی کوچک است؛ اما در افغانستان امروز، پرسشی بزرگ را پیش روی ما میگذارد:
اگر رنج کودکی آنان را از بایسکل محروم کرد، چرا قدرتی که بعدها به دست آوردند نتوانست کودکان افغانستان را از محرومیت نجات دهد؟