فرمانده حسیب پنجشیری، معروف به «حسیب قوای مرکز»، در کمین طالبان در سالنگ کشته شد. پس از کشتهشدن او، ویدیوها و تصاویری منتشر شده که نشان میدهد شماری از افراد طالبان به پیکر او اهانت میکنند، موی سرش را میکشند و با فحاشی و دشنام با جسد او رفتار میکنند.
این نخستینبار نیست که چنین رفتاری از سوی طالبان گزارش میشود. چند روز پیش نیز در درواز بدخشان، تصاویری از رفتار تحقیرآمیز با پیکر کشتهشدگان منتشر شد؛ در آنجا نیز اجساد لگدمال و مورد فحاشی قرار گرفته بودند.
پرسش اساسی این است: چرا حتی جسد دشمن نیز از خشم و کینه در امان نمیماند؟
یکی از عمیقترین اصول مشترک در ادیان و مکاتب اخلاقی و بشری، کرامت ذاتی انسان است. این کرامت با مرگ انسان از میان نمیرود. به همین دلیل، حقوق بینالملل بشردوستانه نیز برای مردگان حرمت قائل است و مثلهکردن، اهانت و رفتار تحقیرآمیز با اجساد را منع میکند.
رعایت این اصل، یکی از مرزهایی است که جنگ را از توحش جدا میکند. در جنگ، انسان ممکن است دشمن خود را بکشد؛ اما پس از مرگ، پیکر او دیگر میدان انتقام نیست. مرده سلاح ندارد، دفاع نمیتواند بکند و تهدیدی برای کسی نیست. اهانت به او، بنابراین، بیشتر از آنکه جنگ با یک دشمن باشد، نمایش خشم و نفرت است.
آنچه در رفتار طالبان با پیکر کشتهشدگان دیده میشود، از این منظر نگرانکننده است. اگر این رفتارها تأیید یا عادیسازی شوند، خشونت از میدان جنگ به حافظه جمعی جامعه منتقل میشود.
یکی از عوامل چنین خشونتی میتواند نفرت و کینه قومی باشد. تاریخ جنگهای قومی نشان داده است که وقتی انسان نه به عنوان فرد، بلکه به عنوان عضو یک قوم دیده شود، حتی جسد او نیز میتواند هدف تحقیر قرار گیرد.
در جنگهای یوگوسلاوی سابق، بهویژه جنگ بوسنی، موارد مستندی از مثلهکردن و بیحرمتی به اجساد وجود داشت. در پروندههای مربوط به سربرنیتسا، دادگاه جنایات جنگی یوگوسلاوی سابق از کشف اجساد تکهتکهشده و دارای اندامهای قطعشده سخن گفته است. این نمونهها نشان میدهد که خشونت قومی چگونه میتواند مرزهای معمول جنگ را نیز درنوردد و به پیکر قربانی پس از مرگ برسد.
افغانستان نیز نباید اجازه دهد چنین چرخهای شکل بگیرد. اهانت به جسد یک انسان، فقط اهانت به یک فرد نیست؛ اهانت به خانواده، همسنگران و جامعهای است که او به آن تعلق دارد. هدف روانی چنین رفتاری میتواند شکستن روحیه، ایجاد ترس و کشتن احساس غرور و کرامت در میان بازماندگان باشد.
اما خطر بزرگتر این است که این رفتارها در حافظه قومی ثبت شوند و از یک حادثه جنگی به کینه جمعی تبدیل شوند. افغانستان کشوری نیست که هیچ حکومتی در آن برای همیشه باقی مانده باشد. حکومتها تغییر میکنند، قدرتها جابهجا میشوند و روزی ممکن است کسانی که امروز قدرت مطلق دارند، خود در موقعیت دیگری قرار گیرند.
به همین دلیل، سکوت در برابر تحقیر و اهانت به اجساد، نه به سود طالبان است و نه به سود جامعه پشتون. نخبگان، علما، نویسندگان و شخصیتهای اثرگذار پشتون باید در برابر چنین رفتارهایی صریح اعتراض کنند. این اعتراض دفاع از یک قوم یا یک جبهه سیاسی نیست؛ دفاع از مرزی است که اگر شکسته شود، فردا ممکن است قربانی آن هر قوم و گروهی باشد.
اگر امروز به پیکر یک پنجشیری اهانت شود و جامعه در برابر آن سکوت کند، فردا ممکن است همین منطق در برابر یک پشتون، هزاره، ازبک، تاجیک یا هر شهروند دیگری به کار گرفته شود. خشونت اگر مهار نشود، حافظه میسازد؛ حافظه اگر درمان نشود، کینه میسازد؛ و کینه قومی میتواند نسلها ادامه پیدا کند.
افغانستان بیش از هر چیز به شکستن چرخه کینه نیاز دارد، نه افزودن بر آن.
قدرتها میآیند و میروند؛ اما زخمهای قومی میتوانند نسلها باقی بمانند. امروز، پیش از آنکه اهانت به اجساد به یک عادت سیاسی و نظامی تبدیل شود، باید در برابر آن ایستاد.
دشمن را میتوان در میدان جنگ شکست داد؛ اما تحقیر مرده، پیروزی نیست. توحش است.